X
تبلیغات
مادر بهشت

آقای سامرا که سلامم به محضرش

آتش زبانه می کشد از دیده ی ترش

 

یک عدّه نانجیب که توهین نموده اند

بر ساحت مقدّس و نام مطهّرش

 

آزار داده اند دل اهل بیت را

طوری که آه می چکد از قلب مادرش

 

در گوشه ای نشسته فقط گریه می کند

 یعنی که نیست جز غم و اندوه، یاورش

 

از معجزات زهر بُوَد این که دم به دم

خونابه می چکد ز نفس های آخرش

 

پای پیاده نیمه ی شب  کوچه  آه آه

با این حساب نقش زمین گشته پیکرش

 

او را اگر چه نیمه شب از خانه برده اند

امّا دگر خمیده نشد قدّ همسرش

 

تا این که دید در وسط بزم عیش و نوش

جام شراب چیده شده در برابرش

 

در ذهن خویش خاطره ای را عبور داد

افتاد یاد لعل لب جدّ اطهرش

 

بزم شراب  تشت طلا چوب خیزران

می زد یزید بر لب او پیش دخترش

 

نزدیک بود تا که کنیز کسی شود

رنگش پرید و زد گره ای زیر معجرش

 سروده ی محمدفردوسي

***

دوباره از غم و رنج و عذاب یا اللّه
شده ‏است دیده ی زهرا پرآب یا اللَّه

سخن ز بى کسى یک امام مظلوم است
که هست غربتِ او بى حساب یا اللّه

سخن ز هادى دین قبله ‏کریمان ‏است
عزیز فاطمه و بوتراب یا اللّه

تمام عمر به ‏زندان،‏چو جدِّ خود موسى(ع)
کشیده محنت و درد و عتاب یا اللَّه

براى حفظ وجود امید مظلومان
نموده غربت و غم انتخاب یا اللَّه

شبیه حضرت حیدر ندارد او یاور
سلام او شده است بى جواب یا اللّه

ز تربت و حرم مادرش چو دور افتاد
شده است بیتِ امیدش خراب یا اللَّه

غمى که عسگرى از یاد آن فغان دارد
« امام هادى و بزم شراب یا اللَّه »

به پشت مرکبِ دشمن چنان عرق مى‏ریخت
که کرد خشم تو را در شتاب یا اللّه

به غیر عسگرى از ماتمش نمى‏گرید
که هست صاحب غم آن جناب یا الله

سروده ی جوادحیدری


برچسب‌ها: شعر هیئتی شهادت امام هادی, جواد حیدری, محمد فردوسی
+ نوشته شده در  سه شنبه 1392/02/24ساعت 18:14  توسط یه بنده خدا  | 

ای شأن نزول آیه های کوثر

از آسیه و هاجر و مریم برتر

وقتی که خدا تو را به احمد بخشید

فرمود به او : صَلِّ لِرَبّک وَالنحَر

سروده ي سید محسن سادات خلردی

***

بين محراب ازل گرم سجودي بانو

اولين فاطمۀ صبح وجودي بانو

 

سرّ «لولاک» که تکليف مرا روشن کرد

علت خلقت افلاک تو بودي بانو

 

کس ندانست که جبريل نگاهت يک عمر

با خدا داشت عجب گفت و شنودي بانو

 

هر سحرگاه تو معراج دمادم داري

بال پرواز تو نشناخت فرودي بانو

 

باز از جنت الاعلاي تو سمت ملکوت

هر ملک آمده با کشف و شهودی بانو

 

پلک بر هم زدی و عشق به جريان افتاد

صد و ده پنجره اعجاز گشودي بانو

 

آمدی آینۀ نور الهی باشی

حسن مطلق شوی و لا یتناهی باشی

 

عصمت حضرت حق شد متجلي در تو

مي‌فرستد خود الله تحيت بر تو

 

روي لب زمزمۀ نابِ تبسم داري

با خدايت چه کليمانه تکلم داري

 

آسمان با تو و تسبيح لبت مأنوس است

روشني بخش دل و جان تو «يا قدّوس» است

 

آمدی آینۀ عصمت ایزد باشی

آمدی ام ابیهای محمد باشی

 

نبي الله به ديدار تو عادت دارد

با تماشاي تو هر لحظه عبادت دارد

 

قلب پر مِهر تو گنجينة الاسرار نبي‌ست

کوثري! سهم جهان در طلب تشنه لبي‌ست

 

آمدی فاطمه صبح ازلي روشن شد

آمدي فاطمه چشمان علي روشن شد

 

چشم مولا که شد از نور تو روشن اي ماه

گفت: لا حول و لا قوة الا بالله

 

نام تو فاطمه يا فاطمه تسبيح علي ست

ياد تو لحظۀ اعجاز مفاتيح علي ست

 

عاشقانه تو که با ياد علي مي خواني

دم به دم در همه جا نادعلي مي‌خواني

 

شده تسبيح لبت نغمۀ حيدر حيدر

ذکر هر روز و شبت نغمۀ حيدر حيدر

 

با تو تکليف قدر حکم قضا معلوم است

در کنار تو دگر صبر و رضا معلوم است

 

تو که در بندگي و زُهد و وفا دريايي

پارۀ قلب نبي، انسية الحورايي

 

لحظه هايت همه ايثار، صداقت، تقوا

راضيه، مرضيه ، صديقه ، زکيّه ، زهرا

 

حب تو موهبت حضرت حق در دل هاست

خانه ات تا به ابد مقصد سرمنزل هاست

 

خانۀ ساده ات از صدق و صفا لبريز است

قلب سجاده ات از شور دعا لبريز است

 

رحمت و جود و سخا جلوه اي از آيۀ توست

که مُقدّم به تو يا فاطمه همسايۀ توست

 

خانه داري تو که شهرۀ آفاق شده

عرش أعلي به تماشاي تو مشتاق شده

 

هر کس از باغ بهشت تو سخن مي‌گويد

از بزرگي و کرامات حسن مي‌گويد

 

بر سر دوش نبي نور دو عيني داري

جان عالم به فدايت! چه حسيني داري

 

در کرمخانۀ لطف تو مقرب باشد

هر که خاک قدم حضرت زينب باشد

 

قدر يک گوهر يکدانۀ تو مکتوم است

ام کلثوم تو مانند خودت مظلوم است

 

از نگاه تو فقط نور خدا مي‌بارد

هر کسي نام تو را روي لبش مي‌آرد

 

نا خود آگاه دلش چشمه اي از ايمان است

هر کسي نيست در اين دايره سرگردان است

 

بين دستان تو دستاس اگر مي‌گردد

گردش کون و مکان هم به تو بر مي‌گردد

 

آسمان محو تو و این همه معصوميّت

گرهي زد به پر چادر تو با نيّت

 

چادرت مظهر تقوا و عفاف است ببین

آسمان دور سرت گرم طواف است ببین

 

هر کسي نزد تو احساس بهشتي دارد

چادرت رايحۀ ياس بهشتي دارد

 

چه بگويم که بود فاطمه جان درخور تو

عالمي گشته مسلمان تو و چادر تو

 

مدحت اي سورۀ بي خاتمه کی کار من است

شرح اوصاف تو يا فاطمه کی کار من است

 

جنتي هست اگر، شمس دل افروزش تو

عالمي هست اگر، ماه شب و روزش تو

 

کيست که رتبۀ والاي تو را دريابد

خاک زير قدمت مرتبۀ زر يابد

 

آب مهريۀ تو گشته و تطهير شده

در دل شيعه فقط مهر تو تکثير شده

 

حب تو روشني عرصۀ محشر باشد

در دل هر که ولاي تو و حيدر باشد

 

مي‌شود با نظر لطفت الهي، مادر

به سوي جنت الاعلاي تو راهي، مادر

 

اين تويي که همه جا اذن شفاعت داری

تو که در هر نفست صبح هدایت داری

 

انقلاب تو شده مبدأ ايمان مادر

شده مديون تو و خون تو قرآن مادر

 

با وفاداري تو راه ولايت باقي‌ست

راه ايثار و صبوري و شهادت باقي‌ست

 

یک تنه در وسط کوچه قیامت کردی

بسته شد دست علی و تو امامت کردی

 

با قيامت به همه درس بصيرت دادي

تو به دين بار دگر شوکت و عزّت دادي

 

نقش يا فاطمه سر بند مجاهدها شد

امتداد ره تو نهضت عاشورا شد

 

مکتب سرخ تو الحق که حسيني ها داشت

نسل نوراني‌ات اي عشق، خميني ها داشت

 

ماند نام تو و در کل جهان نامي شد

نور تو مطلع بيداري اسلامي شد

 

همه دنيا شده فرياد عدالت خواهي

کاش اين جمعه شود با مددِ تو راهي

 

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

عالمي منتظر گفتن بسم الَّه اوست

 

کاش مي‌آمد و بوديم کنارش، يارش

هر کجا هست خدايا به سلامت دارش

سروده ي یوسف رحیمی

***

از ‌فضل ‌و ‌شکوه بی ‌حسابت فرمود

از عاطفه های مستجابت فرمود

برداشت خدا عذاب را از شیعه

آن روز که «فاطمه» خطابت فرمود

سروده ي یوسف رحیمی

***

اسرار ‌حقیقی حیاتم زهراست

معنای عبادتم، صلاتم زهراست

دیگر چه غم از کشاکش این دنیا

وقتی که فرشته نجاتم زهراست

سروده ي یوسف رحیمی

***

ای در تو خلاصه ‌حُسن ‌خلقت زهرا

نور ازلی عرش و جنت زهرا

اقرار به فضل و کرم و رحمت تو

شد شرط تکامل نبوت زهرا

سروده ي یوسف رحیمی

***

جز با تو به سوی بی کران ‌سیر‌ی نیست

در کون و مکان بدون تو خیری نیست

عالم همه ابعاد وجودی تو است

در ‌هر ‌دو ‌جهان فقط تویی ، غیری نیست

سروده ي یوسف رحیمی

***

در گفت و شنودند ملائک با تو

در کشف و ‌شهودند ملائک با تو

یک ‌جلوه ‌ا‌ی از حقایق عالم را

احساس نمودند ملائک با تو

سروده ي یوسف رحیمی

***

ای کوثر حُسن بی کران یا زهرا

حُسن تو فراتر از بیان یا زهرا

از نور عبادت تو روشن می شد

هر روز تمام آسمان یا زهرا

سروده ي یوسف رحیمی

***

این کوثر عشق و نور را خاتمه نیست

جز زمزم چشم های او زمزمه نیست

آن پای ورم کرده ‌شهادت می داد

در ‌هر دو جهان عبد‌تر از فاطمه نیست

سروده ي یوسف رحیمی

***

این شعر اگر چه در خور بانو نیست

جز صحبت « لا اله الا هو » نیست

سر تا ‌پا ‌یش ‌تجلی ایمان است

الحق که خدا پرست تر از او نیست

سروده ي یوسف رحیمی

***

باید ز ‌گمان ما فراتر باشد

تا سنگ ‌صبور ‌قلب حیدر باشد

دریا شده بی کران شده ‌قلبی که

گنجینة الاسرار پیمبر باشد

سروده ي یوسف رحیمی

***

عالم همه در مدار تو یا زهرا

در پرتو جلوه زار تو یا زهرا

رشک ‌همه ‌فر‌شتگان ‌عر‌ش ا ‌ست

آن چادر ‌و‌صله ‌د‌ار ‌تو یا ‌ز‌هرا

سروده ي یوسف رحیمی

***

هم ‌صحبت ما‌ست نو‌ح ‌تسبيحاتت

آرا‌مش با ‌شکوه ‌تسبیحاتت

در زندگی شیعه تو يا ز‌هرا

جاریست هميشه ر‌و‌ح تسبیحاتت

سروده ي یوسف رحیمی

***

دادند به د‌ست تو همه عالم را

سر ‌ر‌شته ‌عشق راشکوه ‌غم را

با معرفتت گره بزن چون تسبیح

بانو سی و چار مرتبه ‌قلبم را

سروده ي یوسف رحیمی

***

قلب من از انوار جلی می گوید

از نور ‌الهی ازلی می گوید

خاک دل ماست تربت تسبیحت

با هر تپشی علی ‌علی می ‌گوید

سروده ي یوسف رحیمی

***

هر ‌دم به ‌ضر‌یح بی ‌نشانت ای ماه

بسته ‌ست دخیل قلب من با هر آه

عمریست ‌تپش ‌ها ‌ی دلم می گوید:

«یا فاطمه ا‌شفعی لنا عنداللّه»

سروده ي یوسف رحیمی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1392/02/10ساعت 11:51  توسط یه بنده خدا  | 

تنها چرا نشسته، مگر گریه می کند؟

چون شمع شعله ور به نظر گریه می کند

از مردم مدینه شنیدم که روزها

می آید و ز داغ پسر گریه می کند

بالای چار صورت قبری که ساخته

با دیده های سرخ جگر گریه می کند

با ذکر جانگداز -حسینم غریب- بود

دائم زند به سینه و سر گریه می کند

از سوز روضه خواندن این مادر شهید

هر عابری میان گذر گریه می کند

گاهی دلش برای علی تنگ می شود

گاهی برای روضه ی در گریه می کند

بغض نگاه باد صبا گفت با دلم

دیگر غروب شد، چقدر گریه می کند!

سروده وحيد قاسمي

***


کسی که چار پسر داشت نور چشم ترش

به وقت دادن جان یک نفر نمانده برش

دلش گرفته چرا یک نفر کنارش نیست

بدون ماه، چه شب ها که صبح شد سحرش

عجب حکایت سختی ست مرگ این مادر

هنوز مانده به ره، دیدگان پر گهرش

تمام دل خوشی اش چهار صورت قبر است

چهار صورت زیبا همیشه در نظرش

اگر چه همره زینب نبود ام بنین

ولی شنید و شکست از غم حسین کمرش

نبود تا که ببیند چگونه حرمله ها

زدند تیر، به چشم حسینی قمرش

نبود تا که ببیند چگونه ریخت زمین

به خاک علقمه ای وای پاره جگرش

نبود تا که ببیند بدون عباسش

چه آمده به سر خواهران خون جگرش

نبود شکر خدا ور نه همره زینب

میان خیمه نمی ماند معجری به سرش

نبود شکر خدا ور نه شام را می دید

نبود صحنه بزم شراب در نظرش

اگر چه صورت او را کسی کبود ندید

به وقت دادن جان یک نفر نمانده برش

سروده جواد حيدري

***

وقتی که با صدای رسا گریه می کند

گویا تمام کرب و بلا گریه می کند

راحت بخواب مشک تو خالی نمانده است

مادر نشسته مشک تو را گریه می کند

با یاد دست های تو هی سینه می زند

زیر علم برای شما گریه می کند

وقتی به روی فرق سرش مُشک می زند

حتماً از آن عمود جفا گریه می کند

مادر فدای روی خجالت کشیده ات

زهرا برای تو به خدا گریه می کند

مادر چه شد که باز نگشتی به خیمه ها

دیدی که شیرخوار خدا گریه می کند

یک دست تو که بر سر راه حسین بود

آن دست دیگرت به کجا گریه می کند

آن دست را مدینه به یک کوچه دید که...

...بر روی دست مادر ما گریه می کند

مادر فدای وفایت شود ببین

ام الوفا برای وفا گریه می کند

من پا شدم که راه بیفتم، قدم شکست

حالا حسین در همه جا گریه می کند

سروده رحمان نوازني

+ نوشته شده در  سه شنبه 1392/02/03ساعت 12:0  توسط یه بنده خدا  | 

غفلت از یار گرفتار شدن هم دارد
از شما دور شدن زار شدن هم دارد

هر که از چشم بیفتاد محلش ندهند
عبد آلوده شدن خار شدن هم دارد

عیب از ماست که هر صبح نمی بینیمت
چشم بیمار شده تار شدن هم دارد

همه با درد به دنبال طبیبی هستیم
دوری از کوی تو بیمار شدن هم دارد

ای طبیب همه انگار دلت با ما نیست
بد شدن حس دل آزار شدن هم دارد

آنقدر حرف در این سینه ی ما جمع شده
این همه عقده تلنبار شدن هم دارد

از کریمان فقرا جود و کرم می خواهند
لطف بسیار طلبکار شدن هم دارد

نکند منتظر مردن مایی آقا؟!
این بدی مانع دیدار شدن هم دارد

ما اسیریم اسیر غم دنیا هستیم
عفلت از یار گرفتار شدن هم دارد

سروده ی علی اکبر لطیفیان

***

زهرا همان کسی است که بیت محقرش
طعنه زده به عرش و تمامی گوهرش

او را خدا برای خودش آفریده است
تا اینکه هر سحر بنشیند برابرش

شرط پیمبری به پسر داشتن که نیست
«مردی» پـیـمبر است که زهراست دخترش

مانند احترام خداوند واجب است
حفظ مقام فاطمه حتی به همسرش

یک نیمه‌اش نبوت و نیمش ولایت است
حالا علی صداش کنم یا پیمبرش

دست توسل همه‌ی انبیا بود
بر رشته های چادری صبح محشرش
 
ما بچه‌های فاطمه ممنون فضه ایم
از اینکه وا نشد پس در پای دخترش

مسمار در اگرچه برایش مزاحم است
اما مجال نیست که بیرون بیاورش

سروده ی علی اکبر لطیفیان

***

سلام فــاطــمـــیــه سلام مــاه مـاتــــم

سلام اشک و گریه سلام نــالـه و غـــم

سلام ای ســیـاهـی سلام ای کــتـیــبــه

سلام بـزم روضــه  سلام نـــوحـه و دم

سلام سـیـنه زن ها سلام گـریـه کـن ها

سلام سـوز ســینـه سلام اشـک نـم نـم

سلام مــــادر مــــا سئوال کیف حالک

سلام آتـــــش و در سلام زخم و مرهم

سلام عـصمـت الله سلام عـــفــــت الله

سلام ای رشــیـــده سلام قــامــت خــم

سلام لـطــمــه دیده سلام اشــک ِدیــده

سلام  یــاس پـر پر سلام  یــار هـمـدم

سلام بـی نــشــانـه  سلام درد ِشــانــــه

سلام خـاک کـوچه  سلام مـسـجـد غــم

سلام ای مــدافــــع  سلام دســت رافـع

سلام جسم مجروح  سلام روی مـبـهـم

سلام دل شــکـسته  سلام دسـت بـستــه

سلام شــیــر خـیــــبر سلام مــرد عـالـــــم

سلام شـــاه مـردان سلام چــشم گریـان

سلام مــرد خــانــه سلام چـشم مـَحـرم

سلام کوثرت کو کجاست یاورت کو

سلام غیرت الله بگو که همسرت کو

سروده ی سعید توفیقی

***

بگذار ببینیم همه،  پا شدنت را
آغاز کنی حرف مداوا شدنت را

نورانیتم بسته به نورانیت توست
پنهان مکن ای فاطمه! "زهرا" شدنت را

زهرا ! گره ام باز شد اما گره ات نه
پیچیده نوشتند معما شدنت را

طفلان تو با گریه به سجاده نشستند
امروز که دیدند مهیا شدنت را

دیروز تمام بدن تو سپرم شد
امروز تماشا شده ام تا شدنت را

نزدیک سه ماه است که یک گوشه می افتی
بگذار ببینیم همه ، پا شدنت را

سروده ی علی اکبر لطیفیان

***

زهرا بهانه ایست که عالم بناشود             
اوآمده که مادرآئینه هاشود


اوآفریده گشت که یک چند مدتی                 
نورخدابروی زمین جابه جاشود


او از خدا رسید به پیغمبرخدا                      
تاقفل پلکهای شده بسته واشود


اوآفریده شدکه دراین روزهای سخت           
زهراشود علی شود ومصطفی شود


اومادرتمامی دلهای حیدریست                  
باید که کفو فاطمه شیرخدا شود


هرکس مگرکه مادرمعصوم میشود            
اوآمده که مادرکرببلا شود


زهرااگرنبود چگونه به عالمی؟                
صدهاروایت ازمی کوثرعطا شود


بی اذن فاطمه کسی اصلاً اجازه داشت؟     
برروی خاک و اوج فلک پیشوا شود


ای خوش بحال آنکه درآن لحظه حساب      
باانتخاب مادری اوسوا شود


مادرسلام روزظهورت مبارک است         
لعنت برآنکه منکر صدق شماشود

ماراگدای خانه لطفت حساب کن             
مارابرای نوکریت انتخاب کن

مادرتویی که قدرشما بی نهایت است        
هرجمله توشامل صداروایت است


درهرکجا که نام شما ذکرمی شود               
تفسیر پایداری و صبر و صلابت است


جبریل با هزار ملک ریزه خوار توست       
سوگندخورده هرشبه اینجا ضیافت است


هرکس مقام نوکریت را فروخته             
جان حسین و جان حسن بی لیاقت است


تاریخ ثبت کرده که این جان نثاری ات     
بهرعلی نمونه اصل ولایت است


سلمان زخاک خانه تورزق می گرفت        
این است روز و شب همه کارش ارادت است


شاگرد برترین تو والله زینب است         
تندیس عفت است خداوند عصمت است

 ازگردچادرت همه عالم درست شد          
صدهاهزاربیرقُ پرچم درست شد

 خورشید سبز نیمه شبِ انتظار،تو              
شیرینی همیشه فصل بهار،تو


ابری ترین هوای توسجاده های شب       
هروزتا به شب نفس روزه دار،تو


ماهرچه هست ازتو و لطفت گرفته ایم        
تاروزحشر پیش خدا اعتبار،تو


ما با علی امام توهم رأی می شویم          
هردم برای شیر خدا ذوالفقار تو


آن روزکه تمامی مردم پیاده اند            
برروی ناقه های بهشتی سوار،تو


آنجابرای اینکه شفاعت شویم ما           
حتما دودست ساقی خود را بیار،تو


محشربه نام پاک تو محشور می شویم      
بی اذن تو زدرب جنان دور می شویم


توآمدی که درشب دلها قمرشوی         
درسینه شکسته دوران گُهرشوی


تو آمدی که قامت دین رابه پا کنی          
برشاخه های نخل ولا برگ و برشوی


توآمدی که سوره کوثربیاوری          
تو آمدی برای علی بال و پرشوی


توآمدی که مادری ات رانشان دهی     
توآمدی که مادر کل بشرشوی


معنای اصل ام ابیهافقط تویی            
توآمدی که باعث فخرپدرشوی


توآمدی که در دل دریای شعله ها       
مثل کتاب سوخته ای شعله ور شوی


توآمدی که برلب سادات روز و شب      
شعربلند مادرم میخ درشوی


توآمدی که باطن شهری عیان شود     
توآمدی که شاهد مرگ پسرشوی

من که برای مدح توچیزی نداشتم       
تنها قلم به صفحه قلبم گذاشتم

سروده ی مهدی نظری

***

آئینه دار ام ابیها صبور باش
زینب در این دو روزه‌ی دنیا صبور باش

دنیا اسیر درد و غم بی ملالی است
در این سکوت سرد تماشا صبور باش

بابا که نیست هر چه دلت خواست گریه کن
اما کنار غربت بابا صبور باش

این روزهای غرق محن با برادرت
یا صحبتی ز کوچه مکن یا صبور باش

حرفی نزن ز پهلوی زخمی مادرت
در این غروب عاطفه تنها صبور باش

کار من از طبیب و مداوا گذشته است
انگار رفتنی شده زهرا صبور باش

گاهی دلت بهانه‌ی مادر که می کند
بر سر بگیر چادر من را صبور باش

امروز تازه اول راهست دخترم
فردا که پر کشیدم از اینجا صبور باش

یک روز می روی به بیابان کربلا
بر تل بیقراری و غمها صبور باش

خورشید خون گرفته‌ی من پیش چشم تو
بر روی نیزه می رود اما صبور باش

بر حنجر بریده بزن بوسه جای من
اما به خاطر دل زهرا صبور باش

این آخرین وصیت مادر به زینب است
تا جان به پای مکتب مولا صبور باش

از کربلا به بعد علم روی دوش توست
روح حماسه ! زینب کبری ! صبور باش

سروده ی یوسف رحیمی

***

وقتی گدای فاطمه بودن برای ماست
احساس میکنیم که دو عالم گدای ماست

با گریه بهر فاطمه آدم عزیز است
این گریه خانه نیست که دولت سرای ماست

اینجا به ما حسین حسین وحی میشود
پیغمبریم و مجلس زهرا حرای ماست

سلمان شدن نتیجه همسایگی اوست
زهرا برای سیر کمال ولای ماست

تنها وسیله ای که نخش هم شفاعت است
چادر نماز مادر ارباب های ماست

باران به خاطر نوه ی فضه میرسد
ما خادمیم و ابر کرم در دعای ماست

فرموده اند داخل آتش نمیشویم
فردا اگر شفاعت زهرا برای ماست

سروده ی علی اکبر لطیفیان

***

هیچکس نیست که دستی به دعا بردارد
یا که باری ز سر شانه‌ی ما بردارد

هرکه زخمی به تن از خیبر و خندق دارد
آمده تا که از این خانه دوا بردارد

حُرمت خانه‌ی ما حُرمت بیت‌الله است
فاطمه با پدرش شأن برابر دارد

آنقدر زود درِ خانه پر از آتش شد
که نشد صاحب این خانه عبا بردارد

پسری شد سپر و مادری از پا افتاد
فضه آمد که مگر فاطمه را بردارد

سوره‌ی کوثر حیدر سر راه افتاده
کاش پا از سرِ قرآنِ خدا بردارد

با پرِ زخمیِ خود راهِ سپاهی را بست
که علی را ببرد خانه و یا ... بردارد

سروده ی محمد بختیاری

***

یه زمون و روزگاری ، مادری بود که وجودش

مایه ی فخر ملک بود، ذکر یارب و سجودش

 

از خوبی و مهربونی، حیا و عفاف و پاکی

تو زمین و آسمونا، کسی مثل اون نبودش

 

خونه شو نشون می دادن، همه مردم مدینه

شهره بود تو بین اونا، کرم و عطا و جودش

 

نور و طلعت جمالش، گرچه می درخشه حالا

خیلی زود اونو خاموش کرد، دشمن بدو حسودش

 

تا اینکه یه روز همونا، آتیش و هیزم آوردن

در خونه شو سوزوندن، رفت به آسمونا دودش

 

یه طرف غلاف شمشیر، یه طرف چشمای پر خون

اما توی این میونه، کسی یار اون نبودش

 

اینقده بلا آوردن، به سرش همون نامردا

تا اینکه آخر شکستن، قد و قامت عمودش

 

همه رفتن آخرش موند، هم در و هم دل سوخته

چی کشید علی مظلوم، وقتی دید رخ کبودش

سروده ی کمال مومنی

***

جایی برای کوثر و زمزم درست کن
اسماء برای فاطمه مرهم درست کن

تابوت کوچکی که بمیرم درون آن
با چند تخته چوب برایم درست کن

تا داغ این شقایق زخمی نهان شود
تابوتی از لطافت شبنم درست کن

مثل شروع زندگی مرتضی و من
بی زرق و برق و ساده و محکم درست کن

از جنس هیزمی که در خانه سوخت ،نه
از چند چوب و تخته محرم درست کن

طوری که هیچ خون نچکد از کناره اش
مثل هلال لاله کمی خم درست کن

سرو ده ی رضا جعفری

***

سپرده ام به کنیزان و هر چه نوکرتان
که آینه نگذارند، در برابرتان

که گیسوی تو یکی در میان پر از یاس است
چه آمده است در این کنج خانه بر سرتان

شکسته ای و همینکه به راه می افتی
صدای آینه می آید از سراسرتان

چه روی داده که حتی برای یک لحظه
عقب نمی رود از روی چهره معجرتان

نبیـنمت که به دیوار تکیه می آری
کنار چشمهای غریب همسرتان

کجاست شانه زدنها که کار هر شب بود!؟
به گیسوان همیشه نجیب دخترتان

خدا به خیر کند این نفس زدنها را
که سخت می رسد از سینه تا به حنجرتان

ببین چگونه غرور شکسته ی مردی
نشسته پای نفسهای رو به آخرتان

سروده ی علی اکبر لطیفیان

***

دل کوچه از رد پایش گرفت
همان اول ماجرایش گرفت

کسی راه یک کوچه را تنگ کرد
کسی راه را بر خدایش گرفت

و دستی که می شد همان ابتدا
خبرهایی از انتهایش گرفت

چه بادی وزید از ته کوچه ها
که شهر مدینه هوایش گرفت؟

نمی دانم آن شدت ناگهان
که پر درد بود از کجایش گرفت؟

سراسیمه بغضی به داداش رسید
از ضربه ایی که صدایش گرفت

مگر چه به دستان این کوچه داد؟
که زخم کبودی به جایش گرفت

مجالش نمی داد تا پا شود
حسن بود از شانه هایش گرفت

حوالی پهلوی پا خورده اش
دل آسمان هم برایش گرفت

سروده ی علی اکبر لطیفیان

***

قصد داری بروی و بدنم می لرزد
مادر آینه ها بی تو تنم می لرزد

گر چه سخت است ولی خوب تماشایم کن
به خدا بازوی خیبر شکنم می لرزد

بلبل زخمی باغم تو بگو علت چیست؟
چه شده غنچه ناز چمنم می لرزد

از همان روز که از کوچه غم برگشتی
تا بدین ساعت غربت،حسنم می لرزد

آن قدر لرزه به اندام علی افتاده
گوئیا بر تن من پیرهنم می لرزد

تا به امروز ندیدند بلرزد کوهی
کوه بودم ولی امروز تنم می لرزد

سروده ی سید محمد جوادی

***

اگر این روضه ها برپا نباشد
نشان از شیعگی در ما نباشد

برای ما در این دنیای تاریک
خدایی غیر هییت جا نباشد

میان شهر ما یک نفطه حتی
بچز هییت دگر زیبا نباشد

بگویم با شهیدانی که رفتند
که اسمی از شما حتی نباشد

رسیدن بر شما سخت و محال است
دل ما کربلایی تا نباشد

دلم یاد امیرالمومنین کرد
همانکه غیر او مولا نباشد

میان سجده هایش ناله می زد
علی مرده است اگر زهرا نباشد

سروده ی جواد حیدری

***

ای شهاب سرخ رنگ آسمانی صبر کن
چند روزی بیشتر تا می توانی صبر کن

با همین احوال تنها دل خوشی من تویی
راضیم من به همین قدکمانی صبر کن

کاش می مردم نمی دیدم مسافر می شوی
تو برای این سفر خیلی جوانی صبر کن

من بدون تو فقط یک جسم بی روحم مرو
تا بمانم عشق من باید بمانی صبر کن

خوب بگو بانو که قصد کشتم را کرده ایی؟
می روی با خود مرا هم می کشانی صبر کن

این ستون تا آن ستون شاید فرج باشد، مرو
چند روزی بیشتر تا می توانی صبر کن...

سروده ی محمد ناصری

***

من رفتنی هستم دگر کاری نداری
مظلوم! با مظلومه ات کاری نداری

تا رفع زحمت کردنم چیزی نمانده
فردا در این بستر تو بیماری نداری

مثل جنین زانو بغل کردن ندارد
خانه نشین! گیرم طرفداری نداری

با چه دردت را بگو عیبی ندارد
وقتی که غم داری و غمخواری نداری

وقتی که دفنم می کنی آقا بمیرم
تاریک تر از آن شب تاری نداری

مردم اگر از تو سراغم را گرفتند
از قبر من مولا خبرداری نداری

دیگر خداحافظ، حلالم کن علی جان
جان تو جان بچه ها کاری نداری

سروده ی حامد خاکی

***

دلیل خلق دو عالم فقط تویی زهرا
در آیه آیه ی مریم فقط تویی زهرا

فقط نه خلقت عالم، خود پیمبر گفت:
دلیل خلقت من هم فقط تویی زهرا!

جدا زروضه و پرچم نمی شوم هرگز
چرا که صاحب پرچم فقط تویی زهرا

کسی که می کند امضا برات کرببلا
درون ماه محرم فقط تویی زهرا

خدا کند که سری هم به قبر ما بزنی
امید شیعه در آن دم فقط تویی زهرا

فقط نه ورد زبان علی و بابایت
که بر زبان خدا هم فقط تویی زهرا

چقدر نور تو در این غزل تلاطم کرد
در آن زمان که سرودم فقط تویی زهرا..

سروده ی سید حمید داودی نسب

***

خسته ام ، منتظرم ، لحظه شماری سخت است
روز و شب از غم تو گریه و زاری سخت است

می روم گاه به صحرا که فقط گریه کنم
گریه وقتی به سرت سایه نداری سخت است

می روم تا در و همسایه نگویند به تو
گوش دادن به غم فاطمه کاری سخت است

طاقت آوردن این زخم زبان ها دیگر
بیش از آن سیلی و آن ضربه ی کاری سخت است

فرض کن پیش تو لیلای تو را آزردند
بعد از آن سر به بیابان نگذاری سخت است

بال و پر زخم ، قفس تنگ ، در این وضعیت
زندگی از نظر هر دو قناری سخت است

منتظر باش علی جان پدرم می آید
تک و تنها دل شب خاکسپاری سخت است

سروده ی کاظم بهمنی

***

بانوی نور، مادر آیینــــه ها ! سلام
روشن ترین تبسـم نور خدا ! ســـــلام

ای کوثر کبود خــدا، با سه آیــــه آه !
از ما به زخم های کبود شـــما، سلام

حزن غریب پنجره ها در غروب نـــــور
ای خواهش همیشه ی آیینه ها ســلام

ای ماه سرخ گمشده در ناکجای خاک !
 بر رد پای نـور تو در ناکجـا ، ســـــــلام

غمگیــن ترین پرنده ی ســیاره ی بقیـــــــع !
بال و پر شکستــه ی روح تو را ســلام

ای باغبان دل شده ی لاله های ســرخ
ای وارث حماســه ی کرب وبــلا ! ســـلام

ای برتر از فرشته ، شبـیه خود خـــدا !
از ما به روح سبز شما ، تاخــدا، ســـلام

 دست عنایتی به سـر حاجتم بکـــــش
چشمم هنوز مانده به دست شما...سلام !

سروده ی رضا اسماعیلی

***

مرو که کوچه برای پرت خطر دارد!
مرو که رد شدن امروز دردسر دارد!

مگر نگفت خداوند خلقتت حتی
برای صورت تو برگ گل ضرر دارد؟

گمان نمی کنم این مرد بی حیا اینجا
بدون حادثه دست از سر تو بردارد

ز روی پوشیه زد،تازه این چنین شده ای
که چشمهات فقط دید مختصر دارد

نوشتند که پیشانی ات به جایی خورد
خلاصه ضربه ی بد اینجنین اثر دارد

بزرگ بانوی این شهر باورت می شد؟
ز خاک کوچه حسن گوشواره بردارد؟

میان کوچه بدون رمق، بدون فدک
نشسته فاطمه یعنی علی خبر دارد؟

سروده ی علی اکبر لطیفیان

***

افتادی و ازدست من کاری نمی آمد         
حتی کسی هم درپی یاری نمی آمد
       
آنروز اگر توحامی مولا نمی بودی         
بعدازشما قطعا علمداری نمی آمد      

زهرا اگربودی و من هم در کنارتو         
با نور تو بانوشب تاری نمی آمد         

بعد از تو زانویم دگرطاقت نمی آرد         
بر دوش من با بودنت باری نمی آمد
     
ای کاش می شد پشت در هرگز نمی رفتی        
تا سوی پهلوی تو مسماری نمی آمد

آنروز اگر دستان من را باز می کردند        
هرگز سراغ تو که بیماری نمی آمد   

سنگینی داغت بروی شانه من گفت         
روی سرت او بود آواری نمی آمد    

زهرا خداحافظ ولی اینجا اگربودی         
هرگزسراغ من گرفتاری نمی آمد     

این ظلم رابا تو اگر اینسان نمی کردند         
تاآخر دنیا عزاداری نمی آمد 

سروده ی مهدی نظری

***

شما اگرچه نبودید با من اما خوب
صدای گریه تان را به یاد دارم من

قسم به حرمت زهرایی خودم فردا
به دست نارشما را نمی سپارم من

ولو به کندن یک گوشه ای ز چادر خود
برای شفاعت گرو می آرم من

میان حشر شما را اگر ندیدم من
کنار درب جهنم در انتظارم من

اگر بناست شما را جدا کنند از ما
قسم به موی سپیدم نمی گذارم من

کمیت جمله ابنا آدمی لنگ است
اگر که دست ابوالفضل را نیارم من

نگاه بر قد و بالای زرد من نکنید
اگرچه برگ ندارم ولی بهارم من

رشید بودم و با درد لاغرم کردند
میان بسترم آن قدر گریه دارم من

به غیر سینه سپر کردنم چه می کردم
شبیه شیر خدا که سپر ندارم من

هزار شکر که شرمنده ی خدا نشدم
اگرچه دست ندارم علی که دارم من

سروده ی علی اکبر لطیفیان

***

ای تکیه گاه شانه ی بی یاورم مرو
ای بوسه گاه زخمی بال و پرم مرو

بر زندگی ساده نه ساله رحم کن
من التماس می کنمت همسرم مرو

روز مرا چو چادر خاکی سیه مکن
ای قبله گاه نور بیا از حرم مرو

دستم به دامنت قسمم را قبول کن
زهرا به حق اشک دو چشم ترم مرو

خیبر شکن ببین که به زانو در آمده
بی تو غریب می شوم ای همسرم مرو

باور نمی کنی که بدون تو بی کسم
کی می شود جدایی تو باورم مرو

سنگ صبور من بروی بهر درد دل
سر تا کمر به چاه فرو می برم مرو

آنکه ز ساقه نو را شکست«تبت یداه»
یاس کبود من گل نیلوفرم مرو

زینب شبی لبش در گوشت نهاد و گفت
کردم دعا که خوب شوی مادرم مرو

سروده ی قاسم نعمتی

***

در می زنند فکر کنم مادر آمده
از کوچه ها بنفشه ترین پیکر آمده

او رفته بود حق خودش را بیاورد
دیگر زمان خونجگری ها سر امده

وقتی رسید اول مسجد صدا زدند
بیرون روید دختر پیغمبر آمده

سوگند بر بلاغت پیغمبرانه اش
با خطبه هاش از پس آنها بر آمده

سوگند بر دلایل پشت دلایلش
در پیش او مذینه به زانو درآمده

مردم حریف تیغ کلامش نمی شوند
انگار حیدر است که در خیبر آمده

وقتی که رفت از قدمش یاس می چکید
یعنی چه دیده است که نیلوفر آمده

مانند یک کبوتر از این لانه رفته بود
حالا بدون بال و بدون پر آمده

گنجینه های باغ بهشت است برای او
هرچند گوشواره اش از جا در آمده

در کنج خانه بستری آماده می کنم
در می زنند فکر کنم مادر آمده

سروده ی علی اکبر لطیفیان

***

ماندن که هست صحبت رفتن برای چه؟
زهرای من حلالیت از من برای چه؟

وقت نفس نفس زدنت پیش پای من
لاله نریز این همه گلشن برای چه؟

دارم به جمله ی پدرت فکر می کنم
وقتی که هست فاطمه جوشن برای چه؟

باشد نخند...از تو توقع نداشتم
این دل شکسته هست شکستن برای چه؟

زهرا کشان کشان دم در آمدی چرا؟
گفتم نیا که...آمدی اصلا برای چه؟

ما را برای همسفری آفریده اند
بی من تلاش بهر پریدن برای چه؟

اسما که بود دور و برت فضه هم که بود
تابوت خویش خواستی از من برای چه؟

هنگام دور گردن این پیرهن که شد
جان حسین این همه شیون برای چه؟

سروده ی علی اکبر لطیفیان

 ***

گل، بر من و جوانی من گریه می‌کند
بلبل به خسته جانی من گریه می‌کند

از بس که هست غم به دلم، جای آه نیست
مهمان به میزبانی من گریه می‌کند

از پا فتاده پا و ز کار اوفتاده دست
بازو به ناتوانی من گریه می‌کند

گل‌های من هنوز شکوفا نگشته‌اند
شبنم به باغبانی من گریه می‌کند

در هر قدم نشینم و خیزم میان راه
پیری، بر این جوانی من گریه می‌کند

گردون، که خود کمان شده، با چشم ابرها
بر قامت کمانی من گریه می‌کند

این آبشار نیست که ریزد، که چشم کوه
بر چهره‌ی خزانی من گریه می‌کند

فردا مدینه نشنود آوای گریه‌ام
بر مرگ ناگهانی من گریه می‌کند

سروده ی حاج علی انسانی

***

حرفی، کلامی، مطلبی، چیزی، جوابی
ساکت تر از هر دفعه ای مثل کتابی

از چه نمی خواهی شفایت را بگیری؟
تو خود مفاتیح الجنان مستجابی

یک دست تر از رنگ نیلی ات ندیدم
در زیر این چرخ کبود و سقف آبی

امروز با دیروز خیلی فرق کردی
دیروز آیینه ولی امروز قابی

این خانه محتاج کمی نور است، ورنه
تو رو بگیری یا نگیری آفتابی

با دست پخت تو سر سفره نشستم
وقتی نباشی تو، چه نانی و چه آبی

پروانه ها را گفته ام دورت نگردند
شاید شب آخر کمی راحت بخوابی

سروده ی علی اکبر لطیفیان

***

در را که با شتاب لگد وا نمی کنند
دیوار را که صفحه گلها نمی کنند

گلبرگ یاس را که با آتش نمی کشند
سیلی نصیب صورت حوراء نمی کنند

آتش به درب خانه ی رهبر نمی زنند
توهین به بیت و سرور مولا نمی کنند

با کودکان خانه که مشکل نداشتند
رحمی چرا به گریه ی آنها نمی کنند

مردم به جای بیعت و همیاری امام
غربت نصیب رهبر تنها نمی کنند

در پیش چشم غیرت مردانه ی کسی
حمله به دست و بازوی زنها نمی کنند

زن را به قصد کشت به کوچه نمی زنند
جمعی اگر زدند تماشا نمی کنند

کاری اگر به دست تماشاگران نبود
دیگر گره ز کار عدو وا نمی کنند

حتی اگر سفارش پیغمبری نبود
اینگونه با ولای علی تا نمی کنند

دردا که درد دین به دل اهل خدعه نیست
حیله گران ز توطئه پروا نمی کنند

سروده ی محمود ژولیده

***

دم آخر وصیتی دارم
ای علی جان به خاطرت بسپار
نیمه شبها حسین دلبندم
با لب تشنه می شود بیدار
بار سنگین این وصیت را
از سر شانه ها ی من بردار
قبل خوابیدنش عزیز دلم
ظرف آبی برای او بگذار
گریه کردم ز غربتش دیشب
تا سحر سوختم برای حسین
با همین دست ناتوان امروز
پیرهن دوختم برای حسین
کفنش را به زینبم دادم
حرف های نگفته را گفتم
چند ساعت برای دختر خود
فقط از رنج کربلا گفتم
گفتمش میوه دلم زینب
کربلا باش یار و یاور او
ظهر روز دهم به نیت من
بوسه ای زن به زیر حنجر او
وقت افتادنش به روی زمین
چشم خود را ببند مثل خدا
صبر کن دختر عقیله ی من
قهرمان بزرگ کرببلا

سروده ی وحید قاسمی

***

شهر آبستن غم هاست خدا رحم کند
شهر این بار چه غوغاست خدارحم کند

بوی دود است که پیچیده ، کجا میسوزد ؟
نکند خانه ی مولاست خدا رحم کند

همه ی شهر به این سمت سرازیر شدند
در میان کوچه دعواست خدا رحم کند

هیزم آورده که اتش بزنند این در را
پشت در حضرت زهراست خدا رحم کند

همه جمعند و موافق که علی را ببرند
و علی یکه و تنهاست خدا رحم کند

بین این قوم که از بغض  لبالب هستند
قنفذ و مغیره پیداست خدا رحم کند

مادر افتاد و پسر رفت زدست ، درد این است
چشم زینب به تماشاست  خدا رحم کند

مو پریشان کند و دست به نفرین ببرد
در زمین زلزله برپاست خدا رحم کند

ماجرا کاش همان روز به آخر می شد
تاز آغاز بلاهاست خدا رحم کند

غزلم سوخت  دلم سوخت  دل آقا سوخت
روضه ی ام ابیهاست خدا رحم کند ....

سروده ی یاسر مسافر

***

ای روح آفتاب چرا پا نمی شوی

بانوی بوتراب چرا پا نمی شوی

پهلوی من هم از خبر رفتنت شکست

رکنم شده خراب چرا پا نمی شوی

با قطره قطره اشک سلامت نموده ام

زهرا بده جواب چرا پا نمی شوی

خورشید لطمه دیده حیدر بلند شو

بر جمع ما بتاب چرا پا نمی شوی

رفتی و روی صورت خود را کشیده ای

ای مادر حجاب چرا پا نمی شوی

بی تو تمام ثانیه ها دق نموده اند

رفته زمان بر آب چرا پا نمی شوی

روی کبود تو به نگاهم اشاره کرد

مردم از این خطاب چرا نمی شوی

می میرد از تنفس دلگیر کوچه ها

این غنچه های ناب چرا پا نمی شوی

سروده ی رحمان نوازنی

***

وقتی سرت را روی بالش می گذاری
آنقدر میترسم که دیگر بر نداری

تو آفتاب روشنی در خانه ی ما
تو آفتاب روشنی هر چند تاری

فردا کنار سفره با هم می نشینیم
امروز را مادر اگر طاقت بیاری

تو آنچنان فرقی نکدی غیر از این که
آیینه بودی شدی آیینه کاری

آلاله می کاری و باران می رسانی
چه بستر پر لاله ای ؟ چه کشت و کاری

آنقدر تمرین می کنی با دستهایت
تا شانه را یک مرتبه بالا بیاری

بگذار گیسویم به حال خویش باشد
اصلا بیا و فرض کن دختر نداری ...

سروده ی علی اکبر لطیفیان

***

گویا دعای نیمه شبم بی اثر شده
یعنی که خون پهلوی تو بیشتر شده

دیگر نماز مادر من بی قنوت شد
دیگر شب بلند علی بی سحر شده

از صبح ، زخم سینه امانت بریده بود
حالا بلای جان تو درد کمر شده

از زخم های سوخته رنگی که دیده ام
فهمیده ام چه با بدنت پشت در شده

اینبار هم که پاشدی از روی بسترت
خوردی زمین و پیرهنت سرخ تر شده

وقت نفس زدن چقدر زجر می کشی
این دنده­­ ی شکسته عجب دردسر شده

سروده ی حسن لطفی


برچسب‌ها: شعر و اشعار شهادت حضرت فاطمه زهرا, علی اکبر لطیفیان, علی انسانی, ایام فاطمیه
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/12/30ساعت 1:10  توسط یه بنده خدا  | 

سلام بر فاطمه و دخترش

به زینب آن نائبه ی اطهرش

سلام بر مادر ساداتیان

سلام بر ستاره ی دیگرش

سلام بر کسی که همپای او

بوده همیشه همره رهبرش

اگرچه او ام ابیها بود

زینب او هست گل حیدرش

چو فاطمه اسوه ی زنها بود

دختر او جلالت دیگرش

فاطمه گر بهشت را قرین است

زینب او تلالوء کوثرش

کوری چشم دشمنان زهرا

روز به روز داده خدا بهترش

بسکه حسینی است زروز نخست

چشم گشوده در بر دلبرش

این چه مقامی است خدا داده است

چرخ زده حسین دور سرش

اگر حسین نگین خاتم شده

زینب او حلقه ی انگشترش

میان این حسینیه فاطمه

پاک نموده اشک چشم ترش

 

داده خدا فاطمه ی دیگری

دهد ادامه راه پیغمبری

 

تا که خدا حسین را آفرید

صورت ماه زینبش را کشید

برای قصه های کربلایش

رسالت صبر به زینب رسید

چه زینبی که نیست همچو او زن

شود چو او به هر بلا روسپید

برای او نسیم رحمت حق

همیشه از سوی حسین می وزید

اوست کسی که از ضمیر دلش

کوی به کوی برای او می دوید

همچو کبوتران دور حرم

سایه به سایه دور او می پرید

اوست کسی که عمر را تماما

به همره عشق حسینش خرید

تمام خاطرات دلبرش را

به بوسه ای میان مقتل چشید

 سروده ی کمال مومنی

***

زلف عفاف، رشتۀ دامان زینب است
آیات صبر، پایۀ ایمان زینب است


ایثار و پـاکدامنی و عزم و اقتدار
این چار، درسِ طفلِ دبستان زینب است


حبل المتینِ قافـله سالار عاشقان
تا روز حشر، موی پریشان زینب است


گل زخم‌های پیکر صد پارۀ حسین
آیـات بی‌شمارۀ قرآن زینب است


هر کس که پا نهد به عزا خانۀ حسین
بر او کرم کنید که مهمان زینب است


سرهای نوک نیزه همه دسته‌های گل
تن‌های پاره پاره، گلستان زینب است


آن نیزه‌ای که خصم به قلب حسین زد
زخمش هنوز بر دل سوزان زینب است


بـا یـاد صبح یازدهم، صبح بی حسین
هر روز صبح، شام غریبان زینب است


وقتی که گفت بـا سپه کوفـه «اُسکُتوا»
دیـدند کائنات بـه فرمان زینب است


وقتی رقیـه را بـه ره شام می‌زدنـد
دیدم حسین، دست به دامان زینب است


یاللعجب مگر که قیامت بـه پا شده
بر نیزه آفتاب درخشان زینب است


مه بـر فراز چرخ چراغ خرابـه‌ها
خورشید نوک نیزه ثناخوان زینب است


روز جزا بـهانـۀ مـا از بـرای عـفو
خون حسین و دیدۀ گریان زینب است


تـا آفتاب بـذل کند نـور خویش را
"میثم" همیشه بندۀ احسان زینب است

سروده ی غلامرضا سازگار

 *** 

 تو بــــرا ی خلـــقت حــوا بــه دنـــــیا امدی

پس تو پیــش از حــــضرت دنیــــا به دنیا امدی

اشک با تو از دل زهـــــرا تولد یافته است

مــــادرت دریــــــا خودت دریــــــا به دنیا امدی

 جای زمــــــزم عشق از زیــر قدمهایت شـکفت

بانــــوی بانی بــــــاران تـــــــا به دنـــیا امـدی

بعــــد تو ضــــرب المــــثل شد دختـران بابائی اند

زین ســـبب تو زیــــــنت بــــابـــا به دنیا امدی

تو در اغــــوش حسینت خــنده ات گل می کند

پس به خــــاطر خـــواهی ارباب دنــــــیا امدی

گریـــــه کـــــمتر کن ســــلام زینب قلب صبور

تو بـــــرای روز عــــــــاشورا به دنـــــیا امـــدی

دارد از امـــــروز کـــــــار خانه یــــادت می دهد

مادر خــــانه پس از زهــــرا به دنـیا امدی

سروده ی مصطفی صابر خراسانی

 ***

نسیم؛ پرده ی گهواره را تکان می داد
برای عرض ارادت خودی نشان می داد


ستاره های درخشان خوشه ی پروین
کنار پنجره مبهوت کودکی شیرین


شمیم قدسی او در مدینه پیچیده
بهار آمده بلبل به غنچه خندیده


چکاوکان به در باغ ریسه می بندند
شکوفه ها همه دیوانه وار می خندند


نشانه های ظهور مسیح ظاهر شد
مدینه مرکز ثقل خیال شاعر شد


نسیم گرد سر نو رسیده دف می زد
بنفشه داخل گلدان مدام کف می زد


صدای خواندن پروانه ها چه زیبا بود
تبسم لب شیر خدا چه زیبا بود


ز نور طلعت رویش ستاره حیران شد
و ماه با عجله پشت ابر پنهان شد


ستاره گفت به خورشید: بی خبر ؛ساده
خدا به فاطمه خورشید دیگری داده


زمان سیطره و سلطه گشته طی خورشید
شکسته حرمت پوشالی تو ای خورشید


حریر جذبه ی چشمان او اهورایی ست
طلوع خنده ی زینب عجب تماشایی ست


بساط فخر فروشی ز آسمان بر چین
بیا زمین به تماشای دخترک بنشین


بیا ببین که ندیدی کسی به این پاکی
شدند خادمه اش حوریان افلاکی


نگاه حیرت خورشید تا بر او افتاد
اسیر بند جنون گشت و نعره ها سر داد

 
هوار می زد و میگفت: وه چه نوری داشت
شبیه مادر خود چهره ی صبوری داشت


بدون شبه و شک از قبیله ی نور است
میان هاله ی انوار خویش مستور است


وقار و نور جبینش به مصطفی رفته
ولی غرور نگاهش به مرتضی رفته


چه کودکیست! که خود اشهدین می گوید
و گاه خنده کنان یا حسین می گوید


چه کودکیست! که گوید ثنای رب جلی
دوچشم او شده خیره به ذوالفقار علی 
سروده ی وحید قاسمی

 

 


برچسب‌ها: اشعار ولادت حضرت زینب کبری, وحید قاسمی, مصطفی صابر خراسانی, غلامرضا سازگار, کمال مومنی
+ نوشته شده در  شنبه 1391/12/26ساعت 21:57  توسط یه بنده خدا  | 

چشم تا وا می‌کنی چشم و چراغش می‌شوی

مثل گل می‌خندی و شب بوی باغش می‌شوی

شکل «عبدالله»ی و تسکین داغش می‌شوی

می‌رسی از راه و پایان فراقش می‌شوی

 

غصه‌اش را محو در چشم سیاهت می‌کند

خوش بحال «آمنه» وقتی نگاهت می‌کند

 

با «حلیمه» می‌روی تا کوه تعظیمت کند

وسعتش را ـ با سلامی ـ دشت تسلیمت کند

هر چه گل دارد زمین یکباره تقدیمت کند

ضرب در نورت کند بر عشق تقسیمت کند

 

خانه را با عطر زلفت تا معطر می‌کنی

دایه ها را هم ز مادر مهربان تر می‌کنی

 

دیده نورت را که در مهتاب بی حد می‌شود

آسمان خانه‌اش پر رفت و آمد می‌شود

مست از آیین ابراهیم هم رد می‌شود

با تو «عبدالمطلب» عبدالمحمد می‌شود

 

گشت ساغر تا به دستان بنی‌هاشم رسید

وقت تقسیم محبت شد، «ابوالقاسم» رسید

 

یا محمد! عطر نامت مشرق و مغرب گرفت

وقت نقاشی قلم را عشق از راهب گرفت

ناز لبخندت قرار از سینه‌ی یثرب گرفت

خواب را خال تو از چشم «ابوطالب» گرفت

 

رخصتی فرما فرود آید پریشان بر زمین

تا چهل سالت شود می‌میرد این روح الامین

 

دین و دل را خوبرویان با سلامی می‌برند

عاشقان را با سر زلفی به دامی می‌برند

یوسفی اینبار تا بازار شامی می‌برند

بوی پیراهن از آنجا تا مشامی می‌برند 

 

بی‌قرارت شد «خدیجه» قلب او بی‌طاقت است

تاجر خوش ذوق فهمیده‌ست: عشقت ثروت است

 

نیم سیب از آن او و نیم دیگر مال تو

داغ حسرت سهم ابتر، ناز کوثر مال تو

از گلستان خدا یاس معطر مال تو

ای یتیم مکه! از امروز مادر مال تو

 

بوسه تا بر گونه‌ات ام ابیها می‌زند

روح تو در چشمهایش دل به دریا می‌زند

 

دل به دریا می‌زنی ای نوح کشتیبان ما

تا هوای این دو دریا می‌بریی توفان ما

ای در آغوشت گرفته لؤلؤ و مرجان ما

ای نهاده روی دوشت روح ما ریحان ما

 

روی این دوشت حسین و روی آن دوشت حسن

«قاب قوسین»ی چنین می‌خواست «او ادنی» شدن

 

خوشتر از داوود می‌خوانی، زبور آورده‌ای؟

یا کتاب عشق را از کوه نور آورده‌ای؟

جای آتش، باده از وادی طور آورده‌ای

کعبه و بطحا و بتها را به شور آورده‌ای

 

گوشه چشمی تا منات و لات و عزا بشکنند

اخم کن تا برج‌های کاخ کسرا بشکنند

 

ای فدای قد و بالای تو اسماعیل‌ها

بال تو بالاتر از پرهای جبرائیل‌ها

«ما عرفناک»ت زده آتش در این تمثیل‌ها

بُرده‌ای یاسین! دل از تورات‌ها، انجیل‌ها

 

بی عصا مانده‌ست، طاها ! دست موسی را بگیر

از کلیسای صلیبی حق عیسی را بگیر

 

باز عطر تازه‌ات تا این حوالی می‌رسد

منجی دلهای پر، دستان خالی می‌رسد

گفته بودی «میم» و «حاء» و «میم» و «دال»ی می‌رسد

نیستی اینجا ببینی با چه حالی می‌رسد

 

خال تو، سیمای حیدر، نور زهرا دارد او

جای تو خالی! حسین است و تماشا دارد او

سروده ی قاسم صفران

×××

 

ای تمام آفرینش خشتی از ایوان تو

علم شرق و غرب عالم سطری از قرآن تو

آسمانی ها زمینی ها همه مهمان تو

گل کند جان مسیح از غنچه ی خندان تو

خنده ی خورشید ها از گوهر دندان تو

 

عقل ها مبهوت تو مجنون تو حیران تو

 

آسمانی ها همه مرهون ارشاد توأند

دستگیران جهان محتاج امداد توأند

شهریاران بنده ی سلمان و مقداد توأند

چار أمّ و هفت أب در خطّ اولاد توأند

انبیا یکسر بشیر صبح میلاد توأند

 

نورها بر قلبشان تابیده از فرقان تو

 

انبیا یک کاروان تو کاروان سالارشان

خوب رویان مشتری تو یوسف بازارشان

خالق و خلقت درود حضرت تو کارشان

کلّ انسانها تویی تنها تویی غمخوارشان

مسلمین در خواب غفلت خفته تو بیدارشان

 

بی خبر از دشمنان عترت و قرآن تو

 

تو سراپا جانِ جانِ امّتی امّت چو تن

تن شود بی تاب اگر یک لحظه جان بیند مَحن

با اهانت بر تو، امت شد چو بحری موج زن

در خروش آمد بسی پیر و جوان و مرد و زن

رهروان تو سزد مانند چوپان قَرَن

 

بکشند دندانشان، چون بشکند دندان تو

 

ای که کرده ذات معبودت حبیب خود خطاب

ای فروغت جلوه گر چون مهر از ابر حجاب

گر جسارت کرد بر تو ابلهی حیف از جواب

تو به وسعت فوق اقیانوس و او کم از سراب

با صدای سگ نگردد کم فروغ آفتاب

 

می درخشد تا قیامت نور بی پایان تو

 

از فروغ رحمتت لبریز ظرف عالم است

چون تو قامت بر فرازی قامت گردون خم است

لیله ی میلاد تو عید کمال آدم است

خاصه در سالی که آن سال رسول اعظم است

پایه ی توحید تو همچون کتاب محکم است

 

ثبت گشته بر جبین آسمان عنوان تو

 

چارده قرن است دنیا محو عدل و داد توست

آه مظلومان عالم بانگی از فریاد توست

بردگی محکوم تو آزادگی آزاد توست

تا خداییّ خدا مُلک خدا آباد توست

هفته ها و روزها و لحظه ها میلاد توست

 

بسکه جوشد گوهر علم از یم عرفان تو

 

تو بجای سیم و زر احسان و عدل اندوختی

تو نگاه مرحمت حتی به دشمن دوختی

تو برای خلق همچون شمع سوزان سوختی

تو ز حکمت در دل انسان چراغ افروختی

تو به جای اِضرب، اِقرأ بر بشر آموختی

 

می درخشد عَلَّمَ القرآن به الرّحمن تو

 

آمدی ای تا ابد در سینه ها نور، آمدی

آمدی ای موسی برگشته از طور، آمدی

آمدی ای رایتت پیوسته منصور، آمدی

آمدی ای ملک هستی از تو معمور، آمدی

آمدی ای چشم بد از عارضت دور، آمدی

 

خنده کن ای صبح مشتاقان لب خندان تو

 

کیست تا مثل تو سلمان و ابوذر پرورد

کیست تا مرد دو عالم همچو حیدر پرورد

کیست تا در بوستان وحی، کوثر پرورد

کیست تا چون لؤلؤ و مرجان دو گوهر پرورد

یا چو زینب دختری در حدّ مادر پرورد

 

ای امیرالمؤمنین پرورده ی دامان تو

 

حکمت از اسلام ناب توست جاری بیشتر

دانش از حکم و کتاب توست ساری بیشتر

سرفرازان را به کویت خاکساری بیشتر

از تو می خواهند جن و انس یاری بیشتر

آنچه کل انبیا دارند داری بیشتر

 

ای نبییّن میهمان سفره ی احسان تو

 

عترت و قرآن تو دو مشعل تابان ماست

دو سپهر معرفت دو کفّه ی میزان ماست

کلّ دین ما همانا عترت و قرآن ماست

حفظ این دو با تو از روز ازل پیمان ماست

پیروی زین دو امانت عزت و ایمان ماست

 

کیست «میثم» مدح خوان عترت و قرآن تو

سروده ی غلامرضا سازگار

×××

 

ای صداقت تا قیامت بنده ای از بندگانت

ای کرامت سائلی از سائلان آستانت

ای علوم انبیا و اولیا زیر زبانت

ای اساتید جهان پیوسته مرهون بیانت

ای سلام حق به آباء تو و بر خاندانت

جان جان عالمی جانها فدای جسم و جانت

کیستی تو کیستی تو، وجه رب العالمینی

نور داور، روی قرآن، روح ایمان، رکن دینی

چشم حق در کل عالم دست حق در آستینی

صادق آل نبی فرزند ختم المرسلینی

هم زعیم راستانی هم امام راستینی

راستی خیزد فروغ راستی از داستانت

علم و دانش با بیان جان فزایت جان گرفته

صدق از نام امام صادقت عنوان گرفته

جن و انست در توسل دست بر دامان گرفته

هر که گیرد دامنت را دامن قرآن گرفته

پیش تر از بودن تو حق ز ما پیمان گرفته

تا بگیرم از تو فرمان ، ای به فرمان انس و جانت

ای کمال دین که دین کامل شده در مکتب تو

با خدا هر روز تو، هر لحظه ی تو، هر شب تو

مهر، زانوی ادب بنهاده نزد کوکب تو

عیسی مریم زند گل بوسه بر لعل لب تو

موسی عمران اسیر ذکر یارب یارب تو

انبیاء و اولیا دل داده ی نطق و بیانت

داشتی در سایه ی کرسیّ درست بی شماره

هم مفضّل، هم اَبان، هم ابن نُعمان، هم زُراره

نام تو پاینده تر گردیده بعد از یک هزاره

کلّ دانش از چراغ تابناکت یک شراره

آسمانی ها مطیع حضرتت با یک اشاره

چون زمینی ها گدای صبح و شام آستانت

کیستی تو ای هزاران حاتم طایی فقیرت

روی هر شیخ کبیری جانب طفل صغیرت

مرغ روح روهروان علم تا محشر اسیرت

سربلندان خاکسار و سرفرازان سر به زیرت

اهل دل را می دهد چشم بصیرت، بو بصیرت

ابن حیّان ها مفضّل ها گلی از بوستانت

آسمانی ها زمین بوسان ایوان جلالت

لاله ای چون شیخ طوسی غنچه کرده از نهالت

مجلسی ها پای بند مجلس قال و مقالت

ابن شهر آشوب ها گمگشته ی شهر کمالت

سرکشان با ادعای علم و دانش پایمالت

عالمان دهر محکوم کلاس امتحانت

نخل سر سبز کهنسال امامت کیست جز تو

خالق بخشنده را دست کرامت کیست جز تو

پیش سیل فتنه کوه راست قامت کیست جز تو

اسوه ی ایمان و صبر و استقامت کیست جز تو

صادق آل محمد تا قیامت کیست جز تو

ای صداقت پای بند و دست بوس خاندانت

ای نهان در سینه ی نورانیت دریای غم ها

زخم ها بر سینه ی مجروحت از تیر اِلَم ها

دیده از منصور دون در کثرت پیری ستم ها

عاجزند از وصف غم هایت زبان ها و قلم ها

با وجود آنکه دیدند از تو اعجاز و کرم ها

شعله افکندند از زهر ستم بر جسم و جانت

ای عزیز جان که شد پامال عمری عزت تو

نسل آدم تا ابد مرهون علم و حکمت تو

اشک مهدی ریخته هر شب به روی تربت تو

ای بقیع بی چراغ تو کتاب غربت تو

ای عیان تا صبح محشر درد و رنج و محنت تو

هم ز قبر بی چراغت هم ز قدر بی نشانت

کاش بودم خاک زیر پای زوار بقیعت

کاش بودم زائری در پشت دیوار بقیعت

کاش سوزم چون چراغی در شب تار بقیعت

کاش می گشتم چو مرغی دور گلزار بقیعت

کاش می شد قسمتم هر سال دیدار بقیعت

کاش قلبم بود چاه درد و غم های نهانت

سالها در سینه بودی حبس، درد و سوز و آهت

سال ها می ریخت چون باران خون اشگ از نگاهت

بارها بردند جسم خسته سوی قتلگاهت

گرد ره بنشست بر رخسار زیباتر ز ماهت

نیمه شب آزارها آمد به جان، در بین راهت

رفت از کف بارها و بارها تاب و توانت

بس که دیدی ظلم و بیداد و ستم از خصم غافل

لحظه لحظه آب گشتی سوختی چون شمع محفل

نیمه های شب تو را بردند سوی قصر قاتل

سر برهنه، دست بسته، پای خسته، راه مشکل

بس که با یاد غمت دریای آتش داشت در دل

شعر«میثم» شعله شد سر زد ز قلب شیعیانت

سروده ی غلامرضا سازگار

 ××

ز یک مشرق نمایان شد دو خورشید جهان آرا
که رخت نور پوشاندند بر تن آسمانها را
دو مرآت جمال حق، دو دریای کمال حق
دو نور لایزال حق، دو شمع جمع محفلها
دو وجه الله ربانی، دو سرّ الله سبحانی
دو رخسار سماواتی، دو انسان خدا سیما
دو عیسی دم، دو موسی ید، دو حُسن خالق سرمد
یکی صادقu یکی احمد یکی عالی یکی اعلا
یکی بنیانگر مکتب، یکی آرندة مذهب
یکی انوار را مشعل، یکی اسرار را گویا
یکی از مکه انوار رخش تابید در عالم
یکی شد در مدینه آفتاب طلعتش پیدا
یکی نور نبوت را به دل¬ها تافت تا محشر
یکی نور ولایت را ز نو کرد از دمش احیا
رسد آوای قال الصادق و قال رسولالله علیهماالسلام
به گوش اهل عالم تا که این عالم بود بر پا
یکی جان گرامی در دو جسم پاک و پاکیزه
دو تن اما چو ذات پاک یکتا هر دو بی همتا
محمد کیست؟ جانِ جانِ جان عالم خلقت
که گر نازی کند، در هم فرو ریزد همه دنیا
محمد کیست؟ روح پاک کل انبیا در تن
که حتی در عدم بودند بی او انبیا یک جا
محمد کیست؟ مولایی که مولانا علی گوید:
"
منم عبد و رسول الله برِ من رهبر و مولا"

محمد از زمان¬ها پیشتر می زیست با خالق
محمد از مکان پیموده ره تا اوج اَو اَدنی
محمد محور عالم، محمد رهبر آدم
محمد منجی هستی، محمد سید بطحا
محمد کیست؟ آنکو بوده قرآن دفتر مدحش
که وصفش را نداند کس به غیر از قادر دانا
محمد را کسی نشناخت جز حق و علی هرگز
چنان که جز خدا و او کسی نشناخت حیدر را
وضو گیرم ز آب کوثر و شویم لب از زمزم
کنم آنگه به مدح حضرت صادق سخن انشا
ششم مولا، ششم هادی، ششم رهبر، ششم سرور
که هم دریای شش گوهر بود، هم دُرّ شش دریا
صداقت از لبش ریزد، فصاحت از دمش خیزد
فلک قدر و ملک عبد و قضا مهر و قدر امضا
بسی زهّاد و عبّادند بی مهرش همه کافر
بسی عالم، بسی عارف، همه بی¬نور او اعمی
دو خورشید منیر او هشام و بو بصیر او
دو کوه حکمت و ایمان، دو بحر دانش و تقوی
مرا دین نبی، مهر علی و مذهب جعفرعلیهم السلام
سه مشعل بوده و باشد، چه در دنیا چه در عقبی
در دیگر زنم غیر از در آل علی؟ هرگز!

ره دیگر روم غیر از ره این خاندان؟ حاشا!

بهشت من بود مهر علی و مهر اولادش
نه از محشر بود بیمم، نه از نارم بود پروا
سراپا عضو عضوم را جدا سازند از پیکر
اگر گردم جدا یک لحظه از ذرّیة زهرا سلام الله علیها
از آن بر خویش کردم انتخاب نام "میثم" را
که باشم همچو او در عشق ثارالله پا بر جا
سروده ی غلامرضا سازگار

×××

 

ای حق نیافریده کسی را مثال تو
خورشید جلوه ایست ز نور  جمال تو
ای محرم حریم خداوند ذو الجلال
ای عقل مانده  مات ز جاه و جلال تو
هرجا به ایه آیه قرآن که بنگرم
گفته خدا سخن ز جمال و کمال تو
ای برگزیده ای که تویی ختم انبیا
وین افتخار داده به تو ذو الجلال تو
امشب به وادی دل من شور محشر است
سرد است ان دلی که ندارد خیال تو
ای کعبه امید همه در نماز عشق
محراب ماست ابروی هچون هلال تو
دامان اهل بیت تو حبل المتین ماست

دست توسل من و دامان آل تو
من کیستم غلام غلامان کوی تو
ای کاش پا نهد به سر من بلال تو
هر کس گشود لب چو (وفایی) به مدح تو
یک نکته هم نگفت سخن از وصال تو
سروده ی سید هاشم وفایی

×××

 

دل رفت زدست  تا محمد آمد
گل دایه  بست تا محمد آمد
هرگز نبود مکان بت بیت خدا
بتنها بشکست تا محمد آمد
سروده ی سید رضا مؤید

×××
شب را سحر آمد که محمد آمد
روز ظفر امد که محمد آمد
بتهای حرم شکست و زان بشکستن
فریاد برآمد که محمد آمد
سروده ی سید رضا مؤید

×××

آیه آیه همه جا عطر جنان می آید

وقتی از حُسن تو صحبت به میان می آید

 

جبرئیلی که به آیات خدا مانوس است

بشنود مدح تو را با هیجان می آید

 

می رسی مثل مسیحا و به جسم کعبه

با نفس های الهی تو جان می آید

 

بسکه در هر نفست جاذبه‌ی توحیدی است

ریگ هم در کف دستت به زبان می آید

 

هر چه بت بود به صورت روی خاک افتاده‌ ست

قبله‌ی عزت و ایمان به جهان می آید

 

با قدوم تو برای همه‌ی اهل زمین

از سماواتِ خدا برگ امان می آید

 

نور توحیدی تو در همه جا پیچیده ست

از فراسوی جهان عطر اذان می آید

 

عرش معراج سماوات شده محرابت

ملکوتی ست در این جلوه‌ی عالم تابت

 

خاک از برکت تو مسجد رحمانی شد

نور توحید به قلب بشر ارزانی شد

 

خواست حق، جلوه کند روشنی توحیدش

قلب پر مهر تو از روز ازل بانی شد

 

ذکر لب های تو سر لوحه‌ی تسبیحات است

عرش با نور نگاه تو چراغانی شد

 

قول و افعال و صفاتت همه نور محض اند

نورت آئینه‌ی آئین مسلمانی شد

 

به سراپرده‌ی اعجاز و بقا ره یابد

هر که در مذهب دلدادگی ات فانی شد

 

خواستم در خور حسن تو کلامی گویم

شعر من عاقبتش حسرت و حیرانی شد

 

ای که مبهوت تو و وصف خطی از حُسنت

عقل صد مولوی و حافظ و خاقانی شد

 

"از ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد

عشق پیدا شد و آتش به همۀ عالم زد"

 

جنتی از همه‌ی عرش فراتر داری

تو که در دامن خود سوره‌ی کوثر داری

 

دیدن فاطمه ات دیدن وجه الله است

چه نیازی است که تا عرش قدم بر داری

 

عالم از هیبت تو، شوکت تو سرشار است

در قد و قامت خود جلوه‌ی محشر داری

 

اسداللهی چون حضرت حیدر داری

جلوه‌ی نورٌ علی نور، مکرر داری

 

اهل بیت تو همه فاتح دل ها هستند

روشنی بخش جهان، قبله‌ی دنیا هستند

 

ای که در هر دو سرا صبح سعادت با توست

رحمت عالمی و نور هدایت با توست

 

چشم امید همه خلق و شکوه کرمت

پدر امتی و اذن شفاعت با توست

 

با تو بودن که فقط صرف مسلمانی نیست

آنکه دارد به دلش نور ولایت، با توست

 

بی ولای علی این طایفه سرگردانند

دشمنی با وصی ات، عین عداوت با توست

 

باید از باب ولای علی آید هر کس

در هوای تو و در حسرت جنت با توست

 

سالیانی ست دلم شوق زیارت دارد

یک نگاه تو مرا بس، که اجابت با توست

 

کاش می شد سحری طوف مدینه آنگاه

نجف و کرب و بلا و حرم ثارالله

سروده یوسف رحیمی

×××

 

باران گرفت و سقف مدائن نشست کرد

 دندانه‏هاى کنگره قصد شکست کرد

 

نورى به صحن معبد زردشتیان رسید

کآتشکده ز نابى آن‏ نور مست کرد

 

بالا بلند آمد و هر ارتفاع را

در زیر پا نهاده و پایین و پست کرد

 

در هر دلى نشست و به شکلى ظهور داشت

این گونه بود کآینه را خود پرست کرد

 

وقتى سؤال کردم از او خود اشاره‏اى

در پاسخم به پرسش روز الست کرد

 

حُسنش به غایت است و ظهورش قیامت است

زیباترین هر آنچه که زیباتر است کرد

 

فیض مقدسى و تعجب نمى‏کنم

این چیزها که هست، نگاه تو هست کرد

سروده ی رضا جعفری

×××

 

و انسان هر چه ايمان داشت پاي آب و نان گم شد

زمين با پنج نوبت سجده در هفت آسمان گم شد

 

شب ميلاد بود و تا سحرگاه آسمان رقصيد

به زير دست و پاي اختران آن شب زمان گم شد

 

همان شب چنگ زد در چين زلفت چين و غرناطه

ميان مردم چشم تو يك هندوستان گم شد

 

از آن روزي كه جانت را ، اذان جبرئيل آكند

خروش صور اسرافيل در گوش اذان گم شد

 

تو نوح نوحي اما قصه ات شوري دگر دارد

كه در طوفان نامت كشتي پيغمبران گم شد

 

شب ميلاد در چشم تو خورشيدي تبسم كرد

شب معراج زير پاي تو صد كهكشان گم شد

 

ببخش اي محرمان در نقطه خال لبت حيران-

خيالِ از تو گفتن داشتم ، اما زبان گم شد

سروده ی علیرضا قزوه


برچسب‌ها: اشعار, پیامبر اکرم, علیرضا قزوه, غلامرضا سازگار, سید هاشم وفا
+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/11/01ساعت 21:2  توسط یه بنده خدا  | 

پر از شمیم بهشت است منبرت آقا

به برکت نفحات معطرت آقا

 

هنوز عطر و شمیم محمدی دارد

گلِ دمیده ز لبهای أطهرت آقا

 

شبیه حضرت خاتم مدینه العلمی

علوم می چکد از خاک معبرت آقا

 

چهار هزار حکیم و فقیه و دانشمند

رهین مکتب اندیشه گسترت آقا

 

اشاره های نگاهت زُراره می سازد

شنیدنی است کرامات محضرت آقا

 

و دیده ایم به وقت جهاد اندیشه

هزار مرتبه ما فتح خیبرت آقا

 

ببین که شیعه‌ی صبح نگاه تو هستیم

در آسمان همیشه منورت آقا

 

هنوز شیعه و « قال الامامُ صادق» هست

کنار چشمه‌ی جاری ِ کوثرت آقا

 

مگر نه شیعه‌ی‌ تو در تنور آتش رفت

چگونه سوخت بهشت معطرت آقا

سروده ی یوسف رحیمی

×××

 

پیربزرگ طایفه بود و کریم بود

 در اعتلای نهضت جدش سهیم بود

 

  مسندنشین کرسی تدریس علم ها

  شایسته صفات حکیم و علیم بود

 

  نوح و خلیل جمله مریدان مکتبش

  استاد درس حکمت و پند کلیم بود

 

 برمردمان تب زده ی شهرشرجی اش

 عطر مبارک نفسش چون نسیم بود

 

 زحمت کشید وباغ تشیع شکوفه داد

  مسئول باغبانی باغی عظیم بود

 

  قلبش شبیه شیشه ی تنگ بلور بود

 عمری به فکر نان شب هر یتیم بود

 

 از ابتدای کودکی اش  تا دم وفات

 نزدیکی محله ی زهرا مقیم بود

 

 منت نهاد و آمد و ما پیروش شدیم

  امروز اگر نبود شرایط وخیم بود

 

 تازه سروده ام غزل مدحتش ولی

 یادش میان قافیه ها از قدیم بود

سروده ی وحید قاسمی


برچسب‌ها: شعر ولادت امام جعفر صادق, امام صادق, یوسف رحیمی, وحیدقاسمی, شهرک ولیعصر
+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/11/01ساعت 20:52  توسط یه بنده خدا  | 

پدری در دم مرگ است و به بالین پسرش

پسری اشک فشان است به حال پدرش

 

پدری جام شهادت به لبش بوسه زده

پسری سوخته از داغ مصیبت جگرش

 

پسری را که بود نبض دو عالم در دست

شاهد داغ پدر آه و دل و چشم ترش

 

حسن العسکری از زهر جفا می سوزد

حجةابن الحسن از غم شده گریان به برش

 

چار ساله پسری مانده و صد ها دشمن

که خداوند نگه دارد و از هر خطرش

 

دشمن افکنده زپا نخل امامت را باز

کند اندیشه به نابودی یکتا ثمرش

 

خانه را که عدو دست به غارت زده است

اتش ظلم بر افروخته از بام و درش

 

آه از آن روز که شد غیبت مهدی آغاز

 غیبتی را که بود خون شهیدان اثرش

 

آنکه امروز جهان زنده و قائم از اوست

بار الها که مؤید نفتد از نظرش

سروده ی سید رضا مؤید

×××

 

قسمت این بود که من هم  به جوانی بروم       

با دلی سوخته زین وادی فانی بروم

 

آنچنان زهر بهم ریخته ارکان مرا              

نفسی نیست که با آه و فغانی بروم

 

پسرم کاش بیاید به سرم یک لحظه               

تا برم توشه از آن گنج نهانی بروم

 

مادرم سوخت در این ماه از آن شعله در       

سوخته از غم آن یاس خزانی بروم

 

یا حسین اشهد موتم شده و از داغش         

با دو چشمی شده خون زاشک فشانی بروم

 

دست وپا می زنم اما بخدا با یاد                 

آن تن له شده از اسب دوانی بروم

 

زیر لب گفت به عباس پریشان زینب             

بی تو تا شام بلا با چه امانی بروم

 

زینب آن عمه مظلومه من گفت به شام         

کاش از این معرکه چشم چرانی بروم

سروده ی مجتبی صمدی

×××

 

هر کس که رفت دیدن صحن و سرای تو

آتش گرفت سوخت وجودش برای تو

 

گنبد شکسته بود و ضریحی نمانده بود

افتاده بود پرچم و گلدسته های تو

 

یادم نمی رود صف زوار خسته را

تشنه گرسنه تا بخورند از غذای تو

 

آن گوشه ای که پله به سرداب می رسد

پیچیده بود زمزمه ربنای تو

 

خاکی تر ازحریم تو آقا ندیده ام

حتی پرنده پر نزند در هوای تو

 

حالا دوباره اشک مرا در می آورد

خاکی ترین حیاط، ولی با صفای تو

 

در لحظه های آخر خود می زدی صدا

جانم به لب رسید دگر مهدی ام بیا

 

ناله مزن دوباره چنین روضه پا نکن

مهدی رسیده است پسر را صدا نکن

 

خیلی عجیب از جگرت آه می کشی

دیگر بس است گریه مکن ناله ها نکن

 

خونی که ریخت از لب تو ارث مادری ست

از خون دل محاسن خود راحنا نکن

 

یاد سر بریده نکن حال تو بد است

این خانه را به تشنگی ات کربلا نکن

 

جان پسر به لب شده با دیدن رخت

در پیش چشم او سر این زخم وا نکن

 

بعد از تو روی شانه مهدی ست بار تو

فکر غریب ماندن اصحاب را نکن

 

این جا اگر به بوی مدینه معطر است

بوی بقیع و چادر خاکی مادر است

سروده ی مهدی نظری

×××

 

امروز دیگر سامرا مثل یتیمی

امروز دیگر سامرا آقا نداری

در آسمان آفتابی نگاهت

آن گنبدی که داشتی حالا نداری

 

دیروز از بال و پر پروانه تو

دیدیم زیر خاک ها خاکسترش را

عیبی ندارد مرقدت گنبد ندارد

جبریل می سازد برایت بهترش را

 

ای کاش در اینجا مجالی دست می داد

پای گلوی بی صدای تو بمیرم

یک حجره و یک بستر و یک باغ لاله

خیلی دلم میخواست جای تو بمیرم

 

با چشم هایی که کبود و تار هستند

روی پسر را بیش از این دیدن محال است

ای تشنه لب با لرزش دستی که داری

آب از لب این ظرف نوشیدن محال است

 

وقتی لب این کاسه پر آب آقا

بر آستان تشنه ی دندانتان خورد

از شدت برخورد این ظرف سفالی

انگار لب های کبودت خیزران خورد

سروده ی علی اکبر لطیفیان

×××

 

 

ز چشم پر گهر من خدا خبر دارد

ز جان پر شرر من خدا خبر دارد

 

که بود معتمد و ظلم او چگونه شکست

ز کینه بال و پر من خدا خبر دارد

 

ز هم زمانی با سه خلیفه در شش سال

چه آمده به سر من خدا خبر دارد

 

ز سوز زهر شرر زا چگونه می گذرد

ز شام تا سحر من خدا خبر دارد

 

شرار زهر ستم همچو شمع آبم کرد

ز سوزش جگر من خدا خبر دارد

 

میان این همه دشمن چه ها کند مهدی؟

ز غربت پسر من خدا خبر دارد

 

ز بعد من برسد غیبت خدائی او

ز صبر منتظَر من خدا خبر دار

سروده ی سید رضا مؤید

×××

 

عزیز فاطمه ای مهربان بی همتا

دوباره سائلی آمد، درِ حرم بگشا

 

نشان خانه تان را ز هر که پرسیدم

- نشان سیدی از خانواده ی زهرا-

 

به گریه مردم عابر جواب می دادند

برو به کوچه ی رحمت، محله ی طاها

 

کسی به داد دل من نمی رسد جز تو

بگیر دست مرا خورده ام زمین آقا

 

اگر اجازه دهی داخل حرم بشوم

کنار سفره ی فضلت نشینم ای مولا

 

بزرگ زاده چه مهمان نواز و خونگرمی

گذاشتی دهنم زود لقمه ی خود را

 

مگر سرای تو دارالنعیم عشاق است؟

هزار لیلی و مجنون نشسته اند اینجا

 

امام عسکری ای، تکیه گاه امروزم

رها نمی کنمت تا قیامت فردا

 

دعا کنید که همسایه ی شما باشم

جوار چشمه ی تسنیم جنت الاعلی

 

اگر بهشت بیایم، بدان که بنشینم

به زیر سایه ی مهرت، نه سایه ی طوبی

 

هوای سامره دارد دل هوایی من

بده برات سفر -جان مادرت زهرا-

 

برای کرببلا خرجی سفر بدهید

به حق چادر خاکی زینب کبری

 

مدینه گر بروم تا سحر دعا خوانم

برای مهدی تان زیر گنبد خضرا

 

یگانه غایت خلقت وجود مادر توست

کجاست مرقد او؟ خاک بر سردنیا

 

شنیده ام که غروب مدینه دلگیر است

شبیه حال و هوای غروب عاشورا

 

شنیده ام که نباید ز مشک حرفی زد

به خاطر دل پر درد مادر سقا

سروده ی وحید قاسمی

×××

 

افسوس که آئینه نصیبش سنگ است

در کوچه‌ی بی کسی عجب دلتنگ است

هر روز غروب خون شده قلبش که

اینقدر غروب سامرا خونرنگ است

 

یک عمر غریبی و اسیری سخت است

دلتنگی و بغض و سر به زیری سخت است

از چهره‌ ی تو شکستگی می ‌بارد

در اوج جوانی ات چه پیری سخت است

 

امروز که صاحبِ عزایت زهراست

چشم همه از غم تو دریا دریاست

داغ تو شکست قامت عالم را

تو رفتی و «سُرَّ مَن رَأی» بی معناست

 

همچون شب قدر، قدر تو مکتوم است

با تو جلوات چارده معصوم است

گفتند به طعنه حج نشد رزقت! نه

کعبه ز طواف روی تو محروم است

 

با قلب شکسته شرح هجران دادی

یک عمر بهانه دست باران دادی

آنقدر تو «یا حسین عطشان» گفتی

تا آخر کار تشنه لب جان دادی

 

دل را به مقام قرب خود راهی کن

سرشار ز عشق و شور و آگاهی کن

گاهی به نگاه خود مرا هم دریاب

یعنی تو مرا بقیة اللّهی کن

سروده ی یوسف رحیمی

×××

 

ای قبله حرم، حرمِ سامرای تو

بیت­ الولای دل حرم با صفای تو

 

قرآن یگانه دفتر مدح و ثنای تو

روح ملک کبوترصحن و سرای تو

 

آیینة جمال خداوند سرمدی

فرزند پاک چار علی ، سه­ محمدی

 

رضوان بدان جلال و شرف سائل درت

خورشید سجده برده به صحن مطهرت

 

روح رضاست در نفس روح پرورت

نامت حسن نه بلکه حسن پای تا سرت

 

میراث زهد و نور هدایت ز هادیت

علم امام هشتم و جود جوادیت

 

معصوم سیزده ولی­ الله ذوالمنن

ابن ­الرضای سومی و دومین حسن

 

گل ریزد از بهشت به خاکت چمن چمن

شرمنده در ثنای تو از کوچکی سخن

 

دُر کلام و لعل لب گوهری کجا

وصف ابا محمدنِ العسگری کجا

 

انوار ده امام درخشد ز روی تو

یادآور رسول خدا خُلق و خوی تو

 

زیباترین دعای ملک گفتگوی تو

مسجود جنّ و انس بود خاک کوی تو

 

بحری که در صدف، دُر جان پرورد تویی

در دامنش امام زمان پرورد تویی

 

ویرانة مزار تو مسجود آسمان

قبر تو کعبة دل و صحنت مطاف جان

 

زوّار هر شب حرمت صاحب­الزمان

کوری چشم دشمنت ای قبلة جهان

 

تنها نه سامره، همه عالم دیار توست

هر جا رویم در بغل ما مزار توست

 

قبر مطهر تو اگر چه خراب شد

یا بر حریم تو ستم بی­حساب شد

 

و آن دلربا ضریح نهان در تراب شد

هرچند قلب شیعه از این غم کباب شد

 

هر روز قبة تو فروزنده­تر شود

جاه و جلال و مرتبه­ات زنده­ تر شود

 

ای نُه سپهر فرش رفیع عبادتت

ای لطف و جود و مرحمت و بذل، عادتت

 

اقرار کرده دشمن تو بر سیادتت

یاد آمدم به فصل جوانی شهادتت

 

ای زخم دل هماره فزون از ستاره ­ات

از ما سلام بر جگر پاره پاره ­ات

 

با آن که در محاصره بودی تو سال­ها

دیدی ز دشمنان، غم و رنج و ملال­ها

 

کردند با تو از ره طغیان جدال­ها

دادی به شیعه عزت و قدر و جلال­ها

 

نور ولایتت ز دل حبس ای شگفت

چون آفتاب یک­ سره آفاق را گرفت

 

داغت به قلب شیعه شراری عظیم شد

خون بر دلت ز کینة اهل جحیم شد

 

روح تو در بهشت الهی مقیم شد

با رفتن تو حضرت مهدیu یتیم شد

 

یا بن الحسن از این همه بیداد، الامان

عجّل علی ظهورک یا صاحب­الزمان

 

ای عدل تو زوال ستم ­گستری بیا

نادیده کرده بر همه روشنگری بیا

 

ای آخرین دُر صدف کوثری بیا

ای نور دیدة حسن عسگری  بیا

 

تا کی فراق روی تو آتش به جان زند

تا کی به شیعه خصم تو زخم زبان زند

 

ای خوانده جنّ و انس و ملک پیر و مقتدات

تو جان جان عالمی و جان ما فدات

 

خُلق علی و خلق نبی جلوة خدات

میثم به این دو مصرع نیکو دهد ندات

 

یا صاحب­ الزمان به ظهورت شتاب کن

عالم ز دست رفت تو پا در رکاب کن

سروده ی غلامرضا سازگار



برچسب‌ها: اشعار و مرثیه شهادت امام حسن عسگری, امام حسن عسکری, سید رضا موید, مجتبی صمدی, مهدی نظری
+ نوشته شده در  شنبه 1391/10/30ساعت 13:47  توسط یه بنده خدا  | 

با زمین خوردنت امروز زمین خورد زمین
آسمان خورد زمین عرش برین خورد زمین

وسط کوچه همینکه بدنت لرزه گرفت

ناگهان بال و پر روح الامین خورد زمین

این چه زهری است که داری به خودت می پیچی

گاه پشت کمرت گاه جبین خورد زمین

از سر تو چه بگوییم؟ روی خاک افتاد

از تن تو چه بگوییم؟ همین ... خورد زمین

دگرت نیست توان تا که ز جا برخیزی

ای که با تو همه ی دین مبین خورد زمین

داشت می مرد اباصلت که چندین دفعه

دید مولاش چه بی یار و معین خورد زمین

زهر اول اثرش بر جگر مسموم است

پهلویت سوخت که زانوت چنین خورد زمین

پسرت تا ز مدینه به کنار تو رسید

طاقتش کم شد و گریان و حزین خورد زمین

به زمین خوردن و خاکی شدنت موروثی است

جد تشنه لبت از عرشه ی زین خورد زمین
سروده ی جواد حیدری

***

 

کار تو، همه مهر و وفا بود، رضا جان
پاداش تو، کی زهر جفا بود، رضا جان

آن لحظه که پرپر زدی و آه کشیدی
معصومه مظلومه، کجا بود رضا جان

بر دیدنت آمد چو جوادت ز مدینه
سوز جگرش، یا ابتا بود رضا جان

تنها نه جگر، شمع‌صفت شد بدنت آب
کی قتل تو اینگونه روا بود، رضا جان

تو ناله زدی، در وسط حجره و زهرا
بالای سرت نوحه‌سرا بود رضا جان

یک چشم تو در راه، به دیدار جوادت
چشم دگرت کرب و بلا بود، رضا جان

جان دادی و راحت شدی از زخم زبان‌ها
این زهر، برای تو شفا بود رضا جان

از آتش این زهر، تن و جان تو می‌سوخت
اما به لبت، ذکر خدا بود رضا جان

روزی که نبودیم در این عالم خاکی
در سین? ما، سوز شما بود رضا جان

از خویش مران «میثم» افتاده ز پا را
عمری درِ این خانه گدا بود رضا جان
سروده ی غلامرضا سازگار

 ***

 

خراسان میدهد بوی مدینه 

خراسان کوه غم دارد به سینه

 

خراسان را سراسر غم گرفته

 در و دیوار آن ماتم گرفته

 

خراسان! کو امام مهربانت؟

چه کردی با گرامی میهمانت؟

 

خراسان راز دلها با رضا داشت

چه شبهایی که ذکر یا رضا داشت

 

خراسان کربلای دیگر ماست

مزار زادهی پیغمبر ماست

 

خراسان! می دهد خاکت گواهی

ز مظلومی، شهیدی، بی گناهی

 

به دل داغ امامت را نهادند

امامت را به غربت زهر دادند

 

دریغا! میهمان در خانه کشتند

چه تنها و چه مظلومانه کشتند

 

امامِ اِنس و جان را زهر دادند

 به تهدید و به ظلم و قهر دادند

 

ز نارِ زهرِ دشمن، نور میسوخت

سرا پا همچو نخل طور میسوخت

 

ز جا برخاست با رنگ پریده

 غریبانه، عبا بر سر کشیده

 

گهی بیتاب و گه در تاب میشد

 همه چون شمع روشن آب میشد

 

میان حجره ی در بسته می سوخت

نمی زد دم ولی پیوسته می سوخت

 

ز هفده خواهر والا تبارش

دریغا کس نبودی در کنارش

 

به خود پیچید و تنها دست و پا زد

جوادش را، جوادش را صدا زد

 

دلش دریای خون، چشمش به در بود

امیدش دیدن روی پسر بود

 

پدر میگشت قلبش پاره پاره

پسر میکرد بر حالش نظاره

 

پدر چون شمع سوزان آب می شد

پسر هم مثل او بیتاب می شد

 

پدر آهسته چشم خویش میبست

پسر میدید و جان می داد از دست

 

پسر از پردهی دل ناله سر داد

 پدر هم جان در آغوش پسر داد

سروده ی غلامرضا سازگار

 ***

نام تو را بردم زمستانم بهارى شد
در خشکسالى دلم صد چشمه جارى شد

بعد از زمانى که گدایى تو را کردم
دار و ندار من عجب دار و ندارى شد

گفتند جاى توست، دل را شستشو کردم
پس مى‏شود از خادمان افتخارى شد

مى‏خواستند از هر طرف تو جلوه‏گر باشى
این گونه شد، دور حرم آئینه کارى شد

گاهى اسیرى لذّت آهو شدن دارد
بیچاره آن که از نگاه تو فرارى شد

گَرد ضریحت با من و گَرد دلم با تو
بى تو دوباره این دلم گرد و غبارى شد

من سائل بى چیزِ اطرافِ حرم هستم
من سالهاى سال، دنبال کرم هستم

انگور سرخى، سبز کرده دست و پایت را
تغییر داده حالت حال و هوایت را

اى خاکِ عالم بر سرم – حالا که مى‏آیى
از چه کشیدى بر سر و رویت عبایت را

تو سعى خود را مى‏کنى و باز مى‏افتى
این زهر خیلى ناتوان کرده است پایت را

وقت زمین خوردن صدا در کوچه مى‏پیچد
آرى شنیدند آسمانى‏ها صدایت را

وقتى لبت خشکید و چشمت ناتوان‏تر شد
در حجره‏ى در بسته دیدى کربلایت را

در حجره‏اى افتاده‏اى و تشنگى دارى
تو کربلاى دیگر در حال تکرارى

قسمت نشد خواهر کنار پیکرت باشد
بد شد، نشد امروز بالاى سرت باشد

بد جور دارى روى خاک از درد مى‏پیچى
اى واى اگر امروز روزِ آخرت باشد

حیف از سر تو نیست روى خاک افتاده؟!
باید سرت الآن به دست خواهرت باشد

حالا غریبى را ببین دنبال تابوتت
دختر ندارى لااقل دربدرت باشد

وقتى شروع روضه‏هاى ما بیان توست
خوب است پایانش، بیان دیگرت باشد

یابن شبیب آیا شهید بى کفن دیدى؟
در لابلاى نیزه، پاره‏پاره تن دیدى؟
سروده ی علی اکبر لطیفیان


برچسب‌ها: اشعار و مرثیه شهادت امام رضا, جواد حیدری, غلامرضا سازگار, علی اکبر لطیفیان, شهرک ولیعصر
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/10/20ساعت 23:40  توسط یه بنده خدا  | 

همرنگ پائيزى ولى فصل بهارى

سبزينه پوش خطه زرين تبارى

 

جود و كرم بيرون منزل صف گرفتند

در كيسه آيا نان و خرمايى ندارى؟

 

جبريل پر وا كرده و با گردنى كج

شايد ميان كاسه‏اش چيزى گذارى

 

وقت عبور از كوچه‏ هاى سنگى شهر

آقا چرا بر دست خود آئينه دارى؟

 

در گرمدشت طعنه ‏ها دل را نياور

من كه نمى‏بينم در اينجا سايه سارى

 

از خاطرات سرد و يخبندان ديروز

امروز مانده جسم داغ و تب مدارى

 

بر زخمهايى كه درون سينه توست

هر شب سحر با اشك مرهم میگذارى

 

يك كربلا روضه به روى شانه خود

توى گلو هم خيمه‏اى از بغض دارى

 

تشتى كه پاى منبر تو سينه زن بود

حالا چه راه انداخته داد و هوارى

 

دستم دخيل آن ضريح خاكى تو

شايد خبر از گمشده مرقد بيارى

 

وقت زيارت شد چرا باران گرفته

خيس است چشم آسمان انگار، آرى

 

من نذر كردم بعد از آنى كه بميرم

مخفى شود قبرم به رسم يادگارى

 سروده ی روح الله عیوضی

 ×××

 

پایین پلک چشم تو دائم پر از نم است
چشمت قشنگ، سوی نگاهت ولی کم است


از بس که اشک ریخته ای در عزای یاس
از بس که کوچه پیش نگاهت مجسم است


رد شراره بر رخ تو نقش بسته است؟
یا ردپای ضربه سیلی محکم است؟


سنّت زیاد نیست ولی پیر گشته ای
این ارث مادری است که قد شما خم است


آقا فدات شم چقدر غصه میخوری
تصویر لحظه لحظه عمرت چه پر غم است


این گریه ها که میکنی از بهر مادرت
پایه گذار اشک عزای محرّم است


در روضه های حضرت ارباب، یاحسن
سرمشق یا حسین حسین دمادم است


هرکس که سائل کرم مجتبی نشد
شایسته ی بکاء به شه کربلا نشد
سروده ی حسین قربانچه

×××

 

گل کرده در زمین، کَرَم آسمانی ات

آغوش باز می رسد از مهربانی ات

 

حالا بیا و سفره مینداز سفره دار

حالت خراب می شود و ناتوانی ات

 

دارد مرا شبیه خودت پیر می کند

جان برده از تمام تنم نیمه جانی ات

 

یوسف ترین سلاله ی تنها تر از همه

سبزی رسیده تا به لب ارغوانی ات

 

این گرد پیری از اثر خاک کوچه است

بر موی تو نشسته ز فصل جوانی ات

 

باید که گفت هیئت سیّار مادری

خرج عزا شدی و خدای تو بانی ات

 

زهر از حرارت جگرت آب می شود

می گرید از شرار غم ناگهانی ات

 

زینب به پای تشت تو از دست می رود

رو می شود جراحت زخم نهانی ات

 

آقای زهر خورده چرا تیر می خوری؟

چیزی نمانده از بدن استخوانی ات

 سروده ی محمد امین سبکبار

×××

 

سایه ی دستی میان قاب چشمان ترش

چادرخاکی زهرا بالش زیر سرش

 

رنگ خون پاشیده بر آیینه ی احساس او

لکه های سرخ روی گوشوار مادرش

 

این دم آخربه یاد میخ در افتاده است

خانه را آتش زند با روضه ی پشت درش

 

لخته ها را پاک می کرد از لب خشکیده اش

زینب خونین جگر با گوشه های معجرش

 

برخلاف رسم سرخ کشتگان راه عشق

رفته رفته سبزتر می شد تمام پیکرش

 

با نظر بر اشک قاسم گفت:وای از کربلا

نامه ای را داد با گریه به دست همسرش

 

روضه ی لایوم می خواند غریب اهل بیت

کربلایی ها چه گریانند در دور و برش

 

چشم امیدش به قد و قامت عباس بود

ایستاده با ادب ساقی کنار بسترش

 سروده ی وحید قاسمی

×××
 

در کرم خانه حق سفره به نام حسن است

عرش تا فرش خدا رحمت عام حسن است

 

بی حرم شد که بدانند همه مادری است

ور نه در زاویه عرش مقام حسن است

 

هرکه آمد به در خانه او آقا شد

ناز عشاق کشیدن ز مرام حسن است

 

حرم و نام و وجودش همه شد وقف حسین

هر حسینیه که برپاست خیام حسن است

 

دست ما نیست اگر سینه زن اربابیم

این مسلمانی ایران زکلام حسن است

 

هرکه خونش حسنی شد ز خودی حرف شنید

غربت از روز ازل باده جام حسن است

 

تا زمانیکه خدائی خدا پابرجاست

پرچم حسن حسن در همه عالم بالاست

سروده ی قاسم نعمتی

×××

 

مردی که غربت است همه سوگواره اش

ریزد تمام عمر زدلها شراره اش

 

از کوچه ی شب است هر آنچه کشیده است

سبزی صورت وجگر پاره پاره اش

 

تابوت زخمهای تنش را نهان نمود

دنیا ندید آن بدن پر ستاره اش

 

قاسم که مرد عرصه ی جنگاوری شده

باشد نمایشی ز جهاد هماره اش

 

بخشید با کرامت سبزش هر آنچه داشت

این است راه عشق نباشد کناره اش

 

باید که ساخت گنبد او را در آسمان

باید که کرد دست ملک را مناره اش

 

عمری که در مدینه ی غم خانه کرده است

تنها نسیم بانی بر یادواره اش

 

شعری سروده ام به هوای بقیع او…

شعری که بود غربت وغم استعاره اش

 سروده ی مهرداد قصری فر

 ×××

 

پسر فاطمه ام غصه بود بنیادم

سند غربت من این حرم آبادم

 

خاک فرش حرم و گنبد من تکه سنگ

صحن من پر شده از غربت مادرزادم

 

عزت عالمیان بسته به یک موی من است

کی مذل عربم کشته این بیدادم

 

شاه بی لشگرم و غربت من تابه کجاست

زهر با سوز تمام آمده بر امدادم

 

هرچه خوردم ز خودی خوردم و از زخم زبان

تا که جدم زجنان کرد ز غم آزادم

 

هم عدو ضربه به من میزد و هم میخندید

از همان کودکیم بیکس و دشمن شادم

 

هر زمین خورده مرا یاری خود می خواند

چون که در یاری افتاده زپا استادم

 

هردم از کوچه گذشتم بدنم درد گرفت

سجده بر خاک به مظلومه سلامی دادم

 

گرچه شد حائل ضربه سه حجاب صورت

خون دیوار در آورده چنان فریادم

 

یک تنه جمع نمودم بدنش از کوچه

صحنه بردن مادر نرود از یادم

 

عایشه تیر به تابوت زد و خنده کنان

گفت از داغ دل فاطمه دیگر شادم

 سروده ی قاسم نعمتی

××× 

 

چشمی که در مصیبتتان تر نمی شود

شایسته شفاعت حیدر نمی شود

 

چشم همیشه ابریتان یک دلیل داشت

هر ماتمی که ماتم مادر نمی شود

 

مرهم به زخمهای دل پر شراره ات

جز خاک چادر و پر معجر نمی شود

 

یک عمر خون دل بخورد هم کسی دگر

والله از تو پاره جگر تر نمی شود

 

یک طشت لخته های جگر  پاره های دل

از این که حال و روز تو بهتر نمی شود

 

یک چیز خواستی تو از این قوم پر فریب

گفتند نه کنار پیمبر نمی شود

 

گل کرد بر جنازة تو زخم سرخ تیر

هرگز گلی شبیه تو پرپر نمی شود

 

پر شد مدینه از تب داغ غمت ولی

با کربلا و کوفه برابر نمی شود

 

زینب کنار نیزه کشید آه سرد و گفت

سالار من که یک تن بی سر نمی شود

 

دیگر تمام قامت زینب خمیده بود

از بسکه روی نیزه سر لاله دیده بود

 سروده ی یوسف رحیمی

 ×××

 

 بیچاره دستی که گدای مجتبی نیست

یا آن سری که خاک پای مجتبی نیست

 

بر گریه ی زهرا قسم مدیون زهراست

چشمی که گریان عزای مجتبی نیست

 

وقتی سکوتش این همه محشر به پا کرد

دیگر نیازی به صدای مجتبی نیست

 

در کربلا هر چند با دقت بگردی

چیزی به جز عشق و صفای مجتبی نیست

 

کرب وبلا با آن همه داغ مصیبت

همپایه ی درد و بلای مجتبی نیست

 

طوری تمام هستی اش وقف حسین شد

انگار قاسم هم برای مجتبی نیست

 

او جای خود دارد در این دنیا مجالِ

رزم آوری بچه های مجتبی نیست

 

یا اهل العالم ما گدای مجتبائیم

ما خاک پای خاک پای مجتبائیم

 

آیا شده بال و پرت افتاده باشد

در گوشه ای از بسترت افتاده باشد

 

آیا شده مرد جمل باشی و اما

مانند برگی پیکرت افتاده باشد

 

آیا شده در لحظه های آخرینت

چشمت به چشم خواهرت افتاده باشد

 

من شک ندارم که عروس فاطمه نیست

وقتی به جانت همسرت افتاده باشد

 

آیا شده سجاده ات هنگام غارت

دست سپاه و لشگرت افتاده باشد

 

مظلوم و تنها و غریب عالمین است

گریه کن غم های این بی کس حسین است

 سروده ی علی اکبر لطیفیان

×××

  

باید مرا گلیم مسیر نگار کرد

زیر قدوم فاطمی‌ات خاکسار کرد

 

مهر تو را بهشت بخواهد نمی‌دهم

در ماجرای عشق نباید قمار کرد

 

فخر علی و فاطمه بر تو عجیب نیست

وقتی خدا به داشتنت افتخار کرد

 

من که به دست هیچ‌کسی رو نمی‌زنم

نانت مرا به شغل گدایی دچار کرد

 

هر چند آفریده خدا چهارده کریم

اما یکی از آن همه را سفره‌دار کرد

 

ما را پیاده کرد سر سفره شما

این کشتی حسین که ما را سوار کرد

 

باید به بازوی حسنی‌ات دخیل بست

ورنه نمی‌شود که جمل را مهار کرد

 

خشمت نیاز نیست در آنجا که می‌شود

با قاسم تو قافله را تار و مار کرد

 

ارزان تو را فروخت به حرف معاویه

زهری به کام تشنه تو روزه‌دار کرد

 

زهری که می‌شکافت دل سنگ خاره را

در حیرتم که با جگر تو چه کار کرد

 

زهرا شنیده بود تنت تیر می‌خورد

تابوت را برای همین با جدار کرد

 سروده ی علی اکبر لطیفیان

×××

 

پسر فاطمه آنکس که دلم زنده از اوست

نه فقط ما که دل فاطمه هم زنده از اوست

 

بوسه بر لعل لب آنکه چنین گفت رواست

جان به قربان کریمی که کرم زنده از اوست

 

به همان خاک غریبانه قبرش سوگند

بی حرم هست و لی هرچه حرم زنده از اوست

 

سینه زن گر چه ندارد به بقیعش اما

به خدا زمزمه و نوحه و دم زنده از اوست

 

به غم کرببلا زنده نماند شیعه

در دل شیعه همین غصه و غم زنده از اوست

 

از علمدار بپرسید که او خواهد گفت

هم علمدار حسین و هم علم زنده از اوست

 

به همان لحظه که پا بر سر این خاک نهاد

فاطمه دوستی نسل عجم زنده از اوست

 

قطعات جگرش با همگان می گوید

همه ی دین خداوند قسم زنده از اوست

 سروده ی جواد حیدری

 ×××

 

الا ای که به هر دوران غریبی

نشان تو بود، جانان غریبی

 

معاویه تو را بهتر شناسد

که تو در لشگر یاران غریبی

 

زیارتنامه هم حتی نداری

قسم بر تربت ویران غریبی

 

امام دوم خانه نشینی

زنامردی نامردان غریبی

 

تو کودک بودی و غربت کشیدی

تو مادر را به خاک کوچه دیدی

 سروده ی جواد حیدری

×××

 

تنهایی و غربت همه جا یار دلت بود

یک عمر فقط درد ، کس و کار دلت بود

 

سنگینی دستی که تو را اشک نشین کرد

چل سال غم و غصه سربار دلت بود

 

چون موی زمستانی ات از بین نمی رفت

آن لکه خونی که به دیوار دلت بود

 

پس خوب شد آن زهر به داد دلت آمد

ورنه که به جز زهر مددکار دلت بود ؟

 

با اینکه خودت هر نفست مقتل دردیست

لایوم . . . ولی روضه خونبار دلت بود

سروده ی محمد بیابانی

×××

 

مست از غم توام غم تو فرق می کند

محو توام که عالم تو فرق می کند

 

با یک نگاه می کشی و زنده می کنی

مثل مسیح، نه، دم تو فرق می کند

 

یک دم نگاه کن که مرا زیر و رو کنی

باید عوض شد آدم تو فرق می کند

 

تنها کمی به من نظر لطف می کنی؟

آقای مهربان! کم تو فرق می کند

 

زخمی است در دلم که علاجی نداشته است

جز مرحمت که مرهم تو فرق می کند

 

اشک غمت برای من احلی من العسل

گفتم  برای من غم تو فرق می کند

 

صلح تو روضه است حماسه است غربت است

ماهی تو و محرم تو فرق می کند

 

باید خیال کرد تجسم نمود؛ نه ؟

نه؛ گنبد تو پرچم تو فرق می کند

 

لختی بخند قافیه ام را بهم بریز

آقای من! تبسم تو فرق می کند

سروده ی سید محمد رضا شرافت

×××

 

اي فقط ناله اي صداي اشك

اي وجود تو مبتلاي اشك

 

گيسوانت سپيد شد آقا

پيكرت آب شد به پاي اشك

 

حرف من نيست فضه ميگويد

بين خانه تويي خداي اشك

 

قتل تو بين كوچه ها رخ داد

زهر يارت شده دواي اشك

 

چقدر گريه ميكني آقا

روضه ات را بخوان به جاي اشك

 

ماجرايي كه زود پيرت كرد

آنچه از زندگيت سيرت كرد

 

چه بگويم از آن گل پرپر

چه بگويم ز داغ نيلوفر

 

چه بگويم سياه شد روزم

اول كودكي شدم مضطر

 

حرف من خاطرات يك لحظه است

لحظه اي كه نبود از آن بدتر

 

ايستادم به پنجه پايم

تا كنم روبروش سينه سپر

 

مثل طوفاني از سرم رد شد

دست او بود و صورت مادر

 

ناگهان ديدمش زمين خوردو

كاري از دست من نيامد بر

 

بعد آن غصه بود و خون جگر

ديدن روي قاتل مادر

سروده ی محمد بیابانی

××× 

 

اذن حق بودکه تو سید و مولاباشی

تشنگان رمضان را یم و دریا باشی

 

میکنی زنده به یک چشم هزاران عیسی

کم مقامی است بگویم تو مسیحاباشی

 

گرنداند کسی و خاک مزارت بیند

به خیالش نرسد شاهی و آقاباشی

 

زخم دشنام شنیدی و بغل واکردی

تا چه حدی تو دگر اهل مدارا باشی

 

مو سفیدی به جوانی به سراغت آمد

از غم یار تو حق داری اگر تا باشی

 

تو فقط آمده ای غصه و غم را بخری

وسط کوچه ی غم محرم زهرا باشی

 

پس بمان و همه جا دور و بر مادرباش

وسط کوچه اگرشد سپر مادر باش

سروده ی مجتبی صمدی شهاب

×××

 

یک عمر در حوالی غربت مقیم بود

آن سیدی که سفره ی دستش کریم بود

 

خورشید بود و ماه از او نور میگرفت

تا بود ، آسمان و زمین را رحیم بود

 

سر می کشید خانه به خانه محله را

این کارهای هر سحر این نسیم بود

 

آتش زبانه می کشد از دشت سبز او

چون گلفروش کوچه ی طور کلیم بود

 

این چند روزه سایه ی یثرب بلند شد

چون حال آفتاب مدینه وخیم بود

 

حقش نبود تیر به تابوت او زدن

این کعبه در عبادت مردم سهیم بود

 

بی سابقه است حادثه اما جدید نیست

این خانواده غربتشان از قدیم بود

 

آقا ببخش قصد جسارت نداشتم

پای درازم از برکات گلیم بود

سروده ی رضا جعفری

×××

 

ز تاب رفت و طشت طلب کرد و ناله کرد 
و آن طشت را ز خون جگر باغ لاله کرد

خونی که خورده در همه عمر از گلو بریخت
خود را تهی زخون دل چند ساله کرد

نبود عجب که خون جگر گر شدش بجام
عمریش روزگار همین در پیاله کرد

نتوان نوشت قصه درد و مصیبتش
ور می توان ز غصه هزاران رساله کرد

زینب درید معجر و آه از جگر کشید
کلثوم زد به سینه و از درد ناله کرد

هر خواهری که بود روان کرد سیل خون
هر دختری که بود پریشان کُلاله کرد

یا رب به اهل بیت ندانم چه سان گذشت
آن روز شد عیان که رسول از جهان گذشت
سروده ی مرحوم وصال شیرازی

×××

 

جگر پاره شده مرهم بی یاور ها
درد و غم، زخم زده بر جگر مادر ها

این چه رسمی ست که یک عده پرستوی غریب
بنشینند درون قفس همسرها!؟

این چه رازی ست!چرا چشم به در می دوزد
این چه رازی ست!چه دیده ست به پشت درها

گفت:"لا یوم..."که راه نفسش بند آمد
جای شکر است نبوده خبر از خنجر ها

لحظه ی تشنگی اش آب عذابش میداد
زیر لب داشت امان از جگر دختر ها

سایه اش بود همان چادر زینب بر او
باز هم شکر که بوده ست دگر معجر ها...
سروده ی یحیی نژاد سلامتی

×××

 

سرت رو پای شاه کربلا بود
دلت آواره پشت نیزه ها بود

درسته هیچ روزی کربلا نیست
ولی گودال تو در کوچه ها بود

نبرده همسرت بوی وفا رو
می گیره خواهرت خون لخته ها رو

به خاک می سپاره فردا دست عباس
به روی شونه تابوت بهارو

چرا خشکیده باغ منزل تو
چرا آتیش گرفته حاصل تو

زده لاله جوونه روی لبهات
چی آورده سر تو قاتل تو

فدای خیمه ی عمر کمونت
سفیده رنگ سیمای جوونت

پی درد دل تو بین کوچه
میون تشت خون دیدم نشونت

نهال قاسمت نوبر گرفته
برات دست دعا بر سر گرفته

دلش با دیدن رنگ کبودت
به یاد دستای حیدر گرفته

تو که دست کریمت سفره داره
چرا چشمات پر از ابر بهاره

زبعد ماجرای کوچه ی غم
پر آئینه از گرد و غباره

شکسته خرمت تابوت اما
نمی شد وا بشه دستای سقا

زچله تیر می اومد به شدت
صدای ناله بود و آه زهرا

کفن زخمی شده ای جان مادر
کشیده تیر از جسمت برادر

یل ام البنین طاقت نداره
ببینه قاسمت رو با چش تر
سروده ی روح الله عیوضی

×××

 

شرر زهر جفا سوخته پا تا سر من
آب گردید چو شمعی همه ی پیکر من

این نه اشک است که بسته ره دیدار به من
دل من سوخته و ریزد ز دو چشم تر من

شیون ناله بلند است به غم خانه ما
یا حسن گوید بر سر بزند خواهر من

یک طرف قاسم و عباس به خود می پیچند
یک طرف نیز حسین اشک فشان در بر من

جگرم در دل تشت است و همه می بینند
که چه آورده غم کوچه و سیلی سر من

کی رود یاد من آن روز که آن شوم پلید
بست در کوچه غم راه من و مادر من

مادر از ضربت سیلی چو گل افتاد به خاک
از همان لحظه شکسته همه بال و پر من
سروده ی سید محمد جوادی

×××

 

تشنه ام تشنه ز پا تا سر من می سوزد
کار زهر است که بال و پر من می سوزد

بس که در سینه ی خود شعله ی ماتم دارم
از دم و بازدمم بستر من می سوزد

باز هم روی لبم قصه ی مادر گل کرد
باز هم در نظرم مادر من می سوزد

بر لبم روضه ی «لایوم کیوم العاشور»
عالم از زمزمه ی آخر من می سوزد

چشم وا کردم و دیدم که به صحرای غمی
خیمه هایی است که دور و بر من می سوزد

دختری می دود و روی لبش این آواست:
عمه دریاب مرا معجر من می سوزد

حجله ای زیر سم اسب بنا شد دیدم
با تن له شده نیلوفر من می سوزد

در سراشیبی گودال در آغوش حسین
تن بی دست گل پرپر من می سوزد

آخرین زمزمه از تشنه ی گودال آمد:
قطره ای آب -خدا- حنجر من می سوزد

آن طرف غارت پیراهن و خُود و نعلین
این طرف لطمه زنان خواهر من می سوزد
سروده ی مسلم بشیری نیا

×××

 

بیچاره دستی که گدای مجتبی نیست
یا آن سری که خاک پای مجتبی نیست

بر گریه ی زهرا قسم مدیون زهراست
چشمی که گریان عزای مجتبی نیست

وقتی سکوتش این همه محشر به پا کرد
دیگر نیازی به صدای مجتبی نیست

در کربلا هر چند با دقت بگردی
چیزی به جز عشق و صفای مجتبی نیست

کرب وبلا با آن همه داغ مصیبت
همپایه ی درد و بلای مجتبی نیست

طوری تمام هستی اش وقف حسین شد
انگار قاسم هم برای مجتبی نیست

او جای خود دارد در این دنیا مجال ِ
رزم آوری بچه های مجتبی نیست

یا اهل العالم ما گدای مجتبائیم
ما خاک پای خاک پای مجتبائیم

آیا شده بال و پرت افتاده باشد
در گوشه ای از بسترت افتاده باشد

آیا شده مرد جمل باشی و اما
مانند برگی پیکرت افتاده باشد

آیا شده در لحظه های آخرینت
چشمت به چشم خواهرت افتاده باشد

من شک ندارم که عروس فاطمه نیست
وقتی به جانت همسرت افتاده باشد

آیا شده سجاده ات هنگام غارت
دست سپاه و لشگرت افتاده باشد

مظلوم و تنها و غریب عالمین است
گریه کن غم های این بی کس حسین است
سروده ی علی اکبر لطیفیان

×××

 

گل کرده در زمین، کرم آسمانیت
آغوش باز می رسد از مهربانیت

حالا بیا و سفره مینداز سفره دار
حالت خراب می شود و ناتوانیت

دارد مرا شبیه خودت پیر می کند
جان برده از تمام تنم نیمه جانیت

یوسف ترین سلاله ی تنها تر از همه
سبزی رسیده تا به لب ارغوانیت

این گرد پیری از اثر خاک کوچه است
بر موی تو نشسته ز فصل جوانیت

باید که گفت هیئت سیار مادری
خرج عزا شدی و خدای تو بانیت

زهر از حرارت جگرت آب می شود
می گرید از شرار غم ناگهانیت

زینب به پای تشت تو از دست می رود
رو می شود جراحت زخم نهانیت

آقای زهر خورده چرا تیر می خوری؟
چیزی نمانده از بدن استخوانیت
سروده ی محمد امین سبکبار

×××

 

غم غم می خورم و غم شده مهماندارم
غیر غم کس نبود تا که شود غمخوارم

گر چه از زهر هلاهل جگرم می سوزد
می دهد خاطره کوچه فقط آزارم

خانه امن مرا همسر من ویران کرد
محرمی نیست که گردد ز محبت یارم

هر چه می خواست به او هدیه نمودم اما
پاسخی نیست به جز سینه آتش بارم

روزه بودم طلبیدم چو از او جرعه آب
خون دل شد ز جفا قوت من و افطارم

می زند زخم زبان لیک نگوید گنهم
خود نداند ز چه برخاسته بر پیکارم

من همان زاده عشقم که به طفلی محزون
شاهد مادر خود بین در و دیوارم

هرگز از خاطره ام محو نشد کودکیم
پاره پاره جگر از میخ در و مسمارم

تیر باران شده از کینه تن و تابوتم
تحفه از همسر بی مهر و وفایم دارم

قبر ویران شده از خاک بقیع می گوید
بهر مظلومی من این سند و آثارم
سروده ی حبیب الله موحد

×××

 

ذکر نزول عطا، یا حسن و یا حسین
علت لطف خدا، یا حسن و یا حسین

تا که خدایی شوم، کرب و بلایی شوم
می زنم از دل صدا، یا حسن و یا حسین

بانی اشک دو چشم، رحمت جاری حق
آبروی چشم ها، یا حسن و یا حسین

قبلة حاجات ما، اوج عبادات ما
روح مناجات ما، یا حسن و یا حسین

یکی بدون حرم، یکی بدون کفن
سرم فدای شما، یا حسن و یا حسین

هر دو شهید مادر، هر دو غریب مادر
کشتة یک ماجرا، یا حسن و یا حسین

حسن امام حسین، حسین اسیر حسن
هردو به هم مبتلا، یا حسن و یا حسین

تاب و قرار زینب، ذکر فرار زینب
در وسط شعله ها، یا حسن و یا حسین
سروده ی علی اکبر لطیفیان

××× 

 

پایین پلک چشم تو دائم پر از نم است

چشمت قشنگ، سوی نگاهت ولی کم است

 

از بس که اشک ریخته ای در عزای یاس

از بس که کوچه پیش نگاهت مجسم است

 

رد شراره بر رخ تو نقش بسته است؟

یا ردپای ضربه سیلی محکم است؟

 

سنّت زیاد نیست ولی پیر گشته ای

این ارث مادری است که قد شما خم است

 

آقا فدات شم چقدر غصه میخوری

تصویر لحظه لحظه عمرت چه پر غم است

 

این گریه ها که میکنی از بهر مادرت

پایه گذار اشک عزای محرّم است

 

در روضه های حضرت ارباب، یاحسن

سرمشق یا حسین حسین دمادم است

 

هرکس که سائل کرم مجتبی نشد

شایسته ی بکاء به شه کربلا نشد

 سروده ی حسین قربانچه

***

 

حرف ناگفته چشمان ترش بسیار است

اشک او راوی یک عمر غم و آزار است

روز و شب گریه کن روضه ی یک مسمار است

قلب او زخمی از ضرب در و دیوار است

 

داغهایی که کشیده است همه معروف است

پس ببخشید اگر روضه من مکشوف است

 

در نماز شب و هنگام دعا می گرید

صبح با گریه او باد صبا می گرید

یاد آن کوچه و بی چون و چرا می گرید

بعد چل سال بیادش همه جا می گرید

 

قصد این بار من از شعر که آقا بوده

قسمت انگار کمی روضه زهرا بوده

 

زهر در تن نه که از غم جگرش می سوزد

یاد مادر که بیفتد به سرش می سوزد

غرق آتش در و پروانه پرش می سوزد

از همان روز حسن با پدرش می سوزد

 

کودکی بود ولی رنج پدر پیرش کرد

غم مادر دگر از زندگی اش سیرش کرد

 

نه فقط زخم زبان از همه مردم بوده

زهر در بین غم و غربت او گم بوده

قاتلش آتش و آن خانه و هیزم بوده

دست سنگین همان کافر دوم بوده

 

ابتدا چادر مشکی حرم سوخته بود

بعد هم تیر کفن را به بدن دوخته بود

 

داشت آن روز به لب روضه ای از سر می خواند

قصه درد و غم و غربتِ حیدر می خواند

داشت از سوز جگر روضه مادر می خواند

بعد هم روضه جانسوز برادر می خواند

 

چشمش افتاد به چشمان برادر، با آه

گفت لا یوم کیومک به ابا عبدالله 

"دل من دست خودش نیست اگر می شکند"

قصه کرب و بلای تو کمر می شکند

دل زینب هم از آن رنج سفر می شکند

بر سر دیدن تو شام چه سر می شکند

 

صوت قرآن تو در شام شنیدن دارد

چوب دست از لب و دندانت اگر بردارد

 سروده ی مهدی چراغ زاده

×××

 
ای پسر اول زهرا حسن

سیـدنا سیـدنا یا حسن



صورت تو سورۀ فرقان و نور

چشم بد از روی دل‌آرات دور



عفو خدا شیفتۀ یاربت

عاشق «العفو» نماز شبت



وصف تو ممکن نبوَد با سخن

تو حسنی تو حسنی تو حسن



طلعت زیبات شده باغ گل

از اثـر بـوسۀ ختـم رسل



جای تو آغوش رسول خداست

مرکب تو دوش رسول خداست


بهر تو ای مهر تو خیرالعمل

دوش محمّد شده "نعم الجمل"



تا تو نهی پای به پشتش، رسول

مانده خم و سجده خود داده طول



آنکه دهد شهد به وحی از دو لب

از لب شیرین تـو نـوشد رطب



روی تـو آیینـۀ حسـن‌آفرین

یک حسن و این همه حسن؟ آفرین!



چارم آن پنجی و در چشم من

پنـج تنـی پنـج تنـی پنج تن



جود تو از چشمۀ بی‌ابتداست

سفره تو مُلک وسیع خداست



ای همه با دشمن خود گشته دوست

خنـدۀ تـو پاسخ دشنام اوست



خشم عدو تا به تو شدّت گرفت

مهر تو از خشم تو سبقت گرفت



هر که شرف از کرم آرد به کف

دست تو بخشیده کرم را شرف



نیست به وصف تو رسا صحبتم

غـرق شـدم در عـرق خجلتم



خالـق خـلقی و خـدا نیستی

فوق ملَک، فوق بـشر، کیستی؟



صبر تو شایسته‌ترین ابتلاست

صلح تو یک نهضت کرب و بلاست



حیف که کشتند تو را دوستان

خـار ستـم در جـگرِ بوستان



شیر خدا را پسری یـا حسن

از همه مظلوم‌تری یـا حسن



ای تـو جگر پاره پاره جگر

در بغـل مـادر و جـد و پدر



"جعده"‌ات ارچه دشمن جانی است

قاتـل تـو"مغیره" و "ثانی" است



قلب تو در کوچه شد ای جان پاک

چون سندِ باغ فدک چاک چاک



سـوز درون از سخنت ریـخته

خـون دلـت از دهـنت ریـخته



آه تـو از بـس شرر افروخته

زهر ز سوز جگرت سوخته



نخل وجودت به تب و تاب شد

آب شد و آب شد و آب شد



حلم ز داغ تو زمین‌گیر شـد

لالـۀ تشییع تنـت، تیـر شـد



آن همـه تیـر ای پسر فاطمه

رفـت فـرو در جگـر فاطمه



خار چو بر برگ گل یاس ریخت

خون دل از دیدۀ عباس ریخت



ای سند غربت تـو قبـر تـو

صبر شده خونْ جگر از صبر تو



اشک بده تا کـه نثـارت کنم

گریه چو شمع شب تارت کنم



خـاک رهِ میثمتـان، "میثـمم"

با غمتان در دو جهان خرّمم

سروده ی غلامرضا سازگار
×××


وامی گذارم تا سحر چشم ترم را

شاید ببینم بار دیگر مادرم را



این کوچه می داند که من تنهاترینم

این خانه می فهمد تمام باورم را



ای اشک ها ای ناله ها کارم تمام است

امشب اجل می گستراند بسترم را



باید به یاد روز عاشورا گذارم

بر خاک ها هنگام جان دادن سرم را



با یاد زهرا درد زهر از یاد من رفت

بر باد داده داغ او خاکسترم را



صفرای رنج مجتبی را وا گذارید

قاسم شکوفا می کند باغ و برم را



شیرین تر از جان ست این زهری که خوردم

خاموش کرد آتشفشان حنجرم را



ای زهر ممنون از تو بر زهرا رسیدم

پر کن دوباره از شراره ساغرم را



خواهر منال از غربتم، بارانی از تیر

تشییع خواهد کرد امشب پیکرم را

سروده ی رجبعلی نیسی

×××

 

سنگ نگين اگر بتراشم براي تو
بايد كه از جگر بتراشم براي تو

طوف سرت به شيوه ي حجاج جايز است
پس واجب است سر بتراشم براي تو

اكنون كه در ملائكه كس فُطرُست نشد
من حاضرم كه پر بتراشم براي تو

باشد كه من به سوي تو آزاد رو كنم
از چوب سرو در بتراشم براي تو

از اصفهان ضريح برايت بياورم
يك گنبد از هنر بتراشم براي تو

صد فرش دستباف برايت بگسترم
گلهاي سرخ و تر بتراشم براي تو

بر مرقد تو لاله ي عباسي آورم
فانوسي از قمر بتراشم براي تو

از والدين ، خادم درگه بسازمت
قرباني از پسر بتراشم براي تو

چون محتشم كه شعر براي حسين گفت
من شعر بر حجر بتراشم براي تو

اي كشته ي محبت تو حضرت حسين
پيداست در جلال تو كيفيت حسين

كس ناز چشمهات چو زينب نميكشد
درد شبانه ات به جز شب نميكشد

فرصت نشد شرار جگر تا جبين رسد
بيماري سريع تو بر لب نميكشد

روزي كشيد ناز و دگر روز ، جانماز
ناز تو را مدينه مرتب نميكشد

هر چند رنگ خون شده آن كام نازنين
كس چوبدست خويش بر آن لب نميكشد

زهري كه خورده اي چو به خورشيد اثر كند
كارش ز صبح تا به سر شب نميكشد

سروده ی محمد سهرابي


برچسب‌ها: قاسم نعمتی, شعار هیئتی و مرثیه شهادت کریم اهل بیت, روح الله عیوضی, حسین قربانچه, محمد امین سبکبار
+ نوشته شده در  شنبه 1391/10/16ساعت 22:32  توسط یه بنده خدا  | 

 داغی اگر نبود که گریان نمی شدیم

 لطفی اگر نبود مسلمان نمی شدیم

 یا ایّها الرّسول بدون دعای تو

از پیروان عترت و قرآن نمی شدیم

یا اینکه گوشه چشم اباالفضل تو نبود

ما از تبار حضرت سلمان نمی شدیم

بی حب خاندان تو در خانه ی کرم

 جایی نداشتیم و مهمان نمی شدیم

ما امت توایم و علی هم کنار توست

 آیینه ات نبود نمایان نمی شدیم

ما پای غربت نوه هایت نشسته ایم

 ور نه شبیه نم نم باران نمی شدیم

هم ناله های امشب مولای امتیم

 ما سوگوار رحلت بابای امتیم

در جان مسلمین چو آذر گذاشتند

 بر جان شیعیان دو برابر گذاشتند

آه از نهاد اهل ولایت بلند شد

 بر سینه تا که داغ پیمبر گذاشتند

آقای من بزرگ قبیله ز داغ تو

 بر روی خاک عرصه ی محشر گذاشتند

هستی گریست تا نوه هایت رسیده و

با گریه روی سینه ی تو سر گذاشتند

تو باغبان امتی و جای اجر تو

 یک شاخه یاس را وسط در گذاشتند

با رفتنت مصیبت زهرا شروع شد

 داغ پسر به سینه ی مادر گذاشتند

در کوچه ها غرور علی را کسی شکست

 در کوچه بود فاطمه روی زمین نشست

 سروده ی مسعود اصلانی

 

×××

گفتم که عمر ماه صفر رو به آخر است

دیدم شروع محشر کبرای دیگر است

گردون شده سیاه و فضا پر زدود و آه

تاریک تر ز عرصه تاریک محشر است

گرد ملال بر رخ اسلام و مسلمین

اشک عزا به دیده زهرای اطهر است

گفتم چه روی داده که زهرا زند به سر

دیدم که روز، روز عزای پیمبر است

پایان عمر سید و مولای کائنات

آغاز دور غربت زهرا و حیدر است

قرآن غریب و فاطمه از آن غریب تر

اسلام را سیاه به تن، خاک بر سر است

روی حسین مانده به دیوار بی کسی

چشم حسن به اشک دو چشم برادر است

ای دل بیا و گریة زینب نظاره کن

مانند پیروهن جگر خویش پاره کن

زهرا به خانه و ملک الموت پشت در

از بهر قبض روح شریف پیامبر

از هیچ کس نکرده طلب اذن و ای عجب

بی اذن فاطمه ننهد پای پیش تر

با آن که بود داغ پدر سخت، فاطمه

در باز کرد و اشک فرو ریخت از بصر

یک چشم او به سوی اجل چشم دیگرش

محو نگاه آخر خود بود بر پدر

اشک حسن چکیده به رخسار مصطفی

روی حسین بر روی قلب پیامبر

دیگر نداشت جان که کند هر دو را سوار

بر روی دوش خویش به هر کوی و هر گذر

زد بوسه ها به حلق حسین و لب حسن

از جان و دل گرفت چو جان هر دو را به بر

هر لحظه یاد کرد به افسوس و اشک و آه

گاهی ز طشت و گاه ز گودال قتلگاه

پیغمبری که دید ستم های بی شمار

از کس نخواست اجر رسالت به روزگار

چون ارتحال یافت خلایق شدند جمع

تا هدیه ای دهند به زهرای داغدار

گویا نداشت شهر مدینه درخت و گل

کآن را کنند در قدم فاطمه نثار

بر دوش بار هیزمشان جای دسته گل

رنگ شرارت از رخشان بود آشکار

بابی که بود زائر آن سید رسل

آتش زدند عاقبت آن قوم نا به کار

بر روی دست و سینة آن بضعة الرسول

تقدیم شد سه لوحه به عنوان افتخار

سیلی و تازیانه و ضرب غلاف تیغ

ای دل بگیر آتش و ای دیده خون ببار

آید صدای فاطمه از پشت در به گوش

تا صبح روز حشر مباد این صدا خموش

دردا که بعد فاطمه روز حسن رسید

روز ملال و غصه و رنج و محن رسید

از زهر همسرش جگرش پاره پاره شد

بس تیرها که لحظة دفنش به تن رسد

بعد از حسن به نیزه عیان شد سر حسین

بیش از هزار زخم ورا بر بدن رسید

بر پیکری که بود پر از بوسة رسول

از گرد و خاک و نیزه شکسته کفن رسید

از جامه های یوسف کرببلا فقط

بر زینب ستم زده یک پیرهن رسید

پاداش آن نصایح زیبا از آن گروه

تیرش درون سینه، سنان بر دهن رسید

"میثم" بگو به فاطمه زآن خیمه ها که سوخت

یک کربلا شرارة آتش به من رسید

مرثیه خوان خامس آل عبا منم

در خیمه های سوخته اش سوخت دامنم

سروده ی غلامرضا سازگار

×××

 

خاتم‌الانبیا رسول خدا
که جهانش هزار بار فدا

کـرد اعـلام بـر سر منبر
به خلایق ز اصـغر و اکبر

که من ای مسلمینِ نیک خصال
دیدم آزارها به بیست و سه سال

کرده‌ام روز و شب حمایتتان
سنگ خوردم پی هدایتتان

ساحرم خوانده‌اید و جادوگر
بـر سـرم ریختیـد خاکستر

گـاه کـردید سنـگ بـارانم
گـه شکستید درِّ دنـدانم

مثل مـن از منافق و کفار
هیـچ پیغمبری نـدید آزار

حال چون می‌روم از این دنیا
اجر و مزدی نخواستم ز شما

جـز کـه بـا عتـرتم مودّتتان
حرمت و طاعـت و محبتتان

دو امـانت مـراست بین شما
طاعت از این دو هست، دین شما

ایـن دو از امـر داورِ منّـان
یکی عترت بوَد، یکی قرآن

این دو با هم چو این دو انگشتند
تـا ابـد متصل به یک مشتند

کافر است آن کسی که در اقرار
یـکی از این دو را کند انکار

چون محمّد ز دار دنیا رفت
روح او در بهشت اعلا رفت

جمـع گشتند امـت اسـلام
تا به زهرا دهند یک انعـام

رو سوی بیت کبریا کردند
جـای گل، بار هیزم آوردند

گلشـان شعلـه‌های آذر بود
حـرمتِ دختـرِ پیمبر بـود

دختر وحی را به خانه زدند
بـر تــن وحی تازیانه زدند

اولیـن اجـر مصطفی این بود
حمله بـر بیت آل یاسین بود

اجـر دوم نـصیب مـولا شد
کشتـه در صبحِ شامِ احیا شد

آنکه عمری چو شمع می‌شد آب
رُخش از خون سر گرفت خضاب

فـرق بشْکسته و دل صد چاک
مثـل زهرا شبانه رفت به خاک

اجـر سـوم رسیـد بـر حسنش
تیربـاران شـد از جفـا بـدنش

تـن پـاکش بـه شـانه یـاران
شـد بــه بـاران تیر، گلباران

اجـر چـارم بسـی فـراتر بود
نیـزه و تیـر و تیغ و خنجر بود

دسـت ظلم و عناد بگشادند
اجرهـا بـر حسیـن او دادند

گرگ‌هایش به سینه چنگ زدند
بـه جبینش ز کینـه سنگ زدند

حملـه بـر جسـم پاک او کردند
نیـزه در سینـه‌اش فـرو کردند

بـر دل او کـه جـای داور بود
هدیـه کردنـد تیـر زهـرآلود

تیـر مسموم، خصم او را کشت
سر به دل برد و شد برون از پشت

کاش در خون خویش می‌خفتم
کـاش می‌مـردم و نمـی‌گفتم

آب‌هـا بـود مهـر مــادر او
تشنه لب شد بریده حنجر او

داد از تیـغ، قـاتلش شـربت
سر او شد جدا به ده ضربت

"میثم" آتش زدی به جان بتول
سوخت زین شعله قلب آل رسول
سوده ی غلامرضا سازگار

×××

 

ای محمد ای رسول بهترین کردارها
حسن خلقت شهره در اخلاقها ، رفتارها

در بیانت بند می آید زبان ناطقان
قامت مدحت کجا و خلعت گفتارها

بال رفتن تا حریمت را ندارد این قلم
قاب قوسینت کجا و مرغک پندارها

طفل ابجد خوان تو سلمان سیصد ساله است
استوار مکتب ایثار تو عمارها

تا نفس داریم و تا خورشید می تابد به خاک
دل به عشق بی زوالت می کند اقرارها

پای بوسی تو عزت داده ما را اینچنین
گل نباشد کس نمی آید سراغ خارها

کی رود از خاطرتم یادت که در روز ازل
کنده اند اسم تو را بر سنگ دل حجارها

داغ تو در سینه ی ما هست چون خاک تواییم
لاله کی روییده در آغوش شوره زارها

گل که منسوب تو گردد رنگ و بویش می دهند
شاهد حرفم گلاب و شیشه ی عطارها

وقت رزمت آنچنانی که میان کارزار
رو به تو آرند وقت خستگی کرارها

ای که با خون دلت پرورده ایی اسلام را
چشم واکن که نهالت داده اکنون بارها

سنگ می خوردی و می گفتی که ایمان آورید
کس ندیده از رسولی اینچنین ایثارها

با عیادت از کسی که بارها آزرده ات
روح ایمان را دمیدی بر دل بیمارها

خم به ابرویت نیاوردی در این بیست و سه سال
بر سرت گرچه بلا بارید چون رگبارها

رفتی و داغ تو پشت دین رحمت را شکست
جان به لب شد از غمت ، شهرت مدینه ، بارها

تا که چشمت بسته شده ای قافله سالار عشق
رم نمودند عده ای و پاره شد افسارها

آنقدر گویم پس از تو میخ در هم خون گریست
ناله ها برخواست بعدت از در و دیوارها
سروده ی محسن عرب خالقی

×××

 

مدینه، چه کردی رسول خدا را 
گرفتی ز ما خاتم‌الانبیا را

چه بیدادگر بود، این چرخ گردون
که خاک یتیمی، به سر ریخت ما را

دریغا! که روح دعا، رفت در خاک
گرفتند از ما روان دعا را

به سوگ محمّد، بگریید، یاران
که زهرا ببیند، سرشک شما را

بیارید گل بر در بیت زهرا
که هم‌درد باشید، خیرالنسا را

الهی الهی که اهل مدینه
نبینند، تنهایی مرتضا را

الهی نبینم که زهرا به صحرا
دهد آب با اشک خود نخل‌ها را

مبادا که در بیت وحی الهی
بدون طهارت، گذارید پا را

ببوسید، روی حسین و حسن را
تسلّا دهید این دو صاحبْعزا را

خدا را چه شد، آن طبیب دو عالم
که آورد، بر زخم‌ جان‌‌ها، دوا را

نه لب بر گلوی حسینش نهاده
نه بوسیده لعل لب مجتبا را

سلامی نداده است، بر اهل‌بیتش
زیارت نکرده است، بیت‌الولا را

زنان مدینه، چو جان در بر خود
بگیرید، دخت رسول خدا را

مبادا مبادا، گذارید تنها
در این روزها، عصمت کبریا را

زنان مدینه، به جان پیمبرi
بگویید اسرار این ماجرا را

چرا شعله از بیت زهرا بلند است
ببینید، آتش زدند آن سرا را

دریغا! دریغا! که در پشت آن در
شکستند، ارکان ارض و سما را

بیایید، در آستان ولایت
که کشتند، ریحانة المصطفا را

خطاکار، آن بود، ای اهل عالم
کز اوّل رها کرد، تیر خطا را

خدا را در بیت توحید و آتش؟
یهودند این جانیان، یا نصارا؟

یهود و نصارا به پیغمبر خود
روا داشت کی این چنین ناروا را؟

کسی کو زند، لطمه بر روی زهرا
به قرآن که کفرش بود آشکارا

نه سهمی، ز قرآن و اسلام دارد
نه دیده است، یک لحظه رنگ حیا را

ندیده است، پیغمبری، جز محمّدi
ز امّت، چنین ظلم و جور و جفا را

شراری، ز بیت‌الولا رفت بالا
که بگرفت در کام خود کربلا را

عدو، آتشی زد به بیت ولایت
که بگرفت، تا حشر، دودش فضا را

زمام سخن را نگهدار "میثم"
که آتش زدی، قلب اهل ولا را
سروده ی غلامرضا سازگار

 


برچسب‌ها: اشعار هیئتی و مرثیه رحلت پیامبر اکرم حضرت محمد ماد
+ نوشته شده در  شنبه 1391/10/16ساعت 21:54  توسط یه بنده خدا  | 
تا عشق تو در سینه ی ما بیدار است

پیمانه ی این سبوی ما پر بار است

آغاز جنون و مستی هر شب ما

با نام مبارک تو ای دلدار است

سروده ی کمال مومنی

***

در دام بلایش همه در زنجیریم

با عشق و جنون دل خود درگیریم

یک روز بیاید و نگوئیم حسین

در سینه زنی برای او می میریم

سروده ی کمال مومنی

***

در سینه زنی ها دل ما بی تاب است

چون جوش و خروش وسط گرداب است

در شور چنان دم حسین می گیریم

گویا که همین جا حرم ارباب است

سروده ی کمال مومنی

***

هر بار که شور کربلا می گیریم

گویا به صف حسین با شمشیریم

ما گرچه نبوده ایم که یارش باشیم

اینگونه برای غربتش می میریم

سروده ی کمال مومنی


برچسب‌ها: پیش زمینه های شور عزاداری و شور هیئتی کمال مومنی م
+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/10/12ساعت 18:36  توسط یه بنده خدا  | 

 

خیز از جا لحظه ای چشم پر آبم را ببین

سیل اشکم را نگر حال خرابم را ببین

ای که از فرط عطش دیدی فلک را نیلگون

حال چشمی واکن و چشم پر آبم را ببین

من نمی گویم نظر کن بر تن نیلیِ من

این قد خم گشته و قلب کبابم را ببین

بر نثار تربت تو ای گل پرپر شده

کن نظر بر چشم من جام گلابم را ببین

گرچه در هجران روی تو صبوری کرده ام

بهر وصل تو دلِ بی صبر و تابم را ببین

من که دیدم زخم های بی شماری بر تنت

تو ز جا برخیز و رنج بی حسابم را ببین

چون زدم سر را به محمل یاد داری گفتمت

از سر نیزه سر از خون خضابم را ببین

غیر یک آیه که در شام بلا جا مانده است

آیه های سورۀ ام الکتابم را ببین

شام را من پایگاه انقلابت کرده ام

در کنارت شاهدان انقلابم را ببین

از فراقت نبض جانم زود می افتد ز کار

شوق وصل و التهاب و اضطرابم را ببین

ای «وفائی» گریه کردی در غم من صبر کن

در قیامت جلوۀ یوم الحسابم را ببین

سروده سید هاشم وفائی

 ×××

 

از جان خود اگر چه گذشتم به راحتی

دل كنده ام ولی ز تنت با چه زحمتی

می خواستم به پات سرم را فدا كنم

اما به خواهر تو ندادند مهلتی

كی گفته قطعه قطعه شدن درد آور است؟

مُردن به عشق تو كه ندارد مشقتی

بهتر نبود جای تو من كشته می شدم؟

بی تو چگونه صبر كنم.... با چه طاقتی؟

از بس برای زخم لبت گریه كرده‌ایم

چشمی ندیده‌ام كه ندیده جراحتی

تو رفتی و غرور حریمت شكسته شد

هنگام غارت حرم، آن هم چه غارتی

آتش زدند خیمۀ ما را و بعد از آن

دزدیده شد تمامی اشیاء قیمتی

این بچه ها تمامی شان لطمه خورده‌اند

با من ولی به شكوه نكردند صحبتی

غصه نخور حقیر نشد خواهرت حسین

از فتح شام آمده‌ام با چه هیبتی

شرمنده‌ام رقیۀ تو در خرابه ماند

لطفی كن و سراغ نگیر از امانتی

عباس اگر نبود اسارت چه سخت بود

ممنونم از حمایت آن چشم غیرتی

سروده ی مصطفی متولی

×××

 

مظهر صبر خدای حیّ داور زینبم!

یادگار حیدر و زهرای اطهر زینبم!

فتح کردی شام را سنگر به سنگر زینبم!

آمدی همچون علی از فتح خیبر زینبم!

گر چه آهی نیست از آه تو ظالم سوزتر

بازگشتی از همه سردارها پیروزتر

 

باغبان از بهر گل‌هایت گلاب آورده‌ام

بحر بحر از چشم گریان بر تو آب آورده‌ام

روی نیلی گیسوی از خون خضاب آورده‌ام

پرچم پیروزی از شـام خـراب آورده‌ام

آه دل را آتش فریـاد کـردم یـا حسین

شام ویران را حسین‌آباد کردم یا حسین

 

خواهرم در این سفر فریاد عاشورا شدی

یاس بـاغ وحی من نیلوفر صحرا شدی

با کبودی رخت مهرِ جهان‌آرا شدی

هر چه می‌بینم شبیهِ مادرم زهرا شدی

بارها جان دادی اما زنده‌تر گشتی بیا

دست بسته رفتی و پیروز برگشتی بیا

سروده ی غلامرضا سازگار

×××

 

آمد ولی صد غصه در دل داشت زینب

یک کربلا آلاله در گِل داشت زینب

صد زخم کهنه بر جگر از داغ گل ها

زخمی به سر از چوب محمل داشت زینب

هجده ستاره همره این کاروان بود

بر نیزه اما ماه کامل داشت زینب

در هجمۀ  امواج سختی و بلاها

مانند کوه از صبرِ ساحل داشت زینب

دردانه ای از کاروان در شام جا ماند

در گفتن این حرف مشکل داشت زینب

« شد خاطرات روز عاشورا مجسم »

یک کربلا غم در مقابل داشت زینب

در راه دلبر هستی خود را فدا کرد

آری فقط یک جان قابل داشت زینب

سروده سید سعید پورهاشمی

***

 

خبر آورده ام از جا به پا خیز

گل پژ مرده ام  از جا به پا خیز

به پا خیز و ببین زینب رسیده

ولی با قامت و قدی خمیده

خبر داری کتک خوردم برادر

عداوت دیدم و مردم برادر

"خبرداری مرا بازار بردند

میان مجلس اغیار بردند"

خبر داری دلم را آب کردند

جسارت را به زینب باب کردند

خبر داری که معجر رفت غارت

زپای پیکرت رفتم اسارت

خبر داری مرا تا شام بردند

به ضرب سیلی و دشنام بردند

خبر داری دلم را چاک کردند

خرابه دخترت را خاک کردند

خبر داری که سیلی رسم بوده

چه ها در سینه های خصم بوده

خبر داری طلای ما کجا رفت

عقیق دستهایت تا کجا رفت

خبر داری دلم شد پاره پاره

عدو برده ز من هم گوشواره

خبر داری که گیسو می کشیدند

ز وحشت دخترانت می دویدند

ندیدم دشمنت با تو چه ها کرد

فقط دیدم سرت بر نیزه ها کرد

سروده ی کمال مومنی

×××

 

سفر کردم به دنبال سر تو

سپر بودم برای دختر تو

چهل منزل کتک خوردم برادر

به جرم این که بودم خواهر تو

سروده ی غلامرضا سازگار

***

 

حسینم وا حسین گفت و شنودم

زیارت نامه ام جسم کبودم

چه در زندان چه در ویرانۀ شام

دعا می خواندم و یاد تو بودم

سروده ی غلامرضا سازگار

***

 

برای هر بلا آماده بودم

چو کوهی روی پا استاده بودم

اگر قرآن نمی خواندی برایم

کنار نیزه ات جان داده بودم

سروده ی غلامرضا سازگار

×××

 

یک اربعین برای غمت گریه کرده ام

بی وقفه پای هر علمت گریه کرده ام

در آرزوی آن حرمت گریه کرده ام

با شعر های محتشمت گریه کرده ام

من گریه کرده ام که تو را سر بریده اند

ققنوس شهر عشق مرا پر بریده اند

مقتل گرفته ام که بخوانم امان بده

آتش گرفت دست و زبانم، امان بده

خون می چکد ز دیده جانم، امان بده

تا کی درین خطوط بمانم، امان بده

وقتی لهوف پیش رخم مات می شود

این بندها مقطع الابیات می شود

این بیت های خسته ی افتاده از فرس

این ناله های ساکت محبوس در نفس

بر نیزه رفته اند در این قوم بوالهوس

در کاروان بی کس افتاده در قفس

در کاروان درد که سالار زینب است

آری از این به بعد علمدار زینب است

یک اربعین حدیث تو را گفت خواهرت

در زیر سایبان سرت خفت خواهرت

در باغ های یخ زده نشکفت خواهرت

تا خیزران رسید براشفت خواهرت

من گریه می کنم که غمت را کرانه نیست

این واژه های غرق به خون شاعرانه نیست

این شاعرانه گیست؟ که سر روی نی نشست

این شاعرانه گیست؟ سری پای نی شکست

این شاعرانه گیست؟ که بند دلی گسست

این شاعرانه گیست؟ که گهواره خالی است

این شاعرانه نیست که در شهر کافران

زینب رسیده خسته نفس بی برادران

حالا خرابه منزل و ماوای عشق شد

زنجیر غم به گردن و در پای عشق شد

هر چند خشت کهنه متکای عشق شد

دنیای جهل محو رجزهای عشق شد

نقاش کربلا قلم داغ می زند

نقش بهار بر ورق باغ می زند

سروده ی سید حسن رستگار

×××

 

یک اربعین بر روی نی دیدم سرت را

دیدم که زخمی کرده نیزه حنجرت را

یک قافله با سوز و اشک و آه آمد

برخیز و بنگر حال و روز لشکرت را

با ظرفی از آب آمده تا که ربابه

سیراب گرداند علی اصغرت را

برخیز ای نور دو چشمم ای برادر

تا که کمی آرام سازی همسرت را

بگذار تا شرح سفر با تو بگویم

بشنو کمی از غصّه های یاورت را

از کوفه و شام بلا ای داد بیداد

رنج اسارت پیر کرده دلبرت را

وقتی گذر دادند ما را بین مردم

دیدم سر نی گریۀ آب آورت را

دیدم ز بام خانه طفلی خیره سر با

سنگی نشانه رفته چشمان ترت را

رقّاصه های شهر را آورده بودند

تا در بیارند اشک چشم خواهرت را

تهمت زدند و خارجی خواندند ما را

آتش زدند آن جا دل غم پرورت را

آن جا نمی دانی چه زجری می کشیدم

وقتی که نان می داد شامی دخترت را

با هر صدای خیزرانی که می آمد

من می شنیدم ناله های مادرت را

چشم علمدار حرم را دور دیدند

ور نه به عنوان کنیزی گوهرت را ... !

جا مانده گنج سینه ات کنج خرابه

با خود نیاوردم گل نیلوفرت را

این ها همه یک گوشه ای از ماجرا بود

تازه نگفتم روضۀ انگشترت را

سروده ی محمد فردوسی

×××

 

ای آفتاب دیدۀ روشنگرم حسین

کرده شرار داغ تو خاکسترم حسین

با دیدن مزار تو بعد از یک اربعین

آتش فتاده است به چشم ترم حسین

هر لحظه از فراق تو سالی به ما گذشت

با آن که نیست دوری تو باورم حسین

گفتی صبور باشم و بودم، ولی ببین

داغت چه کرده با دل غم پرورم حسین

بال و پری نمانده برایم، ولی هنوز

«تا پر نشسته تیر غمت در پرم حسین»

بار دگر به ساحل تف دیدۀ فرات

سوزد به یاد حنجر تو حنجرم حسین

آثار تازیانه و سیلی هنوز هست

بر روی کودکان تو و پیکرم حسین

پرسی اگر ز کودک دُردانه ات ز من

پرپر زد او کنار سرت در برم حسین

همراه ناله های من و کودکان تو

آید صدای زمزمۀ مادرم حسین

در این حصار درد «وفائی» به ناله گفت

در روز اربعین تو نوحه گرم حسین

سروده ی سید هاشم وفائی

×××

 

فاتح شامم و باز آمدم از شام، حسین

کرده‌ام فتح تو را بر همه اعلام، حسین

ذوالفقار سخنم معجزۀ حیدر داشت

فتح شد با نفس حیدری‌ام شام، حسین

نالۀ کودک تو کاخ ستم را لرزاند

گر چه در گوشۀ ویرانه شد آرام، حسین

به طواف حرم محترمت گردیده

جامۀ ماتم ما حلّۀ احرام، حسین

در طواف سر خونین تو خواندیم نماز

مُهر ما بود فقط سنگ لب ‌بام، حسین

باورت بود که در حال اسیری ببرند

دختر فاطمه را در ملاء عام، حسین

لعنة الله علی آل زیادٍ و زیاد

که ز خون تو گرفتند همه کام، حسین

هدیه بردند سر پاک تو را بهر یزید

تا بگیرند پی قتل تو انعام، حسین

باورت بود که در شام بلا دخترکت

بر روی خاک گذارد سر بی ‌شام، حسین

آتشی بر جگر سوختۀ «میثم» زن

که بسوزد ز غمت در همه ایام، حسین

سروده ی غلامرضا سازگار

×××

 

در این سفر ببین كه به پای اراده ام

بال و پری كه داشتم از دست داده ام

از بوی دود چادر آتش گرفته ام

بسیار روشن است كه پروانه زاده ام

من را به جا نیاوری اکنون بدون شک

از غصۀ فراق تو از پا فتاده ام

ای سر بلند، زینت دوش رسول عشق

اینك تو زیر خاكی و من ایستاده ام

افتاده ام به یاد تن پاره پاره ات

حالا که سر به روی مزارت نهاده ام

با این قد خمیده، برادر هنوز هم

من دختر رشیدۀ این خانواده ام

سروده ی محسن مهدوی

×××

 

یک اربعین برای تو حیران شدم حسین

مانند گیسوی تو پریشان شدم حسین

با چند قطره اشک دل من سبک نشد

ابری شدم به پای تو باران شدم حسین

زلفی اگر که ماند برای تو پیر شد

در اول بهار زمستان شدم حسین

کوفه به کوفه کوچه به کوچه گذر گذر

قاری شدی مفسر قرآن شدم حسین

دیدی چگونه آخر عمری دلم شکست

دیدی چگونه پاره گریبان شدم حسین

تو رفتی و کنار خودم گریه می کنم

دارم سر مزار خودم گریه می کنم

سروده ی علی اکبر لطیفیان

×××

 

یک اربعین.. بعد تو هق هق زدم حسین

شعله به غنچه های شقایق زدم حسین

یک اربعین... سرخ... سما... رنگ گشته است

صد رعد و برق در غمت آهنگ گشته است

یک اربعین... مشک به دندان گرفته ام

از دوری تو آتش حرمان گرفته ام

یک اربعین... گلایه به دادار کرده ام

چادر به سر برابر انظار کرده ام

یک اربعین... فریضه واجب چو خوانده ام...

سجده فقط به چوبه محمل نشانده ام

یک اربعین... روزه گرفتم فسرده ام

خون جگر به موقع افطار خورده ام

یک اربعین... وقت صلاتم نشسته ام

من دختر همان زن پهلو شکسته ام

یک اربعین... دست به گهواره مانده ام

لالاییت به طفل خیالیت خوانده ام

یک اربعین... صورت زن ها کبود شد

در سوگ تو... طفل سه ساله خمود شد

یک اربعین... سینه خود چاک کرده ام

اشک یتیم آل علی پاک کرده ام

یک اربعین... غسل شهادت نموده ام

دائم وضو به خون گلوی تو بوده ام

یک اربعین... پیاده فقط راه رفته ام

شهری به شهر... شام غریبان گرفته ام   

یک اربعین... حق تو را نقض می کنند

از هم طلای بی شرفی قرض می کنند

یک اربعین... دامن خود سنگ کرده اند

بر این قمار، دیده خود تنگ کرده اند

یک اربعین... سر تو به زانوی مست هاست

سگ باز شهر... حاکم میمون پرست هاست

یک اربعین... دیده به گودال بوده است

سنگ عدوت شیشه عمر مرا شکست

یک اربعین... بی می و بی آب و باده ایم

"ما بیغمان مست دل از دست داده ایم"

یک اربعین... بوسه سرخ لبم شدی

تو نخل روزها و چراغ شبم شدی

یک اربعین... رفتی و من در پی ات شدم

قرآن نیزه! مثل نوای نی ات شدم

یک اربعین... عترت تو بی حجاب شد

از این عذاب سینه زهرا کباب شد

یک اربعین... دخت تو بی تاب شد حسین

بی یار و بی برادر و ارباب شد حسین

یک اربعین... کودک بی آب دیده ایم

بزم شراب سرخ و می ناب دیده ایم

یک اربعین... دختر تو «زجر» را چشید

وز روی مقنعه به سرش دست ها کشید

یک اربعین... دخت تو دست از زمانه شست

کردیم کنج کوخک خود قبرکی درست

یک اربعین... نیامده عباس پس کجاست؟!

گشته شهید؟! وین همه امید پس چراست؟!

یک اربعین... بغض گلو را نهفته ایم

جز یک دروغ... دخترکان را نگفته ایم

گفتیم... رفته اید... ولی زود می رسید

اسپند قافله شده پر دود... می رسید

سروده ی صمصام علوی

×××

 

نگاه گریه داری داشت زینب

چه گام استواری داشت زینب

دل با اقتداری داشت زینب

مگر چه اعتباری داشت زینب

چهل منزل حسین منجلی شد

گهی زهرا شد و گاهی علی شد

***

ندیدم زینب کبری تر از این

ندیدم زینت باباتر از این

ندیدم دختر زهرا تر از این

حسینی مذهبی غوغا تر از این

به پیش پای ما راهی گذارید

بنای زینب اللهی گذارید

***

اگر چه غصه دارد آه دارد

به پایش خستگی راه دارد

به گردش آفتاب و ماه دارد

به والله که ایوالله دارد

همینکه با جلالت سر نداده

به دست هیچکس معجر نداده

***

پس از آنکه زمین را زیر و رو کرد

سپاه کوفه را بی آبرو کرد

به سمت کربلا خوشحال رو کرد

کمی از خاک را برداشت بو کرد

رسیدم کربلا ای داد بی داد

حسین سر جدا، ای داد بی داد

***

چهل روز است گریانم حسین جان

چو موی تو پریشانم حسین جان

چهل روز است می خوانم حسین جان

حسین جانم حسین جانم حسین جان

تویی ذکر لبم الحمدلله

حسینی مذهبم الحمدلله

***

همین جا شیرخواره گریه می کرد

رباب بی ستاره گریه می کرد

گهی بر گاهواره گریه می کرد

گهی بر مشک پاره گریه می کرد

خدایا از چه طفلم دیر کرده؟

مرا بیچاره کرده، پیر کرده

***

همین جا دور اکبر را گرفتند

ز ما شبه پیغمبر ما را گرفتند

ولی از من دو دلبر را گرفتند

هم اکبر هم برادر را گرفتند

"به تو گفتم که ای افتاده از پا

ز جا بر خیز ورنه معجرم را..."

***

همین جا بود که سقای ما رفت

به سمت علقمه دریای ما رفت

پناه عصمت کبرای ما رفت

پی او گوشواره های ما رفت

فقط از علقمه یک مشک برگشت

حسین بن علی با اشک برگشت

***

همین جا بود که دلها گرفت و ...

کسی روی تن تو جا گرفت و ...

سرت را یک کمی بالا گرفت و...

همین که بر گلویت خنجر آمد

صدای ناله ی زهرا در آمد

***

همین جا بود الف را دال کردند

تنت را بارها پامال کردند

ته گودال را گودال کردند

تو را با سم مرکب چال کردند

اگر خواندم قلیلت علت این بود

که یک تصویری از تو بر زمین بود

***

تو ماندی و کبوتر رفت کوفه

تو را کشتند و خواهر رفت کوفه

خودم در راه و معجر رفت کوفه

چه بهتر زودتر سر رفت کوفه

وگرنه دردها می کشت مارا

نگاه مردها می کشت ما را

***

بهاری داشتم اما خزان شد

قدی که داشتم بی تو کمان شد

عقیق تو به دست ساربان شد

طلای من نصیب کوفیان شد

خبر داری مرا بازار بردند

میان مجلس اغیار بردند

***

همین جا بود افتادند تن ها

همین جا بود غارت شد تن ها

تمامی کفن ها، پیرهن ها

بدون تو کتک خوردند زن ها

همین جا بود گیسو می کشیدند

هر سو دخترانت می دویدند

***

همین جا بود تازیانه باب گردید

رخ ما در کبودی قاب گردید

ز خجلت خواهر تو آب گردید

که معجر بعد تو نایاب گردید

سکینه معجر از من خواست اما

خودم هم بودم آنجا مثل آنها...

***

ز جا برخیز غمخواری کن عباس

دوباره خیمه را یاری کن عباس

برای عزتم کاری کن عباس

علم بردار علم داری کن عباس

سکینه می کند زاری ابالفضل

چه قبر کوچکی داری ابالفضل

سروده ی علی اکبر لطیفیان

×××

 

چل روز می شود كه شدم جبرئیل تو

ذبح عظیم گشتی و گشتم خلیل تو

چل روز می شود كه فقط زار می زنم

كوچه به كوچه نام تو را جار می زنم

چل روز می شود كه بدون توأم حسین

حالا پی نتیجه ی خون توأم حسین

چل روز می شود كه حسین همه شدم

حیدر شدم، حسن شدم و فاطمه شدم

مردم به جنگ نائبه الحیدر آمدند

در پیش من، تمام، به زانو در آمدند

آثار مرگ در بدنم هست یا حسین

پس روز اربعین منم هست یا حسین

آبی كه تر نكرد لب تشنه ی تو را

حالا نصیب خاك مزارت شده اخا

چل روز پیش بود همینجا سرت شكست

اینجا دل من و پدر و مادرت شكست

چل روز پیش بود به گودال رفتی و ...

از پشت، نیزه خوردی و از حال رفتی و ...

از تل زینبیه رسیدم كه وای وای

بالا سرت نشستم و دیدم كه وای وای

نیزه ز جای جای تن تو در آمده

حتی لباسهای تن تو در امده

جمعیتی كه بود به گودال جا نشد

یك ضربه و دو ضربه... ولی سر جدا نشد

دیدم كسی حسین مرا نحر می كند

آقای عالمین مرا نحر می كند

من را ببخش دست به گیسوی تو زدند

من را ببخش چكمه به پهلوی تو زدند

فرصت نشد ز خاك بگیرم سر تو را

فرصت نشد در آورم انگشتر تو را

می خواستم ببوسمت اما مرا زدند

ناراحتم كنار تو با پا مرا زدند

بین من و تو فاصله ها سد شدند آه

با اسب از روی بدنت رد شدند آه

در شهر كوفه بود كه بال و پرم شكست

نزدیك خانه ی پدریّ ام سرم شكست

وای از عبور كردن مثل غلام ها

وای از نگاههای سر پشت بام ها

باور نمی كنی كه سرم سایبان نداشت؟!

در ازدحام، محمل من پاسبان نداشت؟!

تا شهر شام رفتم و معجر نداشتم

تقصیر من چه بود؟ برادر نداشتم

از بس رسید سنگ به سمت جبین من

نزدیك بود پاره شود آستین من

سروده ی علی اکبر لطیفیان

×××

 

بی تو دلم، بسمل بی بال بود

داغ چهل روزه، چهل سال بود

طایر جان، دور سرت می‌پرید

مرغ دلم، گوشه ی گودال بود

سلسله، گردیده النگوی دست

خار، به پای همه خلخال بود

سینه ی ما، داغ روی داغ داشت

خال لب ما، همه تبخال بود

همـره ما، تار و نی و چنگ بود

دسته گل محفل ما، سنگ بود

سروده ی غلامرضا سازگار

×××

 

فاتح میدان بلا خواهرم

هم قدم و هم‌دم و هم سنگرم

آینه‌دار پدر و مادرم

خوش آمدی زینبم خوش آمدی زینبم

من سر نیزه، به تو بالیده‌ام

صدای حیدر ز تو بشنیده‌ام

گیسوی خونین تو را دیده‌ام

خوش آمدی زینبم خوش آمدی زینبم

از رگ ببریده، صدایت کنم

با دل بشکسته دعایت کنم

اشک‌ْفشان، ناله برایت کنم

خوش آمدی زینبم خوش آمدی زینبم

یک اربعین خونِ جگر خورده‌ای

رو به سوی کرب و بلا کرده‌ای

رقیّه را چرا نیاورده‌ای؟

خوش آمدی زینبم خوش آمدی زینبم

برای من ز شام ویران بگو

از لب و چوب و طشت و قرآن بگو

ز بازوی بستۀ طفلان بگو

خوش آمدی زینبم خوش آمدی زینبم

دختر فاطمه، چها کرده‌ای

یاد من از مهر و وفا کرده‌ای

وقت نماز شب دعا کرده‌ای

خوش آمدی زینبم خوش آمدی زینبم

نایبة الحیدر بی قرینه

نمان به کربلا، مرو مدینه

ترسم ز گریه، جان دهد سکینه

خوش آمدی زینبم خوش آمدی زینبم

سروده ی غلامرضا سازگار

×××

 

من که مأموریت خود را به سر آورده ام

خاطراتی تلخ از داغ سحر آورده ام

گوئیا یک عمر بود این اربعینی که گذشت

از شب مرگ یتیم تو خبر آورده ام

گوشوار دخترت را پس گرفتم از عدو

ارث دختر را سر قبر پدر آورده ام

دست و پایی زخم دیده، قامتی اندر رکوع

بهترین سوغات را من از سفر آورده ام

سجده ی شکری نمودم بهر دیدار سرت

یادگار از سجده ی خود زخم سر آورده ام

از کبوتر بچه هایی که کنارم بوده اند

یا اخا بنگر فقط یک مشت پر آورده ام

اولین بار است، قبرت را زیارت می کنم

قبر زهرا مادرم را در نظر آورده ام

سروده ی جواد حیدری

×××

 

کاروانی که سر قبر شما آورده ام

نیمه جان هایی است تا کرب و بلا آورده ام

من نیابت دارم از مادر زیارت آمدم

من وصیت های مادر را به جا آورده ام

کی رود از یاد، وقتی آمدم در قتلگاه

نیزه بیرون از تن تو بارها آورده ام

روی نی ما را تو می دیدی کجاها می برند؟

دخترانت را ز بازار جفا آورده ام

بارها شد، حرمله خندید بر اشک رباب

مادری پاره جگر در نینوا آورده ام

پشت خیمه روی خاکستر به دنبال علی

بر سر قبر پسر صاحب عزا آورده ام

دخترت لطمه به پهلو خورده، زیر خاک رفت

بس حکایت زان شب پرماجرا آورده ام

شد رقیه پیش مرگ حضرت زین العباد

تربتی از قبر او بهر شما آورده ام

ناله اش چون ناله مادر میان کوچه بود

خاطره از قدرت آن با وفا آورده ام

تا که دیگر تازیانه ور بیفتد، جان سپرد

گفت با خود همّت خیرالنساء آورده ام

تا که با چشم کنیزی بر سکینه ننگرند

گفت جان خویش را بهر فدا آورده ام

غیرتش آئینه میر و علمدار تو بود

من از او شرمندگی خویش را آورده ام

پاسبان حرمت شیر خدا در شام شد

داد پیغامی به من تا کربلا آورده ام

گفت: ای بابا شبیه ات بی کفن تدفین شدم

رسم عشق و عاشقی را من به جا آورده ام

سروده ی جواد حیدری

×××

 

بار بگشائید، اینجا کربلاست

 آب و خاکش با دل و جان آشناست

بر مشام جان رسد بوی بهشت

 به به از این تربت مینو سرشت

کربلا، ای آفرینش را هدف

قبله گاه عاشقان از هر طرف

طور عشق است و مطاف انبیا

 نور حق اینجاست، ای موسی بیا

جسم را احیا اگر عیسی کند

 جان و تن را کربلا احیا کند

گر سلامت رفت، از آتش خلیل

نور ثار الله شد او را دلیل

کربلا، قربانگه ذبح عظیم

 عرش رحمان را صراط مستقیم

گر خدا خواهی، برو این راه را

 کن زیارت کوی ثار الله را

شد ز عاشورای او یک اربعین

قتلگاهش را به چشم دل ببین 

سروده ی حبیب چایچیان

×××

 

ای غایب از نظر، نظری کن به خواهرت

زینب نشسته بر سر قبر مطهرت

یک اربعین گذشته ولی زنده ام هنوز

قامت خمیده آمده سرو صنوبرت

نشناختی مرا ز پس این چروکها

من زینب توام ز چه رو نیست باورت

لیلاست این که خیمه زده زیر پای تو

بار دگر بگو که اذان گوید اکبرت

این زن که لطمه می زند این گونه بر خودش

او کیست؟ نجمه است عروس برادرت

آقا! سکینه جمله ی اشکش سؤالی است

یعنی کجاست قبر علمدار لشگرت ؟

در کربلا هنوز زنی گریه می کند

زینب کش است ناله ی محزون مادرت

پیغمبری نما و دو دستت برون بیار

از دست من بگیر بقایای دخترت

ای پیکری که زخم تنت بی شماره بود

آورده ام برای تو ته مانده ی سرت

بگرفتم از امام زمان حُکم نبش قبر

تا متصل کنم سر پاکت به پیکرت

باید دوباره وارد گودال خون شوم

خواهم اگر که بوسه بگیرم ز حنجرت

من نیز با تو کشته شدم روز واقعه

اذنی بده که دفن شود با تو خواهرت

دلشوره داشتم که مبادا کنار تو

چشم ربابه باز بیفتد به اصغرت

نذرش قبول سایه نشینی نمی کند

از بس که بر تو هست وفادار ، همسرت

لالایی اش امان مرا نیز بریده است

گوید به ناله ! اصغر من شیر خورده است؟!

سروده ی سعید توفیقی


برچسب‌ها: اشعار اربعین و چهلم شهادت حضرت اباعبداله الحسین, ع, امام حسین هیئت وارثان ثارالله مادر بهشت شهرک ولیعص
+ نوشته شده در  جمعه 1391/10/08ساعت 23:0  توسط یه بنده خدا  | 

هر که یک دفعه سر این سفره مهمان می شود

مور هم باشد اگر روزی سلیمان می شود

سر به زیر انداختن ذاتش توسل کردن است

دردهای این حرم ناگفته درمان می شود

این کریمان لطفشان هر چند آماده ست، لیک

نام مادر که وسط باشد دو چندان می شود

ما پدر را خواستیم و از پسر خیرش رسید

در رجب ها کاظمین ما خراسان می شود

ظاهراً عین امامی، باطناً پیغمبری

هر که می بیند تو را، از تو مسلمان می شود

نسل موساییِ تو طبع مسیحا داشتند

یک نفر از آن همه پیر جماران می شود

این دلِ ما سینه ی ما، نه بگو اصلاً بهشت

هر کجا موسی ابن جعفر نیست زندان می شود

نیستم آهو ولی سگ هم به دردی می خورد

لااقل یک گوشه از صحنت نگهبان می شود

سروده ی علی اکبر لطیفیان


برچسب‌ها: شعری زیبا در مدح و ثنای حضرت موسی ابن جعفر امام کا, وارثان ثارالله, شهرک ولیعصر, علی اکبر لطیفیان, مادر بهشت
+ نوشته شده در  جمعه 1391/10/01ساعت 20:43  توسط یه بنده خدا  | 

گل سر نیست ولی موی سرم هست هنوز
تن من آب شد اما اثرم هست هنوز

جای سیلی زروی گونه من پاک نشد!
ردشلاق بروی کمرم هست هنوز

می توانم بخداباتو بیایم بابا
جان زهرا کمی ازبال وپرم هست هنوز

گفتم ای دختر شامی برو وطعنه نزن
سایه رحمت بابا به سرم هست هنوز

منکه از حرمله وزجر نخواهم ترسید
دختر فاطمه هستم جگرم هست هنوز

گفت که می زنمت اسم پدرراببری
گفتم ای زجر بزن چون سپرم هست هنوز

همه دم ناز کشیدو به دلم تسکین داد
جای شکر است که عمه به برم هست هنوز

بازمین خوردن من دیده خود می بندد
شرم در چهره ساقی حرم هست هنوز

خاطرت هست که قنداق علی خونی بود؟
همه خاطره ها در نظرم هست هنوز

غصه معجر من رانخوری بابا جان
پاره شد معجرم اما به سرم هست هنوز
سروده ی  مهدی نظری

 

×××

من از این رنج و بلا جان میدهم
از مصیبت ها خدا جان میدهم

تو که رفتی اشک در چشمم نشست
چون شدم از تو جدا جان میدهم

عمه بالای بلندی داد زد
تا که گرید بر شما جان میدهم

یک نفر انگشت و انگشتر ربود
رفت چون غارت ردا جان میدهم

تا که راس خونی و زخمی تو
دیده ام بر نیزه ها جان میدهم

زیر مشت و ضربه پای عدو
عمه جایم شد فدا جان میدهم

خنده ها کردند دخترهای شام
گفته اند هستی گدا جان میدهم

از سر شب من که دلتنگت شدم
گفته ام بابا بیا جان میدهم

بار دیگر چون تو را من دیده ام
نذر من گشته ادا جان میدهم

تو حلالم کن مرا ای عمه جان
در خرابه جا به جا جان میدهم
 سروده ی جواد قدوسي


 ×××

از پشت بام بر سرمان سنگ مي زنند
بر زخم كهنه ي پرمان سنگ مي زنند

وقت نزولِ سوره ي توحيد بر لبت
ابليس ها به باورمان سنگ مي زنند

وقتي كه سنگشان به سر ني نمي رسد
سمت سكينه خواهرمان سنگ مي زنند

ازپاي نيزه فاطمه را دور كن پدر!
اين كورها به مادرمان سنگ مي زنند

بغض علي بهانه ي خوبي برايشان
حتي به سوي اصغرمان سنگ مي زنند

آن دختري كه با پدرش رفت و دور شد...
در كربلا جهيزيه اش جفت و جور شد

گفتم : كه كاخ مستي تان پايدار نيست
مردم لباس خاكي ما خنده دار نيست

مردان ما به نيزه و در كوچه هاي شهر
گرداندن زنان حرم افتخار نيست

اي بزدلان! ز بام به ما سنگ مي زنيد
در دستهاي بسته ي ما ذوالفقار نيست

در سختي و بلا به خدا تكيه مي كنيم
سر مي دهيم در ره او، اين شعار نيست

خونش به جوش آمده عباس؛ بس كنيد
پاي سر بريده كه جاي قمار نيست!

خون گريه مي كني!؟ به تو حق مي دهم
ديگر وسط  كشيده شده حرف  آبرو

ياقوت سرخ باور من را فروختند
بازار شام معجر من را فروختند

آهسته گريه كن پدرم! نشنود عمو
چادر نماز مادر من را فروختند

از بسكه فكر منفعت اين چپاولند
با خون و پوست، زيور من را فروختند

سودي نداشت زلف پريشان و سوخته
با يك نظر گلِ ِ سرِ من را فروختند

با چند ضربه چوبِ حراجِ كنار طشت
الماس اشك خواهر من را فروختند

كار از تمسخر لب يحيي گذشته است
از خيزران بپرس چه برما گذشته است
 سروده ی  وحید قاسمی

 

×××

جهان بدون وجودت خرابه عدم است
خرابه با گل رويت وجود دم به دم است

به چشم كودك عاقل مرا نگاه مكن
كسي كه عشق ندارد به عقل متهم است

هزار كعب ني و دشنه گر قلم گردند
براي گفتن يك ضرب تازيانه كم است

ميان خنده اين چشمهاي بي پروا
يتيم را به تماشا گذاشتن ستم است

بگو براي چه دشنام مي دهند مرا؟
رقيه ترجمه زخمهاي محترم است
سروده ی رضا جعفری

 

×××

مرهم كنون به زخم رسيده چه فايده !
بابا سرت رسيده بريده ؟ چه فايده !

 

امشب كه آمدي به خرابه ببينمت
سويي نمانده است به ديده چه فايده


تو آمدي كه بوسه زني جاي سيلي ام
با اين لب بريده بريده چه فايده


مي خواستم به پاي تو خيزم پدر، ولي
قدم شبيه عمه خميده چه فايده


از دست هاي پر ورمم چه توقعي است
از پاي روي خار دويده چه فايده


گيرم كه گوشواره برايم خريده اي
من لاله گوش هام بريده چه فايده


گفتم كه عشوه مي كنم و ناز مي خري
حالا كه رنگ و روم پريده چه فايده


مي خواستم فقط تو كشي دست بر سرم
رفتي و دست غير كشيده چه فايده
سروده ی رضا رسول زاده

 

×××

وقتی که پدر سه ساله اش را می دید
هفتاد و دو سر به روی نی می لرزید


 شلاق و شب و تاول سرخ پایش...
 تنها به خدا فقط خدا می فهمید
سروده ی اقبال نوری

×××

زهراست خودش، بسکه کرامت دارد

غوغاست اگر، سه ساله قامت دارد

 

روزی که حسین قیامتی می سازد

دردانه ی او، خودش قیامت دارد

سروده ی کمال مومنی

×××

یا سواره می رسید بال و پرم را می گرفت
یا پیاده می رسید دور و برم را می گرفت


سوزش موی سرم بابا طبیعی گشته است
میرسید از پشت سر موی سرم را می گرفت


از سر لج بازی اش... تا گریه ام در آورد
گاه پس میداد و گاهی - چادرم را - می گرفت


محض سوغاتی برای دخترش با یک تشر
هم النگوها و هم انگشترم را می گرفت


در نمی آورد ز گوشم گوشواره ، می کشید
آنقدر که خون تمام معجرم را می گرفت


آن لگدهایی که میزد می نشست برصورتم
قدرت بینایی چشم ترم را می گرفت
سروده ی عليرضا خاكساري

×××

چوب مزن تو ای لعین، این سربابای من است

مزن تو بر لبش چنین، این سربابای من است

 

همیشه بوده بر لبش، ز روز خردسالی اش

بوسه ی ختم مرسلین، این سر بابای من است

 

چرا همه دور سرش، جمع شدید از جفا

سرش زدید بر زمین این سربابای من است

 

چگونه من نسوزم از، دیدن خشکی لبش

فاطمه جان بیا ببین، این سربابای من است

 

مگر حسین تشنه لب، عزیز مصطفی نبود

مزن به او تو چوب کین، این سربابای من است

 

خدا ببین چه می کنند، به این سر مطهرش

شدم ز داغ او غمین ، این سربابای من است

سروده ی کمال مومنی

×××

 

خاك قدمِ رقیه باشی عشق است

زیر علمِ رقیه باشی عشق است

 

با مهدی صاحب الزمان از ره لطف

یك شب حرم رقیه باشی عشق است

شاعر ناشناس

×××

هر جا سخن از رقیه جان می آید

صوت صلوات عرشیان می آید

 

در مجلس این سه ساله من معتقدم

عطر خوش صاحب الزمان می آید

شاعر ناشناس


برچسب‌ها: اشعار شهادت بی بی سه ساله بنت الحسین حضرت رقیه, شهرک ولیعصر, مهدی نظری, جواد قدوسي, وحید قاسمی
+ نوشته شده در  جمعه 1391/09/24ساعت 23:3  توسط یه بنده خدا  | 

آن کسی که همه اش گریه ی عاشورا بود

آب می دید به یاد جگر سقا بود

چشم هایش همه شب هیأت واویلا داشت

تا نفس داشت فقط گریه کن بابا بود

 

زهر نوشید وَ تب کرد محیط جگرش

گُر گرفت از عطش و سوخت همه بال و پرش

خشک شد جُلگۀ لبهاش و با خشکی لب

روضه می خواند به یاد لب خشک پدرش

 

آن کسی که خود خورشید به پایش افتاد

ناگهان رعشه بر اندام رسایش افتاد

ضعف شد چیره و زیر بغلش خالی شد

از روی شانۀ افتاده عبایش افتاد

 

وای از ریش سپیدش كه حنایی شده بود

ناله اش گفتن اسمی سه هجایی شده بود

دم مغرب افق شهر مدینه اما

جهت قبله ی او كرب و بلایی شده بود

 

این هم از ماهیت نفس نفیس خاك است

سر آقا به روی دامن خیس خاك است

همه اش سجده شده مثل پدر در گودال

خاك سجاده و سجاد انیس خاك است

 

گاه آهسته فقط وای برادر می خواند

لب تشنه «قتلوا» بود كه از بَر می خواند

اشك می ریخت وَ هر آینه می گفت حسین

تا دم مرگ فقط روضۀ حنجر می خواند

 

تلخی زهر به كامش عسل و قند آمد

بر لب پر تركش مطلع لبخند آمد

جلوی چشم ترش كرببلا ظاهر شد

یا اَبِ یا اَبِ گفت و نفسش بند آمد

سروده ی سعید توفیقی

***

روزی که بسته در غل و زنجیر می شدی

زخمی ترین تراوش تقدیر می شدی

 

هفت آسمان کنار تو در حال گریه بود

وقتی درون خیمه زمین گیر می شدی

 

مأمور صبر بودی و در ظهر کربلا

انگار از وجود خودت سیر می شدی

 

دشمن خیال کرد که تنها شدی ولی

در چشم خیس قافله تکثیر می شدی

 

حالا سوار ناقه ی عریان، قدم، قدم

با هر نگاه سمت حرم پیر می شدی

سروده ی مسعود یوسف پور

×××

 

لاله سرخ شهادت تن تبدار من است

چشمه فیض خدا چشم گهر بار من است

 

حافظ خون پیام شهدای ره دین

لب گویای من و دیده خونبار من است

 

داغ یکدشت شهید و غم یک دشت اسیر

این همه بار گران بر تن بیمار من است

 

پای در سلسله ودست به دامان وصال

دشمن از بی خردی در پی آزار من است

 

دشمنم بسته به زنجیر ولی غافل از آن

که بر انداختن ریشه او کار من است

 

تا بر انداز یبنیاد ستم می جنگم

اشک من منطق من حربه پیکار من است

 

پرچم نهضت خونین شهیدان خدا

گرچه بر دوش من و عمه افکار من است

 

صبر را بین که در این مرحله از وادی عشق

سخت بیمارم و او باز پرستار من است

 

آنکه در کرببلا بود انیس پدرم

درره شام بلا مونس و غمخوار من است

 

در کنار شهدا جان مرا باز خرید

عمه ام بعد خداوند نگهدار من است

 

خواهر کوچک من همچو گلی پرپر شد

اشک طفلان زغمش شمع شب تار من است

 

از غم اصغر و اکبر جگرم می سوزد

آه از این غم که خداوندخبر دار من است

 

در ره آل علی عمر (مؤید) طی شد

 شاهد زنده من دفتر اشعار من است

سروده ی سید رضا موید

      
+ نوشته شده در  جمعه 1391/09/17ساعت 17:14  توسط یه بنده خدا  | 

بین نماز وقت دعا گریه می کنی

با هربهانه در همه جا گریه می کنی

 

در التهاب آه خودت آب می شوی

می سوزی و بدون صدا گریه می کنی

 

هرچند زهر قلب تو را پاره پاره کرد

اما به یاد کربوبلا گریه می کنی

 

اصلاخود تو کربوبلای مجسمی

وقتی برای خون خدا گریه می کنی

 

آب خوش از گلوی تو بالا نمی رود

با ناله های واعطشا گریه می کنی

 

با یاد روزهای اسارت چه می کشی

هرشب بدون چون و چرا گریه می کنی

 

با یاد زلف خونی سرهای نی سوار

هر صبح با نسیم صبا گریه می کنی

 

هم پای نیزه ها همه جا گریه کرده ای

هم با تمام مرثیه ها گریه می کنی

 

دیگر بس است چشم ترت درد می کند

از بس که غرق اشک عزا گریه می کنی

سروده ی یوسف رحیمی

×××

از روزهای قافله دلگیر می شوی

هر روز چند مرتبه تو پیر می شوی؟

 

در شام شوم شب زدگان تو چه می کشی؟

کز روشنای عمر خودت سیر می شوی

 

زخمی ست لحظه های تو مانند پیکرت

از بس اسیر طعنه ی زنجیر می شوی

 

آیات صبح از لب قرآن شنیدنی ست

در کوچه های شام که تکفیر می شوی

 

خون جگر که می خوری از دست درد داغ

بی تاب بغض های گلوگیر می شوی

 

با آه آه روضه ی ما، ای امام اشک

در هر نگاه آینه تکثیر می شوی

 

خون گریه می شوی تو و تا آخر الزمان

از چشمها همیشه سرازیر می شوی

سروده ی یوسف رحیمی

×××

 

زینت شبهای دعا حضرت سجاد

خاطره ی کرب وبلا حضرت سجاد

 

جلوه ی زیبای عبادات الهی

ای پسر خون خدا حضرت سجاد

 

ای گل خوشبوی گلستان ولایت

ای نفس باد صبا حضرت سجاد

 

بر من دلخسته ی  رنجیده مدد کن

حضرت ارباب، شها، حضرت سجاد

 

درد و بلایت به سرم شافی عالم

درد زما از تو دوا حضرت سجاد

 

ما همه بیمار، گرفتار، گنه کار

دیده به دستان شما حضرت سجاد

 

مرقد بی زائر و بی شمع و چراغت

داغ زده بر دل ما حضرت سجاد

 

این غزل ار خوب، شما خوب، اگر بد

عیب از این بی سرو پا حضرت سجاد

 

عرض دعای من و پایان مصیبت:

((مرد اسیر اسرا حضرت سجاد))

سروده ی صادق تهرانی زاده

×××

 

کاش ما هم کبوترت بودیم

آستان بوس محضرت بودیم

 

کاش با بالهای خاکی امان

لااقل سایه گسترت بودیم

 

کاش ما هم به درد می خوردیم

فرش قبر مطهرت بودیم

 

کاش می سوختیم از این غربت

شمع بالای بر بسترت بودیم

 

کاش می شد که محرمت بودیم

عاشقانه ابوذرت بودیم

 

کاش در کوچه ی بنی هاشم

پیش مرگان مادرت بودیم

 

کاش ماه محرمی آقا

یک دهه پای منبرت بودیم

 

کاش می شد که گریه کن های

روضه ی تیغ و حنجرت بودیم

 

کاش می شد که سینه زن های

نوحه ی گریه آورت بودیم

 

کاش در روز تشنگی، محشر

باده نوشان ساغرت بودیم

 

در قیامت به گریه می گوئیم:

کاش، ای کاش، که نوکرت بودیم

سروده ی وحید قاسمی

+ نوشته شده در  جمعه 1391/09/17ساعت 16:47  توسط یه بنده خدا  | 

حضرت زینب(س) 

تا خیمه زد به ساحل خطبه کلام تو

خوابید موج های خروشان به نام تو

از کوفه تا به شام فقط سنگ می زدند

مدفون کنند تا همه جا سیر گام تو

جز با عنایت تو به چوب کجاوه ات

دست که می رسید به بالای بام تو

خطبه مخوان به مردم از سنگ پست تر

این جا نمی دهند جواب سلام تو

ما را سوار ناقه غمگین خویش کن

شاید شویم زائر زلف امام تو

سروده ی رضا جعفری

 ***

 مسیر کوفه و شام

 به سوی شام و کوفه ام، چه دل شکسته می برند

ببین که زینب تو را، غریب و خسته می برند

همان وجود نازنین، خدای صبر در زمین

تمام رکن  قامتش، ز هم گسسته می برند

زیارت تو آمدم، سرت نبود یا حسین

مرا برای دیدن سر شکسته می برند

تو در تنور و کودکان، میان آتش حرم

غم تو و یتیم تو، به دل نشسته می برند

ببین که یک شبه شده، جمال ما همه کبود

ز قتله گاه تو مرا، به دست بسته می برند

سر امیر لشگرت، به نیزه ها نمی نشست

ولی ز بغض و کین سرش، به نیزه بسته می برند

برای کودکان خود، ز گوش کودکان تو

تمام گوشواره ها، به دست بسته می برند

سروده ی جواد حیدری

 ***

مسیر کوفه تا شام

 به روی نیزه چگونه تو را نظاره کنم

بخند تا که منم خنده ای دوباره کنم

اگر اجازه دهی لا اقل برای تنت

کمی ز چادر خود را کفن قواره کنم

رسیده وقت نماز و برای قبله نما

به زلف های رهای تو من اشاره کنم

ز ترس دشمن جانی هراس دارم که

به گوش های زخمی طفل تو گوشواره کنم

سروده ی محسن مهدوی

 ***

 مسیر کوفه و شام

 بعد از تو گوشواره به دردم نمی خورد

رخت و لباس پاره به دردم نمی خورد

ای آفتاب بر سر زینب طلوع کن

این چند تا ستاره به دردم نمی خورد

نزدیک تر بیا که کمی درد دل کنیم

تنها همین نظاره به دردم نمی خورد

ما را پیاده کن، سرمان سنگ می خورد

این بودن سواره به دردم نمی خورد

چندین شب است منتظر صحبت توام

حرفی بزن، اشاره به دردم نمی خورد

این ها مرا به مجلس خوبی نمی برند

بعد از تو استخاره به دردم نمی خورد

این سنگ ها هنوز حسابم نمی کنند

با این حساب چاره به دردم نمی خورد

این تکه حجم، موی مرا پر نمی کند

پس آستین پاره به دردم نمی خورد

سروده ی علی اکبر لطیفیان

 ***

اسارت

 چشم وا کردم و پرپر شدنت را دیدم

نیزه در نیزه غریبانه تنت را دیدم

زیر پامال کبود سم مرکب ها، نه

به روی دست ملائک بدنت را دیدم

گرچه نشناختمت وقت عبور از گودال

عمه می‌گفت تن بی کفنت را دیدم

گیسویت بر سر نی شِعر غریبی می‌خواند

زلف خونین شکن در شکنت را دیدم

قاری من سر نیزه ز عجائب گفتی

شام، تفسیر غریب سخنت را دیدم

آه یعقوب شده چشم من از روزی که

به تن تیره دلی پیرهنت را دیدم

خیزران شیفته‌ی ساحت لب هایت شد

چشم وا کردم و زخم دهنت را دیدم

تا سحر قلب تنور از غم تو آتش بود

عطر گیسوی تو و... سوختنت را دیدم

سروده ی یوسف رحیمی

 ***

روی نیزه

 عیسی شدی که این همه بالا ببینمت

بالای دست مردم دنیا ببینمت

بعد از گذشت چند شب از روز رفتنت

راضی نمیشود دلم الا ببینمت

اما چه فایده؟ خودت اصلا بگو حسین

وقتی نمی شناسمت آیا ببینمت؟!

امروز که شلوغی مردم امان نداد

کاری کن ای عزیز که فردا ببینمت

شب ها چه دیر می گذرد ای حسین من!

ای کاش زود صبح شود تا ببینمت

حالا هلال تو سر نیزه طلوع کرد

تا ما "رایت، الا جمیلا" ببینمت

گفتی سر تو را ته خورجین گذاشتند

چه خوب شد نبوده ام آنجا ببینمت

تو سنگ میخوری و سرت پرت می شود

انصاف نیست بین گذرها ببینمت

فعلا مپرس طرز ورود مرا به شهر

بگذار گوشه ای تک و تنها ببینمت

سروده ی علی اکبر لطیفیان

+ نوشته شده در  جمعه 1391/09/10ساعت 11:26  توسط یه بنده خدا  | 

تشنه ی تصویر

اول و آخر عشقا خودتی

واسه من تموم دنیا خودتی

برا یوسف جایی پیدا نمی شه

وقتی که یوسف زهرا خودتی

 

من ازت یه خواب ببینم بٌسٌمه

توی خواب پیشت بشینم بسمه

خواسته ی زیادیه پیشت باشم

اسممو ببر، همینم بسمه

 

به چشام اگه غبارت بخوره

توی کوچمون گذارت بخوره

می میرم من، می میرم من می میرم

تا شاید جونم به کارت بخوره

 

جمعه دلگیر و درگیر توئه

آسمون تشنه ی تصویر توئه

مادرت منتظر ظهورته

خشم عباس توی شمشیر توئه

سروده ی میثم سلطانی

 ***

ثانیه ها

زمونه دست منو به دست آقام برسون

جمال یوسف زهرا رو به چشمام برسون

 

زمونه قلب من و بیشتر از این تنها نذار

برو ای باد صبا از گل روش خبر بیار

 

عمرمن، تو رو قسم، به لحظه هایی که می رن

التماست می کنم نذاره ندیده بمیرن

 

ضربان قلب من به احترامش بزنید

سند زندگیمو یه جا به نامش بزنید

 

جمعه ها دستاتونو به دست همدیگه بدید

شیش روز اول هفته همتون جمعه بشید

 

ساعتا دقیقه شید، دقیقه ها یه ثانیه

تو همون لحظه بیاد اونی که اسمش باقیه

 

جوونا پیر میشن و پیرا ندیده می میرن

وقتی که ثانیه ها به چشم مهدی اسیرن

سروده ی میثم سلطانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/09/09ساعت 23:48  توسط یه بنده خدا  | 

دلتنگی با امام زمان (عج)

برا یه بارم که شده، یه سر به این دلم بزن

پر بده این دل منو، از رو زمین اون بکن

 

نمی دونم چی شده که، دیگه نگام نمی کنی

تو عاشقات آقا منو، نوکر صدام نمی کنی

 

مگه بدا دل ندارن، عاشق روی تو بشن

تو این زمون بی کسی، سائل کوی تو بشن

 

بهشت و جنت دلم، معرفت جمالته

اگه ببینمت یه روز، خونم آقا حلالته

 

یه عمریه که دل خوشم، جمال روتو ببینم

تو سایه ی سرم بشی، به زیر سایت بمیرم

 

از کوچیکی تا به حالا ، یه آرزو تو دلمه

زیارت کرب وبلا، تو دلِ ناقابلمه

 

اگه منو نگاه کنی، حاجت دل روا می شه

نوکر روسیاهتم، راهی کربلا می شه

سروده ی کمال مومنی 

 ×××

اشعار شهادت امام حسین (ع)

 بگذارید کناربدنش گریه کنم

بگذارید به بی سرشدنش گریه کنم

 

تا که سر داشت نشد پاک کنم خون سرش

مهلتی نیست که چون زخم تنش گریه کنم

 

بگذارید گلم را که فتاده است به خاک

کنم از چادر مادر کفنش گریه کنم

 

چه غریبانه صدازد که مرا آب دهید

بگذاریدبه سوز سخنش گریه کنم

 

ساربانان مزنیدم به خدا خواهم رفت

اندکی صبر کنار بدنش گریه کنم

سروده ی سید محمد جوادی

×××

 خطبه ای خواند که با خنده عذابش دادند

ناله می کرد که با تیر جوابش دادند

 

سنگ بیداد سر حضرت پیمانه شکست

آخر از خون سرش جام شرابش دادند

 

خون دل خورد ولی باز نشد چون سیراب

عاقبت از دم تیغ خودش آبش دادند

 

داغ اصغر که بماند وسط جان دادن

خبر از لطمه زدن های ربابش دادند

 

چند شب شد که نخوابیده ودر کنج تنور

بر سر بالش خون فرصت خوابش دادند

 

یک نفر گفت که یک روزه شدی پیر حسین

باز با یاد علی اکبر عذابش دادند

سروده ی سید محمد جوادی

×××

 عرش خدا بر روی زمین بیقرار بود

باغ بهشت زیر قدم های خار بود

 

یک سنگ و یک سه شعبه سراسیمه آمدند

آهو به تنگ آمده وقت شکار بود

 

گرم نظاره خواهر و نامرد می برید

از تن سر کسی که سر روزگار بود

 

آقا حدود ساعت سه قتلگاه بود

با این حساب ساعت غارت چهار بود

 

روزی گذشته بود به تاریخ که در آن

یک روز آفتاب غروبش دوبار بود

 

خورجین اسب بود و سری شکسته رفت

تعقیب گوشواره سرانجام کار بود

سروده ی سید محمد جوادی

×××

حضرت زینب (س) در فراق برادر

 گر خزانی شده ام باغ وبهارم اینجاست

همه ی زندگی ام دار ندارم اینجاست

 

چه کسی گفته که زینب حرمش در شام است ؟

بگذارید بمیرم که مزارم اینجاست

 

شاخه ای گل وکمی آب به زینب بدهید

که بپاشم سر این قبر که نگارم اینجاست

 

می نشینم مگر از خاک سر آرد بیرون

من ز شام آمده ام صبح قرارم اینجاست

 

با چه حالی بروم سوی مدینه چه کنم ؟

من که هم جان و دلم هم کس کارم اینجاست

سروده ی سید محمد جوادی

×××

شعر شهادت حضرت ابالفضل(ع)

وقتی که دیگر در حرم سقا ندارم

با آب قهرم کار با دریا ندارم

 

درپیش چشمم دست هایت رفت از دست

دیگر برای خیمه رفتن پا ندارم

 

گفتی که مادر آمده اما برادر

من طاقت دیدار مادر را ندارم

 

زیبایی ات را یک عمود از تو گرفته

دیگر تو را ای ساقی زیبا ندارم

 

برخیز و پرچم را زروی خاک بردار

بی تو علمداری در این صحرا ندارم

 

رفتم که تیر از چشم تو بیرون بیارم

دیدم به دست نیمه جانم نا ندارم

 

ای شمع من افتاده ای بر خاک خاموش

چشم انتظارت یک حرم پروانه دارم

سروده سید محمد جوادی

×××

 یکی داره کنار خیمه ها آوا می کنه

داره یاد از علم و دستای سقا می کنه

 

تا شنیدم صداشو دیدم که بابای منه

که دیدم گریه به اون چشمای زیبا می کنه

 

بر اینکه به همه بفهمونه عمو چی شد

عمود خیمه رو با اشک چشاش وا می کنه

 

گمونم عموی من رفته برای همیشه

که بابام برای اون این همه غوغا می کنه

 

رفته و داغ غمش مونده به روی جگرم

چی بگم که داغ اون چه داره بر ما می کنه

 

همه از خیمه ها بیرون اومدن با شور و شین

آخه بابامون داره پشت به دنیا می کنه

 

نمی دونم چرا عمه اینهمه هراسونه

گمونم گریه برای صبح فردا می کنه

 

کاش می شد تا نبینم این روزای غریبی رو

رفتن عمو بابا رو تک و تنها می کنه

 

یکی داره از گوشاش گوشوارشو وا می کنه

گمونم فهمیده که عدو چه بر ما می کنه

سروده ی کمال مومنی

 ×××

اشعار شهادت حضرت علی اکبر(ص)

به خاک می کِشی از بس عزیز من پارا

کنار پیکر خود میکشی تو بابا را

 

ز دست می روم آخر بیا و رحمی کن

مکش به پیش نگاهم به خاک و خون پارا

 

ز بس کشیده تنت را به هر طرف دشمن

شمیم موی تو پر کرده است صحرا را

 

مسیح خیمه ی زینب نفس نداری تا

دوباره زنده نمایی مسیح زهرا را

 

برای آنکه گلم را به خیمه ها ببرم

خبر دهید به گلشن تمام گل ها را

 

کدام تکه کنارکدام تکه توست

چگونه حل بکنم این تن معما را

 

تمام قامت تو در عبای من جا شد

کسی نکرده چنین وصف "اربا اربا "را

سروده ی سید محمد جوادی

 ×××

اشعار شهادت حضرت علی اصغر(ع)

فرمانده ی نخستم و سرباز آخرم

از حنجرت بزرگ شدی در برابرم

 

تا پر نشسته تیر عدو چون به حنجرت

این تیر را چگونه عزیزم در آورم

 

تیری که حرمله زده بر حلق خشک تو

ای کاش می نشست علی جان به حنجرم

 

لب تشنه پر زدی ز کنارم علی ولی

سیراب می شوی به خدا پیش مادرم

 

خندیدی از گلو که بگویی به دشمنان

من از علی اکبر لیلی علی ترم

 

بر آمدی تو از پس یک دشت حرمله

من بربیایم آه چطور از پس حرم؟

سروده ی سید محمد جوادی

 ×××

اشعار شهادت حضرت قاسم(ع)

چشمی که بسته ای به رخم وا نمی شود
یعنی عمو برای تو بابا نمی شود
      
ای مهربان خیمه ، حرم را نگاه کن
عمه حریف گریه ی زنها نمی شود
      
تا جان نداده مادرت از جا بلند شو
زخم جگر به گریه مداوا نمی شود
      
باید مرا به سمت حرم با خودت بری
من خواستم که پا شوم اما نمی شود
      
باور نمی کنم چه به روزت رسیده است
اینقدر تکه سنگ که یکجا نمی شود
      
تقصیر استخوان سر راه مانده است
راه نفس گمان نکنم ، وا نمی شود
      
این نعل های تازه چه کردند با تنت
عضوی که از تو گمشده پیدا نمی شود
      
بی تو عمو اسیر تماشا شده ببین
قدت شبیه قامت سقا شده ببین
      
مثل دلم تمام تنت زیر و رو شده
دشتی از آه شعله زنت زیر و رو شده
      
پیراهنی که بر بدنت بود کنده اند
پیراهنی که شد کفنت زیر و رو شده
      
از بس که اسب بر بدنت تاخت با سوار
حتی مسیر آمدنت زیر و رو شده
      
با من بگو به دست که افتاده کاکلت
این طور موی پر شکنت زیر و رو شده
      
از بس که سنگ بر سر و پای تو ریخته
از بس که نیزه روی تنت زیر و رو شده
      
انگار جای فاصله ها پر نمی شود
از بس تمامی بدنت زیر و رو شده
سروده ی حسن لطفی

×××

تا لالگون شود کفنم بیشتر زدند
از قَصد روی زخم تنم بیشتر زدند
      
قبل از شروع ذکر رَجَز مشکلی نبود
گفتم که بچه ی حسنم بیشتر زدند
      
این ضربه ها تلافی بَدر و حُنِین بود
گفتم و علی بر دهنم بیشتر زدند
      
می خواستند از نظر عُمق زخمها
پهلو به فاطمه بزنند بیشتر زدند
سروده ی عباس احمدی

 ×××

آنکه به چشم تو غزل ریخته

شوق ابد شور ازل ریخته

 

ازرق شامی شده حیران تو

قلبش از این طرز جدل ریخته

 

از دهن نیزه به تایید تو

حی علی خیر العمل ریخته

 

آمده تا خوب ببوسد عمو

از دهنت بسکه عسل ریخته

 

قامت عباسی تو بعد رزم

اشک زچشمان اجل ریخته

 

پای تو بر روی زمین مانده باز

هرچه تنت را به بغل ریخته

سروده ی سید محمد جوادی

×××

تو فرق نداری به خدا با پسر خویش
اینگونه عمو را مکشان پشت سر خویش
      
خوب است نقابی بزنی بر قمر خویش
تا قوم زمینت نزنند با نظر خویش
      
آخر تو شبیه حسنی، حرز بینداز
تو یوسف صحرای منی، حرز بینداز
      
بالای فرس بودی و بانگ جرس افتاد
بانگ جرس افتاد، به رویت فرس افتاد
      
از هر طرفی بال و پرت در قفس افتاد
سینت که صدا کرد، عمو از نفس افتاد
      
فرمود که سخت است تماشای تو قاسم
مُردم ز تماشای تقلای تو قاسم
      
میل تو به شوق آمد و ضرب المثلت کرد
آینه جنگیدن مرد جَمَلت کرد
      
 آنقدر عسل گفتی و مثل عسلت کرد
با زحمت بسیار عمویت بغلت کرد 
سروده ی علی اکبر لطیفیان

×××

چگونه جسم تو را تا به خیمه ها ببرم
تو تکه تکـه ای باید جــدا جدا ببرم
      
نشسته ام به کنار تن تو می گريم
به فکر رفته ام آخر چه سان تو را ببرم
      
مرا که داغ علی اکبرم زمینم زد
نمی شود که تنت را به روی پا ببرم
      
برای اینکه دگر خردتر از این نشوی
تن شکسته ات از زیر دست و پا ببرم
      
یتیم بودی و اينها نوازشت کــردند
به زودی این خبرت را به مجتبی ببرم
      
چه کار می کنی آخر به زير پاي نعل
عمــو رسیده کنــارت بیــابیــا به برم
      
سروده ی محمد حسن بياتلو

 ×××

اشعار شهادت حضرت عبداله ابن الحسن(ع)

می رسد از گوشه ی مقتل صدای مادرش
ای زنا زاده بیا و دست بردار از سرش

گیسوان مادر ما را پریشان می کنی
بی حیا با خنجرت بازی مکن با حنجرش
      
تو نمی بینی مگر غرق مناجات است او
پای خود برداراز روی لبان اطهرش
      
دل مسوزان بی حیا عمه تماشا می کند
با نوک نیزه مکن پهلو به پهلو پیکرش
      
دست من از پوست آویزان به زیرتیغ تو
تا سپر باشد برای ناله های آخرش
      
نیزه بازی با تن بی سر زمن آغاز کن
طعمه  نیزه  مگردانید جسم اصغرش
      
از ضریح سینه اش برخیزای چکمه به پا
پای خود مگذار روی بوسه پیغمبرش
      
دیر اگر برخیزی ازجای خودت یابن الدعی
عمه نفرین کرده دست خود برد بر معجرش
      
سروده ی قاسم نعمتی

×××

هر چند به یاران نرسیدم که بمیرم
دیدار تو تو میداد امیدم که بمیرم
      
دیدم که نفس می زنی و هیچ کست نیست
من یک نفس این راه دویدم که بمیرم
      
با هر تب افسوس نمردم که نمردم
در خون تو این بار امیدم که بمیرم
      
با دیدن هر زخم تو ای مزرعه زخم
از سینه چنان آه کشیدم که بمیرم
      
می گفتم و می سوختم از ناله زینب
وقتی زتنت نیزه کشیدم که بمیرم
      
شادم که در آغوش تو افتاده دو دستم
در پای تو این زخم خریدم که بمیرم
      
سروده ی حسن لطفی

×××

لشگریان خیره سر،چند نفربه یک نفر؟
فاطمه گشته خون جگر،چند نفر به یک نفر؟
      
خواهر دل شکسته اش،همره دختران او
زند به سینه و به سر،چند نفر به یک نفر؟
      
بین زمین وآسمان،جنت و عرش وکهکشان
پر شده است این خبر:چند نفر به یک نفر؟
      
حور و ملک به زمزمه-وای غریب فاطمه-
حضرت خضر نوحه گر،چند نفر به یک نفر؟
      
آه و فغان مادرش،به قلب سنگی شما
مگر نمی کند اثر؟چند نفر به یک نفر؟
      
عمو رمق ندارد و، همه هجوم می برید!
مرد نبردید اگر؟چند نفر به یک نفر؟
      
یاد مدینه زنده شد،روضه ی رنج فاطمه
که ناله زد به پشت در،چند نفر به یک نفر؟
سروده ی وحید قاسمی

×××

در سرش طرح معما می کرد
با دل عمه مدارا می کرد
      
فکر آن بود که می شد ای کاش
رفع آزار ز آقا می کرد
      
به عمویش که نظر می انداخت
یاد تنهایی بابا می کرد
      
دم خیمه همه ی واقعه را
داشت از دور تماشا می کرد
      
چشم در چشم عزیز زهرا
زیر لب داشت خدایا می کرد
      
ناگهان دید عمو تا افتاد
هر کسی نیزه مهیا می کرد
      
نیزه ها بود که بالا می رفت
سینه ای بود که جا وا می کرد
      
کاش با نیزه زدن حل می شد
نیزه را در بدنش تا می کرد
      
لب گودال هجوم خنجر
داشت عضوی ز تنش وا می کرد
      
هر که نزدیکترش می آمد
نیزه ای در گلویش جا می کرد
      
زود می آمد و می زد به حسین
هر کسی هرچه که پیدا میکرد
      
آنطرف هلهله بود و این سو
ناله ها زینب کبری میکرد
      
گفت ای کاش نمی دیدم من
زخمهایت همه سر وا می کرد
      
سروده ی احسان محسنی فر

 ×××

 گرچه از بی کسی ات جان و دلم آگاه است

یک نفس خیمه بیا شام حرم بی ماه است

 

جای هر شعبه که بر حنجر اصغر زده اند

خیمه ی مادر اصغر پر تیر آه است

 

سپر جسم عمو گشت پسر می دانست

راه دیدار پدر آه همین یک راه است

 

خوب شد قطع شده دست بلندم اما

حیف شد دست من از دامن تو کوتاه است

 

سر یک نیزه سر پاک اباعبدالله

بر سر نیزه دیگر سر عبدالله است

سروده ی سید محمد جوادی

 ×××

اشعار شهادت حضرت رقیه بنت الحسین(ع)

چنان از باده ی غم پر کند گردون سبویم را

که هر شب می فشارد پنجه ی غربت گلویم را

 

اگر نشناسی ام بابا به جان عمه حق داری

که پنهان کرده سیلی زیر ابرو تیره رویم را

 

اگر باور نداری واکنم یک بار معجر را

که دانه دانه بشماری سپیده ی های مویم را

 

چه شب هایی که خوابم برد لب تشنه ولی هرگز

برای قطره ی آبی ندادم آبرویم را

 

زضرب تازیانه دست من از کار افتاده

کمک کن تا بگیرم عمه جان امشب وضویم را

 

به قصد کشت سیلی خوردم اما هی نشان دادم

به هرکس که مرا زد بر سرِ نیزه عمویم را

سروده ی سید محمد جوادی

×××

حرکت کاروان امام حسین از مکه به کربلا

 وقتی که می رفتند دنیا گریه میکرد
شهر مدینه مثل زهرا گریه میکرد

وقتی که می رفتند پشت پای آنها
چشمان جبرائیل حتی گریه میکرد

پائین پای ناقه مریم گریه میکرد
دورِ سر گهواره عیسی گریه میکرد

این است آن داغ عظیمی که برایش
حتی میان تشت یحیی گریه میکرد

این است زینب بانویی که زیر پایش
زانوی لرزه دار سقا گریه میکرد

بوسید اکبر دستهای مادرش را
در زیر چادر، ام لیلا گریه میکرد

بر روی دامن مادری در گوش طفلش
آهسته تا میگفت لالا گریه میکرد

یک کاروان گریه شد وقتی رقیه
با گفتن بابا، بابا گریه میکرد

در زیر پای محمل مستوره عشق
منزل به منزل ریگ صحرا گریه میکرد

وقتی که میرفتند عالم سینه میزد
وقتی که میرفتند دنیا گریه میکرد

سروده ی علی اکبر لطیفیان

×××

شعر شهادت حضرت مسلم(ع)

هیچکس مثل من اینگونه گرفتار نشد
با شکوه آمده و بی کس و بی یار نشد

حال و روز منِ آواره تماشا دارد
تکیه گاهم بجز این گوشۀ دیوار نشد

روزه دارم من و لب تشنه و سر گردانم
بین این شهر کسی بانیِ افطار نشد

دست بر دست زنم دل نِگرام چه کنم
مثل من هیچ سَفیری خجل از یار نشد

خواستم تا برسانم به تو پیغام ،میا
پسر فاطمه ، شرمنده ام انگار ،نشد

گر زنی سینه سپر کرده برایم صد شکر
سینه اش سوخته از داغیِ مسمار نشد

اهل این شهر همه سنگ زن و سر شکنند
میهمانی سرِ سالم سوی دَربار نشد

وای اگر که هدفی روی بلندی باشد
دیده ای نیست که با لختۀ خون تار نشد

به سر نیزه پریشان شده مویم، اما
خواهرم در پی ام آوارۀ بازار نشد

پیکر بی سرم از پا به سر دار زدند
این بلا بر سر من آمد و تکرار نشد

سروده ی قاسم نعمتی

+ نوشته شده در  جمعه 1391/08/26ساعت 23:34  توسط یه بنده خدا  |