تبليغاتX
مادر بهشت

شعر محرم

کو آن محرمی که بپیچد صدای آن

خیمه گرفت شعله زسوز نوای آن

این پرچم حسین درختی است پر ثمر

باید که خون شیعه بریزد به پای آن

دانی دوای درد محرم چه مرحمی است

اشک ذلال شیعه ی زهرا شفای آن

آن نوحه ای که شور ده عرش اعظم است

ذکر حسین هست و خدا آشنای آن

دستی به سینه دست دگر حائل سر است

دستی دگر کجاست که گیرد دعای ان

بام فراز خیمه ی حزن حسین چیست

ان روضه ای که فاطمه گِرید به پای آن

این آه زینب است که آید زنینوا

وای از دل حزین شه کربلای آن

از مکه حاجیان همه برگشته اند، لیک

حاجی ما ببین، شده مقتل صفای آن

حاجی ما مناسک حج را تمام کرد

شد خیمه گاه مروه و مقتل ، منای آن

آن روضه ای که گریه ی خون مرهمش بود

تا وقت مرگ روضه بگیرم برای آن

سروده محمود ژولیده

***

 

یا حسین(ع)

ای که نام تو شهید الشهداست

تو حسینی و مرامت زیباست

به همه گفته ام و می گویم

صاحب بی کفن من آقاست

هرکه در پای غمت می گرید

سرو کارش به خدا با زهراست

تا کنم خرج و شوم خرج، تو را

نزد حق دست دعایم به سماست

همه ی حاجتم از حق این است

که نبینم دلم از روضه جداست

اشک، سرمایه ی هر سینه زن است

اینکه من گریه کنم کار خداست

جنت بی تو جهنم باشد

با تو بودن همه ی عزت ماست

گراجازه برسد از زهرا

یا حسین ذکر لبم روز جزاست

گرچه محبوبترین آرزویم

آمدن تا حرم کرب وبلاست

چه بیایم چه نیایم حرمت

همه ی زندگی ام وقف شماست

می رود ماه محرم اما

همه شب در دل من روضه به پاست

به رباب و علی اصغر سوگند

تا ابد بر تو بمانم پابند

سروده جواد حیدری

***

 

یا حسین(ع)

ای نظر گاه نگاهت همه ی آمالم

زیرو رو می کند این گفت و شنود احوالم

با تو داریم سخن قصد سخنرانی نیست

نیت این است که چون حال تو گردد حالم

از کرامات تو از بس که به جانم خواندند

دل حسینی شد و تا حشر به این منوالم

من عزادار تو این چند محرم نشدم

از ازل یار توام هست هست هزاران سالم

تا زمانی که قتیل العبراتت خواندند

با همه گریه کنان گریه کنِ هر سالم

خوب دانی که همه دلخوشی ام چیست حسین

این که مرغ حرم عشق و شکسته بالم

تا که هستی نکنم نذر تو راحت نشوم

ای فدای تو همه جان و تن و اموالم

من به عمامه ی غارت شده ات می گویم

با نگاه غضبم حافظ بیت المالم

دارم امید که چون تو سرم از تن برود

برزخ و رجعت و محشر ، به همین خوشحالم

نوکر حضرت ارباب متاعی دارد

چون که منا بشوم یار حسین و آلم

گفت و گو با دل ارباب صفایی دارد

آنچه گفتیم و شنیدیم به آن می بالم

سروده محمود ژولیده

***

 

یا حسین (ع)

بالا نرفت آنکه به پای تو پا نشد

آقا نشد هر آنکه برایت گدا نشد

مقصود از تکلم طور از تو گفتن است

موسی نشد هر آنکه کلیم شما نشد

روز ازل برای گلوی تو هیچ کس

غیر از خدای عزوجل خونبها نشد

در خلقتش زمین و مکان های محترم

بسیار آفرید ، ولی کربلا نشد

گرچه هزار سال تو را گریه کرده اند

یک گوشه از حقوق لبِ تو ادا نشد

ما گندم رسیده ی شهرِ ری توایم

شکر خدا که نان تو از ما جدا نشد

یک گوشه می رویم و فقط گریه می کنیم

حالا که کربلای تو روزی ما نشد

داغ تو اعظم است تحمل نمی شود

در حیرتم چگونه قدِ نیزه تا نشد

سروده علی اکبر لطیفیان

***

 

شعر محرم

چند سالی است که خاک حرم غم هستیم

ما سیه پوش غم وارث آدم هستیم

دیده هامان همه ابری عزای یار است

روضه خوانان حدیث غم مریم هستیم

طرب و شادی ما در همه شب سینه زنی است

باده نوشان غم شاه معظم هستیم

دست در دست خدائیم  به لطف حضرات

پادشاهان سر افراز دو عالم هستیم

باز هم از نفس قدسی ارباب دعا

ساکن میکده ی ماه محرم هستیم

هرکسی فیض وجود از نظر یار گرفت

ما که از مرحمت چشم تو آدم هستیم

سروده علی اشتری

***

 

یا حسین (ع)

برای سینه زدن رخصتی بده آقا

به دست خسته ی من قدرتی بده آقا

شبیه سال گذشته دوباره آمده ام

برای خوب شدن فرصتی بده آقا

دوباره قصد نمودم که نوکرت باشم

در این دوماه عزا همتی بده آقا

دعای خیر پدر بود آمدم اینجا

به سفره ی پدرم برکتی بده آقا

از آن قواره ی مشکی که دست فاطمه است

به روضه خوان خودت خلعتی بده آقا

زغصه های سر غرق خون تو برنی

چگونه سرشکنم، جراتی بده آقا

سر مطهرتان بارها زنی افتاد

میان روضه به من طاقتی بده آقا

سروده وحید قاسمی

***

 

حضرت رقیه (س)

بر شیشه ی بلور دلم جا گذاشتند

در نیمه های راه مرا جا گذاشتند

رفتند و این سه ساله ی غمدیده را پدر

در دشت ترس و واهمه تنها گذاشتند

رفتند و زخم سینه ی دلشوره ی مرا

بار دگر بدون مداوا گذاشتند

رفتند و دست کوچک یخ کرده ی مرا

در دست گرم حضرت زهرا گذاشتند

بعد از دو روز بر سر بازار شهرشان

آئینه ی مرا به تمااشا گذاشتند

سروده ی وحید قاسمی

***

 

حضرت قاسم(ع)

ای که جسمم را به بر با چشم تر داری عمو

با یتیمان التفاتی بیشتر داری عمو

بوسه ای بر من بده با طعم احلی من عسل

ای که حتی تشنه لب شهد شکر داری عمو

من که هستم نیمی از سهم حسن در کربلا

سفره داری مرا مد نظر داری عمو

قد کشیدم تا که همقد علی اکبر شوم

غم مخور بعد از علی اکبر پسر داری عمو

با تماشای تن صد پاره ام در پیش رو

صحنه ی طشت پر از پاره جگر داری عمو

دشت را بوی کریمی حسن پر کرده است

زیر سم اسب ها از من اثر داری عمو

گو به نجمه مادرم از کربلا تا شهر شام

در کنار محملت قرص قمر داری عمو

سروده ی جواد حیدری

***

 

حضرت علی اکبر(ع)

پسرم رفتی و از غم بشکستی کمرم

از فراق رخ ماه تو شده خون جگرم

همچو پروانه ی پر سوخته در آتش غم

شعله ور گشته پس از تو به خدا بال و پرم

تو جوان بودی و گلچین بلا چید تو را

زین مصیبت به کجا شکوه خود را ببرم

از چه اینگونه خموشی زسخن ای گل من

گو کلامی من ماتم زده آخر پدرم

تا نرفته زبدن روح من آزرده

پرده بردار زچهره منما جان بسرم

وقت آن نیست که پرپر شوی و خاک شوی

آرزویت به دلم مانده مرو از نظرم

سروده حبیب اله موحد

  ***

 

آقا ابالفضل(ع)

وقتی ستون خیمه ی سقا شکسته شد

از داغ و درد قامت مولا شکسته شد

سوز و نوای ناله ی زهرا بلند شد

وقتی غرور زینب کبری شکسته شد

وقتی رسید صوت لعینان به خیمه گاه

پشت حرم تمامی دلها شکسته شد

ای بانوان لباس اسیری به تن کنید

سدی که بود مانع اعدا شکسته شد

باور مکن که بند زمعجر نمی کشند

حرمت زخانواده ی زهرا شکسته شد

یارب طنین نعره به زینب نصیب کن

زیرا غریو غرش مولا شکسته شد

گهواره را به خیمه نهان از نظر کنید

هر حرمتی زجانب اعدا شکسته شد

خلخال ها، مقنعه ها، گوشواره ها

محکم کنید حرمت زنها شکسته شد

سروده محمود ژولیده

***

 

حضرت عباس(ع)

مادرت آمده بالای سرم گریه کند

به پذیرایی چشمان ترم گریه کند

مادرم ام بنین کرب و بلا نیست ولی

شکر حق مادر تو هست برم گریه کند

بین بابایم و من وجه شباهت دیده

که غریبانه بر این فرق سرم گریه کند

دست من تر شد اگر خواستم از حضرت حق

که شود هر دو قلم تا که حرم گریه کند

خواهرم را تو بگو تا که دو چشمش گیرد

گر ببندند سر نیزه سرم گریه کند

سروده رضا رسول زاده

***

 

یاابالفضل العباس(ع)

تو از روز ازل زیباترینی

میان دلبران رعناترینی

اگر گیری علم را در دو دستت

به روی دست ها بالاترینی

تمام آبها در هر دومشتت

به سقایی قسم سقاترینی

تماشایی ترین میر و علمدار

به دشت کربلا غوغاترینی

توکه مشکل گشای عالمینی

به لطف صاحبت آقاترینی

وفا یک گوشه ی خلق عظیمت

میان عاشقان یکتا ترینی

اگر گیری نقاب از چهره ی خود

همانند قمر زیباترینی

به ایمان و وفا و در مروت

زهر کس بهتر و دریاترینی

به روز غربت آل پیمبر

زغیرت از همه شیداترینی

بتابان پرچم مولائی ات را

که با نام علی والاترینی

سروده کمال مومنی

 ***

 

عاشورا

بمان که روشنی دیده ی ترم باشی

شبیه آیینه ای در برابرم باشی

هوای خیمه ی من بی نگاه تو سرد است

بمان که ممایه ی دل گرمی حرم باشی

چه شد که از ته گودال سر در آوردی

تو زینت سر دوش پیمبرم باشی

در این شلوغی گودال تنگ، قول بده

کمی مراقب پهلوی مادرم باشی

تو در بلندترین نیزه منزلت کردی

به این بهانه مگر سایه ی سرم باشی

جواب خنده ی دشمن به خواهرت با کیست

مگر تو قول ندادی برادرم باشی

تو آفتابی و بالای نیزه هم که شده

بمان که روشنی دیده ی ترم باشی

سروده علی اکبر لطیفیان

***

 

مصیبت شام

جماعتی که به سر نیزه ها نظر دارند

نشسته اند زمین، تا که سنگ بردارند

یهودیان زسر بام های خانه ی خویش

چه نقشه های پلیدی درون سر دارند

خدا به خیر کند، سنگ های بی احساس

برای کودک مان روی نی خطر دارند

بخوان دو آیه نگویند خارجی هستیم

زایل و طایفه مان شامیان خبر دارند!؟

درست لعل لبت را نشانه می گیرند

چقدر سنگ زن ماهر و قدر دارند

دلم شکست، خدا لعنتت کند ای شهر

نگاه کن همه ی دختران پدر دارند

بس است گریه برای جراحت چشمت

نگفته بودم عمو اشک ها ضرر دارد

سروده وحید قاسمی

***

 

کاخ یزید

زنجیرها راه نفس ها را گرفته

عمه هم اینجا چشم ماها را گرفته

چشمان ناپاکی که بودند در حوالی

از هر طرف دو رو بر ما را گرفته

اینجا کنار آن دو چشمان پر احساس

غوغای دیگر گوشه ای زهرا گرفته

در پیش چشمان پر از غمدیده ی ما

کار عدو با خیزران بالا گرفته

جام شراب و خیزران بی مروت

کینه از آن صوت لب بابا گرفته

لبهای سرخی که همیشه با خدا بود

بر روی آن چوبی زکینه جا گرفته

پایین بیا ای صوت دندان شکسته

اینجا فضا را ناله ی زهرا گرفته

ای کاش می مردم نمی دیدم که دشمن

تیر نگاهش را به سوی ما گرفته

از حق طلب کردم که جانم را بگیرد

بهر کنیزی ای خدا دعوا گرفته

سروده ی کمال مومنی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 23:29  توسط بنده خدا  | 
تو را با نام آهو می شناسند

رضای حضرت هو می شناسند

تمام رعیت ملک عظیمت

به نام شاه خوشرو می شناسند

کجا اینگونه سلطان را همیشه

به خم های دو ابرو می شناسند

همه از بس که یار بی کسانی

شهی بازور و بازو می شناسند

تمام دلبران اینجا شما را

به زیبایی گیسو می شناسند

تمام راه را تا روز محشر

زمهتاب تو مه رو می شناسند

به عشق مادرت ام الائمه

تو را فرزند بانو می شناسند

حریمت را به عشق قبر زهرا

به نام خانه ی او می شناسند

مسیر پنجره فولاد صحنت

گدایانت زهر سو می شناسند

تمام آستان و صحن ها را

همه پهلو به پهلو می شناسند

همه ما را میان صحن هایت

گدای آب و جارو می شناسند

بیا اینجا غریبان یاردارند

که ماها را در این تو می شناسند

همه اینجا تو را از بس رئوفی

ضمانت خواه آهو می شناسند

سروده کمال مومنی

 ***

ما در ره  ثامن الحجج هشیاریم

در حفظ حریم او قدم برداریم

گر دشمن ما خواب پریشان دیده

در سایه ی حضرت رضا بیداریم

ما در ره ثامن الحجج یک رنگیم

در راه ولای  حضرتش همسنگیم

با دشمن دشمنان او می سازیم

با دشمن دوستان او در جنگیم

ما در ره ثامن الحجج خون باریم

فرزند شهادت و گل ایثاریم

از لطف و عنایت امام هشتم

یک ملت صاحب الزمانی داریم

ما در ره ثامن الحجج می مانیم

از طوس به قدس کاروان می رانیم

دشمن اگر از تلاش ما مرعوب است

در پرتو حضرت رضا طوفانیم

ما در ره ثامن الحجج می میریم

از طوس سراغ کربلا می گیریم

امروز چو چشمه های سرخ اشکیم

فردا به رکاب منقم تکبیریم

سروده محمود ژولیده 

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 12:44  توسط بنده خدا  | 

گوشه ای از حرای حجرهء خویش
نیمه شبها،خدا خدا می کرد
طبق رسمی که ارث مادر بود
مردم شهر را دعا می کرد
هر ملک در دل آرزویش بود
بشنود سوز ربنایش را
آرزو داشت لحظه ای بوسد
مهر و تسبیح کربلایش را
هر زمان دل شکسته تر می شد
«فاطمه اشفعی لنا» می خواند
زیرلب با صدای بغض آلود
روضهء تلخ کوچه را می خواند
عاقبت در یکی از آن شبها
دل او را به درد آوردند
بی نمازان شهر پیغمبر
سرسجاده دوره اش کردند
پیرمرد قبیلهء ما را
در دل شب،کشان کشان بردند
با طنابی که دور دستش بود
پشت مرکب،کشان کشان بردند
ناجوانمردهای بی انصاف
سن وسالی گذشته از آقا !؟
می شود لااقل نگهدارید
حرمت گیسوی سپیدش را
پابرهنه،بدون عمامه
روح اسلام را کجا بردید؟
سالخورده ترین امامم را
بی عباوعصا کجا بردید؟
نکشیدش،مگر نمی بینید!؟
زانویش ناتوان و خسته شده
چقدر گریه کرده او نکند؟
حرمت مادرش شکسته شده
ای سواره،نفس نفس زدنش
علت روشن کهن سالی است
بسکه آقای ما زمین خورده!؟
در نگاه تو برق خوشحالی است
جگرم تیر می کشد آقا
چه بلاهایی آمده به سرت!
تو فقط خیزران نخورده ای و
شمر وخُولی نبوده دوروبرت
به خدا خاک بر دهانم باد
شعر آقا کجا و شمر کجا!؟
حرف خُولی چرا وسط آمد؟
سرتان را کسی نبرد آقا
به گمانم شما دلت می خواست
شعر را سمت کربلا ببری
دل آشفتهء محبان را
با خودت پای نیزه ها ببری
شک ندارم شما دلت می خواست
بیت ها را پر از سپیده کنی
گریه هایت اگر امان بدهد
یادی از حنجر بریده کنی

سروده ی  وحيد قاسمي
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 6:33  توسط بنده خدا  | 

سحر از دامن نرجس، برآمد نوگلي زيبا 
گلي کز بوي دلجويش، جهان پير شد برنا

زهي سروي که الطافش، فکنده سايه بر عالم 
زهي صبحي که انفاسش، دميده روح در اعضا

سپيده دم ز درياي کرم برخواست امواجي 
که عالم غرق رحمت شد، از آن مواج روح افزا

به صبح نيمه شعبان تجلّي کرد خورشيدي 
که از نور جبينش شد، منوّر ديده زهرا

چه مولودي که همتايش نديده ديده گردون 
چه فرزندي که مانندش، نزاده مادر دنيا

به صولت تالي حيدر، به صورت شبه پيغمبر 
به سيرت مظهر داور، وليّ والي والا

قدم در عرصه عالم، نهاده پاک فرزندش 
که چِشم آفرينش شد، ز نورش روشن و بينا

به پاس مقدم او شد، مزيّن عالم پائين 
ز نور طلعت او شد، منوّر عالم بالا

چو گيرد پرچم انّا فتحنا، در کف قدرت 
لواي نصرت افرازد، بر اين نُه گنبد خضراء

شها چشم انتظاران را، ز هجران جان به لب آمد 
بتاب اي کوکب رحمت، بر افکن پرده از سيما

تو گر عارض بر افروزي، جهان شود روشن 
تو گر قامت برافرازي، قيامت ها شود برپا

تو گر لشگر برانگيزي، سپاه کفر بُگريزد 
تو گر از جاي برخيزي، نشيند فتنه و غوغا

بيا اي کشتي رحمت، که دريا گشت طوفاني 
چو کشتيبان توئي، ما را چه غم از جنبش دريا

خوش آن روزي که برخيزد، ز کعبه بانگ جاء الحقّ 
خوش آن روزي که برگيرد، حجاب از چهره زيبا
سروده مرحوم قاسم رسا

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 19:20  توسط بنده خدا  | 
سيب بهشتي

پرواز مي دهيم كه بال وپرت كنيم

معراج مي بريم كه پيغمبرت كنيم

ديگر بس است خلوت چله نشيني ات

وقتش رسيده است مقرب ترت كنيم

دسته گل قديمي خود را از اين به بعد

دست تو مي دهيم كه تاج سرت كنيم

حالا نماز شكر بخوان فديه ات بده

تا صاحب ز لال ترين كوثرت كنيم

مي خواستيم فرق كني با پيمبران

مي خواستيم  آينه ي ديگرت كنيم

اين سيب را بگير  وبراي خودت ببر

وقتش شده است فاطمه را دخترت كنيم

شايسته است با پدرفاطمه شدن

از خانواده ي پسري ابترت كنيم

مي خواستيم نسل تو زهرا نسب شود

ضرب المثل براي عجم تا عرب شود

خورشيد، آفتابي انور فاطمه است

صبحي اگر كه هست بدهكار فاطمه است

آيينه اش سه مرتبه خود را ظهور داد

پيغمبر و علي همه تكرار فاطمه است

هر جلوه اي كه جلوه ي نوري نمي شود

زهرا شدن  فقط و فقط كار فاطمه است

شام زفاف پيرهن كهنه مي برد

اين تازه اولين شب ايثار فاطمه است

فردا اسير دست جهنم نمي شود

امروز هر كسي كه گرفتار فاطمه است

زهرا اگر نبود ولايت نداشتيم

گمراه مي شديم و هدايت نداشتيم

زهرا بنا نداشت خودش را بنا كند

مي خواست بند ه باشد و يا رب بنا كند

مثل علي عروج نمازش امان نداد

اصلا به پاي پر ورمش اعتنا كند

تا كه مدينه از گل توحيد پر شود

كافي است در قنوت خدا را صدا كند

طبق روال هر شب جمعه نشسته تا

قبل از خودش سفارش همسايه را كند

دستي كه پيش خانه ي زهرا دراز نيست

در شرع بر جناز ه ي آن كس نماز نيست" "

او آمد وخزان زمين را بهار كرد

بر شاخه ها شكوفه ي عصمت سوار كرد

آيا بدون مهر مناجات فاطمه

مي شد به سجده كردن خود افتخار كرد ؟

وقتي شب زفاف پيمبر رسيد و بعد

بين علي و فاطمه تقسيم كار كرد

خوشحال شد تمامي احساس معجرش

وقتي رسول فاطمه را خانه دار كرد

آن هم براي حاجت مسكين شهر بود

روزي اگر زحادثه  ميل انار كرد

اخلاص پينه هايش هميشه زبانزد است

از بسكه دست فاطمه در خانه كار كرد

وقتي تمام قاطبه هابي حماسه بود

خود را خميده كرد ولي ذوالفقار كرد

پس مي شود براي عوض كردن زمان

نو آوري فاطمه را اختيار كرد

بي فاطمه كه شيعه شكوفا نمي شود

شيعه مريد دشمن زهرا نمي شود

دنيا نديده است سفر هاي اين چنين

جز در هواي فاطمه پرهاي اين چنين

ديروز مي شدند درختان بدون سر

امروز مي دهند ثمر هاي اين چنين

سر مي دهيم ومنت ياغي نمي كشيم

همواره سر خوشيم به سرهاي اين چنين

دارد بساط كفر زمين جمع مي شود

پيچيده در زمانه خبر هاي اين چنين

اصلا بعيد نيست رو كند به ما

از مادري چنان وپسر ها ي اين چنين

لبنان مگر چه داشت به جز نام فاطمه

آري عجيب نيست ظفر هاي اين چنين

دلهاي ما هميشه پر از ياد فاطمه است

اين سرزمين قلمرو اولاد فاطمه است

سروده ي علي اكبر لطيفيان
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 12:1  توسط بنده خدا  | 
جان مادرت

دلها شده دوباره پريشان مادرت

آقا  بيا به مجلس ما جان مادرت

روزي فاطميه ي ما را زياد كن

دست شماست سفره ي احسان مادرت

در فاطميه بيعت خود تازه مي كنيم

تا كه شويم باز مسلمان مادرت

تصديق مي كنيم كه تطهيرمان كني

شايد شويم سائل و مهمان مادرت

وقتي براي آمدنت كم گذاشتيم

گشتيم شيعيان پشيمان مادرت

اي مرد انتقام كتك خورد ه ها ببين

افتاده ايست پشت در خانه مادرت

آبادتر شدند حرم هاي اهل بيت

غير از مزار خاكي پنهان مادر ت

 سروده ي جواد حيدري

***

شكر حق

شكر مي گويم خدا را خلقتم زهرايي است

شد گواهم اشك جاري طينتم زهرايي است

گر نگاهي هم نمايم دست من خواهد گرفت

من نخواهم شد ذليل وعزتم زهرايي است

فاطميّه از محرم بيشتر جلوه كنم

برجهان تاثير دارم قدرتم زهرايي است

من حسيني بودنم را خرج مادر مي كنم

شاهدم باشد خود او هيئتم زهرايي است

عاشقي گفتا قبر مي خواهم چكار

بي نشانم كن  ببينم تربتم زهرايي است

مادري اش روز محشر تازه گل خواهد نمود

تازه مي فهمم خدايا قيمتم زهرايي است

شد به يك سيلي تمام چهره هاي ما كبود

غصه هايم گريه هايم غربتم زهرايي است

آن زماني كه زند تكيه به كعبه مهدي اش

فاش مي گويد به عالم دولتم زهرايي است

سروده ي جواد حيدري

***

رباعيات و دو بيتي هاي ايام فاطميه

اي آن كه شما اهل جفا و شرريد

از مردم بت پرست نامردتريد

در خانه مرا شبيه محسن بكشيد

از خانه علي مرتضي را نبريد

 سروده ي جواد حيدري

***

من حاجي كعبه ي امامت هستم

در حج ولا در استقامت هستم

تا اينكه علي را به سلامت ديدم

در اوج شكستگي سلامت هستم

سروده ي جواد حيدري

 ***

در زير لگد دو چشم من سوي تو بود

گيسوم پريشان تو و موي تو بود

با پهلوي بشكسته تو ديدي حيدر

زهرا همه جا هميشه پهلوي تو بود

سروده ي جواد حيدري

***

اي سينه پصاف و ساده ي من به فدات

اين قامت ايستاده ي من به فدات

تا اينكه بماني و هميشه باشي

يك سوم خانواده ي من به فدات

سروده علي اكبر لطيفيان

 ***

پروانه ي شمع سحرت مي گردم

اي كعبه خودم دور سرت مي گردم

امروز به جبران نود زخم احد

بنگر كه چگونه سپرت مي گردم

سروده علي اكبر لطيفيان

***

يا فاطمه از اشك ترا مي خواهيم

بيمار تو هستيم و دوا مي خواهيم

هر كس پي حاجتي رود بر در دوست

ما از تو برات كربلا مي خواهيم

سروده ي حبيب الله موحد

 ***

ديدار بقيع ز آرزويم نرود

من فاطميم ز خلق وخويم نرود

عمريست غلام در گه زهرايم

 يا رب مددي كه آبرويم نرود

سروده ي حبيب الله موحد

 ***

عمريست دلم گشته هلاكت زهرا

دست من و آن دامن پاكت زهرا

بنما كرمي كه بار ديگر اي گل

صورت بنهم به روي خاكت زهرا

سروده ي حبيب الله موحد

 ***

يا فاطمه از غصه كبابم كردي

چون شمع تو قطره قطره آبم كردي

يك شهر سلام بي جوابم كردند

از چيست تو اين گونه جوابم كردي

سروده ي حبيب الله موحد

 ***

يا رب به ميان شعله وآتش و دود

بگرفته فلك ز دست من بود و نبود

با ضرب لگد پهلوي يارم بشكست

پوشيده دو ديده از جهان ياس كبود

سروده ي حبيب الله موحد

 ***

يا رب ز فشار درب بي تاب شدم

ا ز ضربت سيلي عدو خواب شدم

هوش از سر من ربوده درد پهلو

اما ز غريبي علي آب شدم

سروده ي حبيب الله موحد

 ***

پيراهن اضافي

با سينه ي شكسته علي را صدا مكن

اينگونه پيش من كفنت را سوا مكن

هفتاد وپنج روز زمن رو گرفته اي

امروز را بيا و از اين كارها مكن

من روزدم تو خنده به تابوت مي كني!!

اينگونه با دلي شكسته است تا مكن

پيراهن اضافي نداري عوض كني

پس بر لباس خوني خود اعتنا مكن

از اين طرف به آن طرف خانه پيش من

پيراهن حسين مرا جابه جا مكن

من بيشتر به فكر توام درد مي كشي

پس زودتر برو، برو فكر مرا مكن

هر قدر هم كه باز بگويم نرو بمان

بي فايده است پس برو و پا به پا مكن

اصلا بيا بدون خداحافظي برو

حتي براي ماندن من هم دعا كن

علي اكبر لطيفيان

***

حرمت بانو

گيرم كه خانه خانه ي وحي خدا نبود

آتش به بيت ام ابيها روا نبود

آن بانويي كه حرمت قرآني اش سزاست

در كوچه اش تهاجم اعدا سزا نبود

در آستان خانه ي او دود بهر چيست

آل رسول تازه مگر در عزا نبود

احمد مگر سلام به او بارها نداد

زهرا مگر زاهل همين هل اتا نبود

پرداخت شد بهاي رسالت عجب چه زود

پس بيعت ولاي علي بي بها نبود

حالا چه وقت مجلس شوراي رهبر است

حيدر مگر خليفه ي دين خدا نبود

اي قوم اين همه عجله از براي چيست

مولا مگر به غسل رسول خدا نبود

در كار خير اين همه راي خلاف چيست

حالا كه وقت شبهه و چون و چرا نبود

در شهرتان همايش نا مردي از چه روست

بازوي دين سزاي غلاف جفا نبود

نامردي است ضربه به گل بي هوا زدن

آيا هجوم سيلي تان بي هوا نبود؟

حتي صداي سيلي تان تا بقيع رفت

اين كار غير زاده ي قوم دغا نبود

اين ماجرا حماسه ي زهرا شناسي است

كوثر مگر شناسه ي خير النسا نبود

سروده ي محمود ژوليده

***

بار سنگين

اي خدا صبر بده در غم بي مادر ي ام

سخت لبريز شده عاطفه ي دختر ي ام

مادرم كو كه كِشد دست نوازش به سرم

يا مرا هم ببرد يا كند از غم بري ام

خانه داري شده كار من طفل معصوم

نيست اي مادر من تجربه ي مادري ام

زير بار غم سنگين تو من مي ميرم

گر تسلي ندهي يا نكني دلبري ام

فضه فكر من و فكر حسنين است ولي

من غم خانه نشين دارم و از خود بري ام

تربت مخفي تو هست همه دلخوشي ام

همه آرامشم اين است كه من كوثري ام

گل بستر نظرم را به خودش جلب كند

تا زيادم نرود زخم تو اي بستري ام

با نگاه در و ديوار شود پايم سست

پشت در زائر قبر پسر آخري ام

كاشكي رنگ در خانه عوض مي گرديد

من خودم سوخته از اين در خاكستري ام

اي خدا شكر كه بابا و برادر دارم

واي از آن دم كه سر نيزه كند سروري ام

زير خورشيد سرت محمل بي سايه رود

تابشي كن كه نبينند به بي معجري ام

 سروده ي محمود ژوليده

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:6  توسط بنده خدا  | 
دوباره آمده از ره بهار عاطفه ها

گلی شکفته شده از یل و تبار عاطفه ها

به آسمان علی ماه روی زینب بین

حلول عشق نگر در مدار عاطفه ها

چه کودکی که به والله هیبت الله است

از اوست شان بلند وقار عاطفه ها

مقام صبر خدا داد بر علی و بتول

درود بر نصب بردبار عاطفه ها

رسید در بغل یار و با کنایت گفت

همیشه عشق بوده در حصار عاطفه ها

 

مرا اسیر دو لبخند زینبم کردند

هزار شکر که در بند زینبک کردند

 

عزیز خانه ی حق ماده شیر آورده

امیره ای زبرای امیر آورده

به روی دست علی آنچنان نمایان که

خدا دلیل دگر بر غدیر آورده

پیام وحی برای پیمبر خاتم

خبر زعالمه ای بی نظیر آورده

شب ولادت گریه است فاطمه امشب

که غم به قلب تو درد کثیر آورده

امیر زاده همیشه امیر می ماند

در این میانه که نام اسیر آورده

 

ولادت گل خیر النسا مبارکباد

طلوع زین اب مرتضی مبارکباد

 

تویی که جلوه ی نامت مرا به بالا برد

مرا به سوی خداوند حی یکتا برد

کنار ساحل و جامانده بودم از کشتی

هوای تو ما را به سمت دریا برد

ببین چگونه اسیر نگار گردیدم

خودم جدا و دلم را جدا به یغما برد

به عقل پا زده مجنون یار گشتم تا

مرا به خاک نشینی شهر لیلا برد

سلام جانب او دادم و به جای جواب

چقدر ساده دلم را به سوی آقا برد

 

ستاره ی سحر شام کربلا بانو

نگاه می کنی و می کُشی مرا بانو

 

مقیم زلف تو حالی خراب می خواهد

چو شمع سوخته جانی مذاب می خواهد

تمام لشکر شب را به دست صبح بکُش

ببین که خانه ما آفتاب می خواهد

بلند می شود آری درفش دین خدا

رسول دیگری این انقلاب می خواهد

دلا زسینه می روی به شهر حسین

یقین بدار که این شهر باب می خواهد

برای آن که بماند وقار زینبییش

شبیه زانوی سقا رکاب می خواهد

 

غروب علقمه اقتدار عباس است

عقیله خواهر محمل سوار عباس است

 

تمام نیزه نشینان تو را دعا کردند

میان دشت بلا تو در غمت رها کردند

دمی که بر رگ حلقوم عشق بوسه زدی

تو را به کعب نی کینه ها جدا کردند

عزیز خانه زهد و عفاف بودی که

حرامیان عرب معجر تو وا کردند

به کوفه رفتی و بازار چشم نامحرم

تو را حقیر سرانگشتشان نما کردند

نگاه خسته ی یک ناقه سخت می گریید

تو را دمی که خارجیان خارجی صدا کردند

 

زدیده گریهی باران نم نم آمده است

شب تولد تو یا محرم آمده است

سروده ی علی شکاری

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 15:56  توسط بنده خدا  | 

بار بگشایید اینجا کربلاست

آب و خاکش با دل و جان آشناست

بر مشام جان رسد بوی بهشت

به به از این تربت مینو سرشت

ماه اینجا واله و سرگشته است

و آن شهاب ثاقب از خود رفته است

اربعین است اربعین کربلاست

هر طرف غوغایی از غم‏ها به پاست

گویی از آن خیمه‏های نیم سوز

خود صدای العطش آید هنوز

هرکجا، نقشی ز داغ ماتم است

هر چه ریزد اشک در اینجا کم است

باشد از حسرت در اینجا یادها

هان به گوش دل شنو فریادها

تا قیامت کربلا ماتم سراست

حضرت مهدی «حسان» صاحب عزاست

سروده حبیب اللّه‏ چایچیان

***

اربعین آمد و اشگم ز بصر می‏آید گوییا زینب محزون ز سفر می‏آید
باز در کرب و بلا شیون و شینی برپاست کز اسیران ره شام خبر می‏آید

سروده ی صامت بروجردی

***

آنچه از من خواستی با کاروان آورده‏ام یک گلستان گل به رسم ارمغان آورده‏ام
از در و دیوار عالم فتنه می‏بارید و من بی‏پناهان را بدین دارالامان آورده‏ام
اندرین ره از جرس هم بانگ یاری برنخاست کاروان را تا بدین‏جا با فغان آورده‏ام
تا نگویی زین سفر با دست خالی آمدم یک جهان درد و غم و سوز نهان آورده‏ام
قصه ویرانه شام ار نپرسی خوش‏تر است چون از آن گلزار، پیغام خزان آورده‏ام
دیده بودم تشنگی از دل قرارت برده بود ازبرایت دامنی اشک روان آورده‏ام
تا به دشت نینوا بهرت عزاداری کنم یک نیستان ناله و آه و فغان آورده‏ام
تا نثارت سازم و گردم بلا گردان تو در کف خود از برایت نقد جان آورده‏ام
تا دل مهرآفرینت را نرنجانم ز درد گوشه‏ای از درد دل را بر زبان آورده‏ام

سروده ی محمدعلی مجاهدی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 13:53  توسط بنده خدا  | 
گم می شوم در چشمهای دلربایت

حالی به حالی می شوم با خنده هایت

بار سفر را از دلم با بوسه بردار

من هم کنم با زخم لبهایم صدایت

یک عمر یادت هست بر پایم نشستی

حالا شبی بابا نشسته روی پایت

از بسکه مشتاق تو بودم خوب دیدی

صد مرتبه از نیزه افتادم برایت

دندان شیری تو زود افتاده بابا

ای کاش جانی بود تا می شد فدایت

ردٌ کبود چشمهایت چیست انگار

سرمه کشیدی زیر چشم دلربایت

زیباتری از دختران هردوعالم

هرچند دیوار خرابه شد عصایت

بگذار تا با هر گل اشکی گذارم

سنجاق سر بر گیسوان نخ نمایت

سروده ی علی شکاری

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 13:26  توسط بنده خدا  | 
حرم حسین و کربوبلاشو عشه

علم عزاو پیرن سیاشو عشقه

سینه زن حسینمو، کربوبلاشو عشقه

گریه کن عزاشمو، صحن و سراشو عشه

حلقه ی دنیای بلا تو دل نوکراشه

دخیل روضه هاشمو، سینه زناشو عشقه

 حرم حسین و کربوبلاشو عشه

علم عزا و پیرن سیاشو عشقه

تا روضه خون تو روضه ها، یاد علم می یاره

یه پا ابالفضلی می شم، می گم وفاشو عشقه

زینت سجاده ی من، تربت کربلاشه

نماز و بالا می بره، خاک عزاشو عشه

 حرم حسین و کربوبلاشو عشه

علم عزاو پیرن سیاشو عشقه

دارو ندار من فقط، اشکای روضه هاشه

سیاپوش عزاشمو ، خرج عزاشو عشقه

محرماشو دوس دارم ، ماه حیات قلبه

مُحرم کربلا می شم، پیرن سیاشو عشقه

حرم حسین و کربوبلاشو عشه

علم عزا و پیرن سیاشو عشقه

حاجت من روا می شه، تو کوچه های روضه

عاشق خیمه هاشمو، محرماشو عشقه

تا حجره ی فاطمه دل، پر می کشه همیشه

می ده اجازه فاطمه، صاحب عزاشو عشقه

حرم حسین و کربوبلاشو عشه

علم عزاو پیرن سیاشو عشقه

شاید بمیرم یه روزی ، تو مجلس عزاهاش

امید به اون نگاش دارم، نیمه نگاشو عشقه

اگه یه روز روزی بشه، شش گوشه ی حریمش

دونه و گندم می خرم، کبوتراشو عشقه

حرم حسین و کربوبلاشو عشه

علم عزا و پیرن سیاشو عشقه

سروده کمال مومنی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 13:24  توسط بنده خدا  | 
يا حسين

آقا بيا كه ما ز غمت گريه مي كنيم

ماه عزاست بر حرمت گريه مي كنيم

شكر خدا كه دل به عزا خانه بار يافت

ماه بكاست ما به غمت گريه مي كنيم

دل ها براي روزتو آماده مي شوند

ما بهر ديدن علمت گريه مي كنيم

اي خون ما حلال قدومت در اين عزا

خون جاي اشك بر قدمت گريه مي كنيم

تا كي غلاف صبر، كند منع ذوالفقار

هر دم به حسرت دو دمت گريه مي كنيم

مي آيي وبدون ملاقات مي روي

آقا به اين عبور كمت گريه مي كنيم

خوردي قسم به مادر پهلو شكسته ات

تا حشر هم به اين قسمت گريه مي كنيم

اي راز دار فاطمه برگرد چاره كن

ما از غم غدير خمت گريه مي كنيم

دشمن  به آل تو چه ستمها روا نمود

با تو به آل محترمت گريه مي كنيم

از ما حضور عمه ي مظلومه ات بگو

عمري براي قد خمت گريه مي كنيم

سروده ي محمود ژوليده

***

يا ابا عبداله الحسين

ما مصيبت زده ي كرب وبلاييم حسين

بال وپر سوخته ي آل عباييم حسين

بسكه خون دل از اين ديده ز غمهاي تو رفت

همنشين لب درياي بكاييم حسين

عمر دنيا نرسد چون به عزاداري تو

تا قيامت ز غمت عقده گشاييم حسين

روز محشر كه همان يوم يفر المرءست

ما سراسيمه به سوي تو بياييم حسين

چون كه  احداث شود منبر منصور ملك

باز پا منبري يار تو ماييم حسين

هر كه در حشر تو محشور شود با اهلش

ما به اذن تو ز طيف شهداييم حسين

همه آبادي دل از كرم مادر توست

ورنه ويرانه دل از شام بلاييم حسين

ما خجالت زده ي غافله سالار غميم

   كه سر افكنده ي (نحن اسراءيم )حسين

چادر و  معجر و عمامه اگر سوخته شد

ما به جاي مانده از آن سوخته هاييم حسين

در دل خاك هم از منتقمان مي مانيم

ما كمر بسته بفرمان ولاييم حسين

چون برآريم به عشق تو سر از خاك مزار

گرد راه پسر خير نسائيم حسين

تا شويم عارف وآماده ي ايام  ظهور

برسر وسينه زنان غرق دعاييم حسين

سروده ي محمود ژوليده

***

 يا ابا عبداله الحسين

ما اشك را ز پاكي مادر گرفته ايم

اين زندگي ز چشمه ي كوثر گرفته ايم

اذن ورود ما به بهشت خداست اشك

ما از بهشت هديه فراتر گرفته ايم

اشك غم حسين بود خود بهشت ساز

ما بعد روضه زندگي از سر  گرفته ايم

آنكه شنيد نام حسين و نريخت اشك

دوري از او به امر پيمبر گرفته ايم

ما در كفن ز تربت او نور مي بريم

رزق سفر ز خاك همين در گرفته ايم

ما بي حسين پست ترين خلايقيم

با نام اوست رتبه ي بر تر گرفته ايم

ما در ميان روضه ي او تحت قبه ايم 

حاجات خود به روضه مكرر گرفته ايم

تا  آب مي خوريم صدا مي زنيم حسين

اين امر از سكينه ي اطهر گرفته ايم

سروده جواد حيدري

***

 يا ابا عبداله الحسين

من روز ازل دل به تو دلبر دادم

حق خواست كه در دام غمت افتادم

شادي من از فرط غم توست حسين

چون سوخته ي غم تو هستم شادم

از كودكي ام ميان هيئت هايت

من آب به دست عاشقانت دادم

بهتر زبهشت، روضه هاي تو بود

آموخته اين راز به من استادم

يك بار كه از هيئت تو جا ماندم

ديدم كه هزار سال عقب افتادم

نام همه گر شود فراموش قسم

هرگز نرود نام حسين از يادم

آنقدر حسين حسين بگويم محشر

تا روضه بپا شود از اين فريادم

قبل از همه جا به كربلايت رفتم

زآن روست كه تا روز ابد آبادم

سروده ي جواد حيدري

 ***

 يا ابا عبداله الحسين

غفلت اگر كه دامن ما را رها كند

دل دائما هواي حريم شما كند

بودن ميان روضه ي تو اعتبار ماست

ما را خدا زروضه مبادا جدا كند

مالم اگر حلال بود خرج روضه است

تا مادرت به روزي ما اعتنا كند

باشد صله به مادر تو گريه بر غمت

در بين گريه فاطمه ما را دعا كند

قيمت بده به ما كه نداريم ارزشي

شايد خدا كه هستي ما را فدا كند

ما خلق گشته ايم شبيه شما شويم

چشمان ما به چشم شما اقتدا كند

بي غسل و بي كفن شدنم آرزو بود

ارباب ما بگو زعنايت خدا كند

بايد زچشم حضرت عباس روضه خواند

شايد خداي قسمت ما كربلا كند

با ديده اي كه تير ميانش نشسته است

آيا شود كه گوشه ي چشمي به ما كند

سروده ي جواد حيدري

***

یا رقیه بنت الحسین

چه شده این همه تو خونجگر و گریانی

که چنین با تن رنجور مرا می خوانی

بارها از نوک نی، سوختنت را دیدم

چه شده قلب مرا این همه می سوزانی

آمدم پیش تو ای دخترک معصومم

خنده ات کو؟ چرا بی رمق و بی جانی؟

خواستم تا که تو را در بغل آرام کنم

چه کنم نیست تنی تا بکنم احسانی

کاش می بود لبی تا به لبت بوسه زنم

که نگویی زچه رو، روی تو می پوشانی

تا که آغوش تو را دو سرم حس کردم

یادم آمد شبیه مادر من می مانی

سروده کمال مومنی

***

يا ابالفضل العباس

يا ابالفضل تويي تاج سر ام بنين

پسر فاطمه هستي پسر ام بنين

تو علمدارترين صاحب پرچم هستي

تو به اسرار دل فاطمه محرم هستي

تا تو بودي نگراني به دل خيمه نبود

تا تو رفتي همه ي خيمه شده رنگ كبود

گر چه گفتي تو غلامي به من اما عباس

تو شدي آبروي حضرت زهرا عباس

من زينب چه كنم بي تو در اين دشت بلا

 من و يك خيمه ي پر كودك و زن در صحرا

دست تو قطع شد و دست مرا مي بندند

چشم تو پاره و بر گريه ي من مي خندند

جگر من شده چون چشم تو پاره پاره

دختر شير خدا بعد تو شد آواره

از شكافي كه به فرق سر تو افتاده

معجر از روي سر خواهر تو افتاده

به همان محكمي ضربت نامرد عمود

خورده ام سيلي و رخساره ي من گشته كبود

تو سر نيزه و من محمل بي پرده اخا

سهم تو علقمه و قسمت من شام بلا

سروده ي جواد حيدري

***

 يا زينب كبري

باورت مي شد ببيني خواهرت را يك زمان

دست بسته، مو پريشان، مو كنان، مويه كنان

باورت مي شد ببيني دختر خورشيد را

كوچه كوچه در كنار سايهي نامحرمان

نه لبي مانده براي تو نه جاي سالمي

من كه گفتم اين همه بالاي ني قرآن نخوان

چه عجب!طشتي براي اين سرت آورده اند

اي سر منزل به منزل اي سر يحيي نشان

تا همين كه چشم تو افتاده بر چشمان ما

چشم ما افتاده بر لبهاي زير خيزران

اي تمامي غرور من فداي غيرتت

لطف كن اين مرد شامي را از اين مجلس بران

اين قدر قرآن مخوان اين چوب ها نامحرمند

شب بيا ويرانه هرچه خواستي قرآن بخوان

سروده علي اكبر لطيفيان

***

يا رقيه مددي

تمام درد دلت را كه از سفر گفتي

گمان كنم كه دلت سوخت مختصر گفتي

من از جسارت آن دست بي حيا گفتم

تو از مشقت گودال و قطع سر گفتي

همان كه آتشمان زد و خيمه را سوزاند

صدا زدم كه الهي به پاي مرگ افتي

چنان به روي سرم داد زد پس از سيلي

نگفته ام كه نگو باز هم پدر گفتي

به روي نيلي و موي سفيد دقت كن

بگو شبيه كه هستم پدر، اگر گفتي؟

فقط بگو كه چه شد ظالمانه چوبت زد

شما به غير كلام خدا مگر گفتي

دلم براي غريبي عمه مي سوزد

مگو زدرد سفر از چه مختصر گفتي

سروده حامد خاكي

***

يا اباعبداله

به روي نيزه مثل آفتابي

نمي شد باورم ديگر نتابي

نمي دانم چرا از روز اول

به روي نيزه ها در اضطرابي

اگرچه مصحف بي رنگ و رويي

بخوان از ني، كه خود قرآن نابي

ميان مجلس قوم ستمگر

سرت را ديدم و ظرف شرابي

براي خلوت طفل يتيمت

تو تفسير دعاي مستجابي

خجالت مي كشد وقتي رقيه

تو را خواند ولي نايد جوابي

الهي كاش در كنج خرابه

سرت پوشيده آيد با نقابي

سروده كمال مومني

***

شهادت عبداله ابن الحسن

يك نفس آمده ام تا كه عمو را نزني

كه به اين سينهي مجروح تو با پا نزني

ذكر لا حول ولا از دو لبش مي بارد

با چنين نيزه ي سر سخت به لبها نزني

عمه نزديك شده بر سر گودال اي تيغ

مي شود پر به سوي حنجره حالا نزني؟

نيزه ات را كه زدي باز كشيدي بيرون

مي زني باز دوباره نشد آيا نزني؟

نيزه ات را كه زدي باز!!نمي شد حالا

ساقه ي نيزه خونين شده را تا نزني؟

من از اين وادي خون زنده نبايد بروم

شك نكن اينكه پرم را بزني يا نزني

دست و دل باز شو اي دست بيا كاري كن

فرصت خوب پريدن شده! در جا نزني

سروده عليرضا لك

 ***

يا ايا عبداله الحسين

افتاده اي روي زمين و سر نداري

در اين بيابان يك نفر ياور نداري

از بس جراحت بر تنت جا خوش نموده

يك جاي سالم در همه پيكر نداري

بگذار تا كه جان دهم پيش تن تو

اصلا تصور كن دگر خواهر نداري

در خيمه ها هر كودكي چشم انتظار است

خيزو بگو عباس آب آور نداري

در خيمه ها هر كودكي چشم انتظار است

خيز و بگو عباس آب آور نداري

با من بگو پيراهن و عمامه ات كو؟

بگذر از اين انگشت و انگشتر نداري

سروده حسن بياتي

***

يا باعبداله الحسين

نفس بده كه نفس پاي اين علم بزنم

نفس بده كه فقط از حسين دم بزنم

سرم فداي قدمهات آرزو دارم

كه سرنوشت خودم را بخون رقم بزنم

سرم هواي تو دارد دلم هواي ضريح

چه مي شود كه سري گوشه ي حرم بزنم

كنار سينه زنان چه مي شود ارباب

ميان صحن و سرايت شبي قدم بزنم

هزار حاجتم اما رسيده ام امشب

كه چشم بر قدم صاحب علم بزنم

نفس بده كه زشب تا غروب تاسوعا

ميان نوحه كنانت دوباره دم بزنم

سروده حسن لطفي

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 23:4  توسط بنده خدا  | 
صاحب اين دل شيدا مهدي است

ولي نعمت عظما مهدي است

در مسيري كه به سوي حق است

مقصد قافله ها تا مهدي است

ذكر اعظم كه مراجع دارند

بهترين وقت سحر يا مهدي است

آخرين ساقي صهباي غدير

پسر حضرت زهرا مهدي است

به خدا عيد غدير هرسال

موقع بيعت ما با مهدي است

دست مردانه به دستش بدهيم

سر به فرمان مطاعش بنهيم

 

حق زما ديده ي بينا خواهد

دلي از شرك مبرا خواهد

تا كه افزوده شود حب علي

در حريم دل ما جا خواهد

شيعه ي ناب زخود مي پرسد

از تو اي شيعه چه زهرا خواهد

اين ولايت كه تو در دل داري

آنچنان هست كه مولا خواهد؟

شيعه با حرف و سخن شيعه نشد

حق زما توشه تقوا خواهد

در عمل در سخن و گفت و شنود

مرضي خاطر او بايد بود

 

علي آن صاحب تيغ دو سر است

علي آن كه زهمه مردتر است

ليله القدر اگر زهرا بود

مرتضي صاحب فيض سحر است

جبرئيل است سخن مي گويد

از همه شير خداوند سر است

انبيا دور سرش مي گردند

كه علي قبله ي اهل نظر است

به روي دست گرفتش احمد

گفت اين عشق من و تاج سر است

بي علي سوي خدا راهي نيست

مظهر كامل اللهي نيست

 

اي مسلمان ديار سلمان

اي محبان تبار سلمان

خوب گر ديده ي خود وا بكنيد

دل سپاريد به كار سلمان

دل و جان بر كف حيدر دادن

بوده خود دار و ندار سلمان

صلواتي كه رود تا به نجف

بنماييد نثار سلمان

صاحب ده درجه ايمان است

فيض منّاست شعار سلمان

آبروي همه ي ما او بود

محرم حضرت زهرا او بود

 

همه خورديم مي از جام علي

بهره برديم زاكرام علي

اين كه ما عاشق زينب هستيم

بوده از خوبي اقدام علي

اسم ما برده و كرده است دعا

خرج ما شد سحر و شام علي

به خدا هر گره را بگشايد

گفتن مرتبه اي نام علي

كاش تا عاقبت ما گردد

غرق خون، مثل سرانجام علي

يا امين الله اعظم حيدر

ساقي اشك محرم حيدر

سروده ي جواد حيدري

 

***

از امر خدا ولايت احيا گرديد

ملعون بود آنكه مي نمايد ترديد

فرمود نبي بر همه مولاست علي

تا كور شود هرآنكه نتواند ديد

سروده ي جواد حيدري

 ***

اين گفت بزرگ و نامدار است علي

وآن گفت كه مرد كارزار است علي

اما به حقيقت او نه آن است و نه اين

آيينه ي ذات كردگار است علي

سروده ي رضا ثابتي

***

 

عمريست كه دم بدم علي مي گويم

در حال نشاط و غم علي مي گويم

تا حال علي گفتم و انشاء اله

درباقي عمر هم علي مي گويم

سروده محمد حسين صغير اصفهاني

***

 مهر تو سرشته حق در آب و گل من

جا كرده چو جان به تن در آب و گل من

از مهر علي و مهر اولاد علي

محصول دو عالم منو حاصل من

سروده ملا محسن فيض كاشاني

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 0:40  توسط بنده خدا  | 
 

از پشت درب بسته كسي آه مي كشد  

يوسف دوباره ناله ز يك چاه ميكشد

در زير پاي هلهله ها اين صدا ي كيست

اين پاي كوب دست فشاني براي كيست

از ظرف آب ريخته بر اين زمين بپرس

از يك كنيز يا كه از آن يا از اين بپرس

زرد است از چه گندم روي دل رضا

بر باد رفته است چرا حاصل رضا

زلف مجعد پسرش را نگاه كن

آنگاه ياد يوسف غمگين چاه كن

اي كاش دست كاسه ي انگور مي شكست

تا چهره ي جواد به زردي نمي نشست

اي كاش زهر قاتل و مسموم خويش بود

اي كاش كشته ي اثر شوم خويش بود

ديدند چند طايفه اي از كبوتران

با بال روي بام كسي سايه گستران

سروده ي رضا جعفري

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 22:24  توسط بنده خدا  | 
سلطانی و ما رعیت ملک تو رضاییم

همواره در این سلطنتت جمله گداییم

کی تحفه ی شاهانه به پابوس تو گیریم

ما منتظر تذکره ی کرب و بلاییم

سروده کمال مومنی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 11:28  توسط بنده خدا  | 
شما یک آسمان باران نابی

برای خشکی چشم خرابی

میان کاسه های خالی ما

نزول قطره های مستجابی

بتابان گنبد و گلدسته ها را

تو تنها قبله گاه آفتابی

تمام معجزات عیوسی را

نشان دادی میان کاسه ابی

برای زائر غرق گناهت

همیشه مظهر حسن الثوابی

کنار پنجره فولاد، هرکس

برای مشکلش دارد جوابی

سروده محمد بختیاری

***

 گل مي كند بهار تو در باغ سينه ها

پر مي شود ز باده ي تو آبگينه ها

نقاره مي زنند به بامت فرشتگان

حتما شفا گرفته ز دست تو سينه ها

ديگر غريب نيستي اي آشنا ترين

تاييد مي كند سخنم را قرينه ها

اول همين كه سمت حريم تو آمدند

صدها هزار مرد غريب از مدينه ها

ديگر هم آن كه از نفس تو غريب ماند

در سينه هاي عاشق وصل تو كينه ها

تجديد كن حكومت خود را به قلبها

اينجا فراهم است برايت زمينه ها

گرم فضا نوردي خوف و رجا شديم

آيا به ما نمي رسد آخر سفينه ها

دارد حكايت از عشاق گنبدت

يعني كه زرد باد رخ از عشق بي حدت

هر سر كه از خيال تو پر شور مي شود

درياي بر كرانه اي از نور مي شود

در شعله ي محبت تو سينه تا گداخت

غرق تجلي است وشب طور مي شود

با هر "وان يكاد" لبان فرشته ها

صد چشم زخم از حرمت دور مي شود

فردا كه موج خيز هراس است زائرت

در ساحل نجات تو محشور مي شود

با پلك بسته آمده دشمن به جنگ تو

از بس حريم قدس تو پر نور مي شود

چون حوض كوثر است گوارا عقيق تو

فوق بهشت آمده صحن عتيق تو

ما را به گوشه حرم خود مقيم كن

مهمان مهرباني دست كريم كن

تا شعله زار شوق تو بالي بگسترد

اي صبح، دشت عاطفه را پر نسيم كن

درباني حريم تو در آرزوي ماست

ما را عصا به دست بخواه و كليم كن

مژگان ما كه سمت شكوه تو وا شده است

وقف غبار روبي فرش و گليم كن

بي اطلاع از اول و از آخر خوديم

ما را كه حادثيم، رهين قديم كن

اين دل زجنس پنجره فولاد تو نبود

يعني كه زود مي شكند از فراق، زود

خورشيد گرم چيدن بوسه زماه توست

گلدسته ها منادي شوق پگاه توست

آري شگفت نيست كه بي سايه مي روي

خورشيد هم زسايه نشينان ماه توست

از چشم آهوان حرم مي توان شنيد

اين دشتها به شوق شكار نگاه توست

بالاي كاشي حرم تو نوشته است

هرجا دلي شكست همان بارگاه توست

با اين كه سال هاست سوي طوس رفته اي

اما هنوز چشم مدينه به راه توست

يعني كه كاش فصل غريبي گذشته بود

ديگر مسافرم زسفر بازگشته بود

هرچند سبز مانده گلستان باورت

آيينه اي جز آه نداري برابرت

راه از مدينه تا به خراسان مگر كم است

با شوق ديدنت شده آواره خواهرت

ديگر دلي به ياد دل تو نمي طپد

بالي نمانده است براي كبوترت

مثل نسيم مي رسد از ره جواد تو

يعني نمي نهي به روي خاكها سرت

تنها به كرب و بلا سرنهاده بود

مردي كه داشت نوحه گري مثل مادرت

اشك تو هست تا به ابد روضه خوانمان

تا كربلاست همسفر كاروانمان

سروده محمد جواد زماني  

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 13:8  توسط بنده خدا  | 

رنج اين روضه مرا سوزانده

كه لعيني دل تو لرزانده

خانه اي را كه ملك در آن است

دشمنت با شرري سوزانده

آن چنان سخت هجوم آوردند

كه دهان همگي وا مانده

بسكه بي رحم تو را مي بردند

كفشهايت دم در جا مانده

به جفا كاري و حرمت شكني

دشمنت كينه به دل مي رانده

بخدا سخت تر از اين غم نيست

كه عدو چشم تو را گريانده

بارالها تو نيار آن روزي

كه شود حجت حق درمانده

دل من هم به تسلاي غمت

پشت ديوار بقيع جامانده

سروده كمال مومني

***

 چند دو بيتي از كتاب احد تا غدير(آرام دل)

شيعيان رهبر ما را كشتند 

صادق آل عبا را كشتند 

نور چشم علي و فاطمه را  

وارث كربوبلا را كشتند 

***   

دل او را دل شب آزردند 

از درو بام هجومش بردند 

ريسمان چونكه به دستش بستند 

غنچه هايش به حرم پژمردند 

*** 

 هرزمان رنگ جفا را مي ديد 

كوچه و كرب و بلا را مي ديد 

خانه اش چونكه در آتش مي سوخت 

خيمه ي آل عبا را مي ديد 

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 17:24  توسط بنده خدا  | 
 

دور شمع پيكرت، گرديده ام خاكسترت

اي به قربان تو و اين رنگ زرد پيكرت

از نفس هاي بلندت ميل رفتن مي چكد

حق بده امشب بميرم در كنار بسترت

تا نگيرد خون تازه گوشه ي تابوت را

مهلتي تا كه ببندم دستمالي برسرت

حيف شد، از آنهمه دلواپسي كودكان

كاسه هاي شيرمانده روي دست دخترت

كاش مي مردم نمي ديدم به خاك افتاده است

هيبت طوفاني دلدل سوار خيبرت

خلوت شبهاي سوت و كور نخلستان شكست

با صداي واعلي و واي حيدرحيدرت

شهر كوفه تا نگيرد انتقام بدر را

دست خود را بر نمي دارد پدر جان از سرت

با شمايي كه امير كوفه ايد اينگونه كرد

الامان از كاروان دختر بي معجرت

مي روي اما براي صد هزاران سال بعد

ميل احسان مي نمايد غيرت انگشترت

سروده علي اكبر لطيفيان

 ***

با تو اي فاطمه جان وقت ملاقات من است

رويت اي يار علي قبله ي حاجات من است

بر لب خوني من زمزمه ي يازهراست

نامت آرام دل و رمز فتوحات من است

وقت تنهايي من ياور و يارم بودي

بر تو اي دخت نبي فخر و مباهات من است

استخوان از گلويم، خار زچشمم بردار

گه نگاه و سخنت اوج مناجات من است

عاقبت شان نزول من و تو شد تاويل

سيلي،آيات تو زخم سر، آيات من است

تو و آن سينه ي مجروح، من و فرق دوتا

آن مدال تو اين طرح موالات من است

من و اين چهره ي خونين تو آن روي كبود

يعني اي ياس علي روي تو مرآت من است

سرو پهلوي شكسته دل و اين ديده ي خون

آن علامات تو اين هم علامات من است

سجده گاه من و تو، هردو به خون آغشتند

چه شبيه همه حالات تو حالات من است

تو به ديدوار و در افتادي و من در محراب

اين هم امضاي قبولي عبادات من است

گربه فرياد علي عشق تو صد جا برسد

برزخي نيست در اينجا كه خرابات من است

سروده ي محمود ژوليده  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 19:13  توسط بنده خدا  | 
مسير عشقبازان سوي يار است

زمين عشقبازي كوي يار است

به هر جان بنگري بيني خدا را

كه دائم در تجلي روي يار است

اگر دعوت شدي در اين ضيافت

زيمن مقدم نيكوي يار است

شب قدري كه قرآن گشته نازل

همه قدرش زعطر بوي يار است

اگر دلها در اين شبها خدايي است

بدان ماه مبارك مجتبايي است

حسن سرمايه ي زهرا و حيدر

مبارك سوره ي قرآن داور

دليل بركت نسل محمد

حسن زيباترين تفسير كوثر

پس از جد و اب و ام، مجتبي هست

براي چهارده معصوم، سرور

زيا محسن اگر حاجت بخواهي

قسم براو بده، با ديده ي تر

بود نزد خدايش آبرو دار

به نام او گنه از دوش بردار

خدا را شكر نامت بر لب ماست

كه نام تو صفاي مكتب ماست

حسينت بر تو ما را رهنمون است

رسيدن بر تو اوج مذهب ماست

اگر اهل مناجات خدايي

نگاه تو صفاي هر شب ماست

نه كه امشب، تمام عمر سوگند

حسن جان يا حسن جان يارب ماست

دوچشمت از گدا خسته نباشد

درت بر سائلان بسته نباشد

نبي هنگام ديدار تو، مدهوش

كه ديدار تو از سر مي برد هوش

بدي ديگران و خوبي خود

كني با حسن خلق خود فراموش

ادب سازي كني، در كودكي هم

به نزد مرتضي هستي تو خاموش

بود عمري كه از زهرا بخواهيم

كند ما را به راه تو كفن پوش

اگر از نام ثاراله مستيم

رهين لطف و احسان تو هستيم

تو قرآن كريم و راستيني

خداوند كرم روي زميني

تمام سوره ي المومنوني

كه فرزند اميرالمومنيني

زتو كم خواستن نوعي گناه است

تو دست باز رب العالميني

تو آني كه بدون شك بگويم

حسين و كربلا مي آفريني

تو با صلحي كه اندر كوفه كردي

مسير عشق را مكشوفه كردي

الا اي كه به هر دوران غريبي

نشان تو بود، جانان غريبي

معاويه تو را بهتر شناسد

كه تو در لشگر ياران غريبي

زيارتنامه هم حتي نداري

قسم بر تربت ويران غريبي

امام دوم خانه نشيني

زنامردي نامردان غريبي

تو كودك بودي و غربت كشيدي

تو مادر را به خاك كوچه ديدي

سروده ي جواد حيدري  

 ***

وقتي كه زهرا مثل تو فرزند دارد

پيوسته بر روي لبش لبخند دارد

پيغمبر و حيدر نه، بلكه ماسواله

هرچند را هر قدر كه دارند، دارد

گهواره اش عرش خدا باشد عجب نيست

چون با خدايش از ازل پيوند دارد

مادر شدن هم حس زيبا و قشنگي است

وقتي كه زهرا مثل تو فرزند دارد

سروده ي محمد بختياري

***

ما از تو بجز کرم ندیدیم

جز سفره ی محترم ندیدم

روزی که بقیعمان کشاندی

گشتیم ولی حرم ندیدیم

سروده ی علی اکبر لطیفیان

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 17:56  توسط بنده خدا  | 
 

آقا بيا تا زندگي معنا بگيرد

شايد دعاي مادرت زهرا بگيرد

آقا بيا تا با ظهور چشمهايت

اين چشمهاي ما كمي تقوا بگيرد

آقا بيا تا اين شكسته كشتي ما

آرام راه ساحل دريا بگيرد

آقا بيا تا كي دو چشم انتظارم

شبهاي جمعه تا سحر احيا بگيرد

پايين بيا، خورشيد پشت ابر غيبت

تاقبل از آن كه كار ما بالا بگيرد

آقا خلاصه يك نفر بايد بيايد

 تا انتقام دست زهرا را بگيرد

سروده علي اكبر لطيفيان

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 17:54  توسط بنده خدا  | 

 

ستاره نرگس

اي به دامان ستاره نرگس

آمدي؟ ماه پاره ي نرگس

اي زشب تا سحر به خاطر تو

لحظه ها هم شماره ي نرگس

همه هستي در انتظار تو بود

اي رسول هزاره ي نرگس

عالمي مست نرگس مستت

اي به سينه شراره نرگس

همه كس غرق نيمه ي شعبان

همه جا جشنواره ي نرگس

اي حروف مقطع قرآن

اي سرود هماره ي نرگس

ميم و حا، ميم و دال، يعني تو

اي خبر اي گزاره ي نرگس

اي دل آراي سيزده معصوم

چارده استعاره ي نرگس

پرسش مخفيانه ي بابا!

پاسخ با اشاره ي نرگس!

مثل حيدر تولدت پنهان

كعبه ات در كناره ي نرگس

همه اسماء نور را خواندي

يك به يك تا شماره ي نرگس

اولين سجده ي تو ديدن داشت

پيش بهت نظاره ي نرگس

بهتر از آن ،شهادتينت بود

بهترين يادواره ي نرگس

كه زبَدو تولدش، نورش

مي رود تا ستاره ي نرگس

از لبت غنچه ي دعا مي ريخت

شيعه را تا بهاره ي نرگس

مادرت را به نام مي خواندي

تا كه بي استشاره ي نرگس

بوي ياس آمد و گل زهرا

رفت از گاهواره ي نرگس

رفت تا آسمان هفتم تا

گل كند ماه پاره ي نرگس

ماند تا ساعتي دگر بر لب

خنده ي نيمه كاره ي نرگس

آن سزاوارتر زنرگس كيست؟

كه برد شيرخواره ي نرگس

شايد او پيش مادرش زهراست

بي نياز از نظاره ي نرگس

به خدا مي برد پناه اما

شد مجاب استجاره ي نرگس

غيبت كوچكش به سر آمد

چاره شد انتظاره ي نرگس

اي رخت غائب از نظر برگرد

چاره اي اي ستاره ي نرگس

مادرت را به هوش آوردي

اي حيات دوباره ي نرگس

واي از نرگس خيام حسين

كه زكف رفت چاره ي نرگس

گاهواره دوباره خالي شد

اين كجا، گاهواره ي نرگس

روي دست حسين بر مي گشت

جگر پاره پاره ي نرگس

چه ربابي چه مادري اي واي

معجر و گوشواره ي نرگس

سروده حاج محمود ژوليده

 ***

چشم انتظار

چشمم به انتظار تو تر شد نيامدي

اشكم شبيه خون جگر شد نيامدي

 گفتم غروب جمعه تو از راه مي رسي

عمرم در اين قرار به سر شد نيامدي

تا خواستم به جاده ي وصل تو رو كنم

غفلت مرا رفيق سفر شد نيامدي

در مسجديم وطاعت اين ماه شغل ماست

بي قبله هر نماز به سر شد نيامدي

اين نفس بد مرام مرا خوار و زار كرد

روز و شبم به لغو سپر شد نيامدي

رسوايي گداي تو از حد گذشته است

عمرم به هر گناه هدر شد نيامدي

از ما گناه سر زد و تو شاهدش شدي

ديدي دلم به راه دگر شد نيامدي

خسران زده كسي است كه از يار غافل است

بي تو دعا بدون اثر شد نيامدي

از ما كه منفعت نرسيده براي تو

هر چه ز ما رسيده ضرر شد نيامدي

گفتيم لا اقل سر افطار مي رسي

ديده به راه ماند و سحر شد نيامدي

سروده ي احسان محسني فر 

***

 دوباره جمعه گذشت و قنوتِ گريان ماند

دوباره گيسوي نجواي ما پريشان ماند

دوباره زمزمه ي كاسه هاي خالي ما

پس از نيامدنت گوشه ي خيابان ماند

شبيه شنبه ي هر هفته پشت پنجره ام

و كوچه كوچه شهرم دوباره زندان ماند

براي آمدنت چند سال بايستي

در اين تراكم بي انتهاي ويران ماند؟

نيامدي كه ببيني نگاه منتظرم

چه روزها به اميد تو زير باران ماند

سكوت آخر حرف من است چون بي تو

دوباره حنجره ام زير بغض پنهان ماند

سروده محمد بختياري

***

شد نيمه ي شعبان و جهان گشت جوان

از مقدم پاك آن ولي سبحان

آن پرده نشين كاخ وحدت امروز

بنمود رخ از پرده و گرديد عيان

سروده صفا تويسركاني

***

اي مخزن سر كردگار ادركني

اي هم تو نهان هم آشكار ادركني

بگزيده براي خويش هركس ياري

اي در دو جهان مرا تو يار ادركني

سروده صغير اصفهاني

***

برخيز كه حجت خدا مي آيد

رحمت زحريم كبريا مي آيد

از گلشن عسگري گذر كن كه سحر

بوي گل نرگس از فضا مي آيد.

سروده قاسم رسا

***

اي وارث تاج و تخت محمود بيا

مرآت صفات پاك معبود بيا

خلق آرزوي بهشت موعود كنند

والله تويي بهشت موعود بيا

سروده قاسم رسا

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 0:23  توسط بنده خدا  | 

اي اتصال نوري ما تا خدا حسين

بي تو نبود خلقت ما كيميا حسين

اي نور تو امانت اصلاب شامخه

گشتي شهود خلق وعيان شدخدا حسين

دنيا و آخرت به جمالت جلا گرفت

عالم حجاب محض و تو بدر الدجا حسين

روشن تر از درخشش خورشيد مشرقين

در جان ماست نور جمال شما حسين

تسليم عشق هول قيامت نمي چشد

اي سايه ي ولاي تو تاييد ما حسين

بي تو بشر قابل ذكر و ثنا نبود

تو آمدي و شد گل ما بر ملا حسين

خيل ملك به طينت ما سجده كرد وگفت

مسجود ماست آيه اي از هل اتا حسين

هر جا كه هست نور خدا سجده واجب است

آري به پيشگاه خدا سجده واجب است

بي تو اله نور پرستش نمي شود

رب جلي بدون تو كرنش نمي شود

اي باطن حقايق واسرار لو كشف

در ذات دين بجز تو سفارش نمي شود

دستي نمي رسد به تو الا المطهرون

بي دست تو تكامل و جوشش نمي شود

عشق حقيقي دل مومن ولاي تست

با تو خيال عشق مشوش نمي شود

اي صورت گذشته و آينده دست تو

بي پاسخت ز نزد تو پرسش نمي شود

هرگز پيمبري به مقام پيمبري

بي اشك روضه ي تو پذيرش نمي شود

اي ساقي سبوي شهادت اراده كن

جان را اراده كن كه به كوشش نمي شود

آن ساغري كه پرده ي پندار مي درد

ما را ز خويش تا به سر دار مي برد

دل را شعاع جلوه ي جانان عوض كند

غم را نگاه مست طبيبان عوض كند

مستي كجا و باده ي هجده عيار عشق

جان را پي امام شهيدان عوض كند

عشقت چو پيش دوزخيان عرضه ميشود

صدها زهير خيمه به رضوان عوض كند

اي از  نسيم يكدم تو نو بهار ها

نامت مسير گردش طوفان عوض كند

ما از ره تراجمه الوحي مي رويم

دل را صداي ناطق قرآن عوض كند

آن را كه از مسير تو بيرون نهد قدم

هر روز رنگ چهره ي ايمان عوض كند

باور نمي كنيم به جز بِر والدين

نيكي به تو مسير گناهان عوض كند

رفتار تو معلم رفتار انبياست

گفتار تو ملين دلهاي اولياست

اي گاهواره ي تو همان كشتي نجات

ما را رسان به ساحل سرخابي فرات

جبريل در ترنم لالايي تو ديد

مادر گرفته بود به نجواي كربلات

قامت بلند از چه به كوته ترين زمان

طاقت نداشتي به رحم مادرت فدات

از بس نواي العطش تو بلند بود

خشكيده شير مادر مظلومه ات برات

گفتا مرا به تشنه جگر حاجتي نبود

گفتند اين گلوست همان چشمه ي حيات

گفتا مگر كه گريه كني دارد اين پسر

گفتند تا قيام قيامت چو امهات

گويا ز راز سينه ي مادر شنيده اي

سازم نثار، كودك شش ماهه اي به پات

مهدي بيايد و تو خطاب از حرم كني

رجعت بيايد و تو علي را علم كني

اي خوي تو به نرمي احساس فاطمه

وي لهجه ات ز گرمي انفاس فاطمه

اي وارث شجاعت وجود پيمبري

دست كرامتت گل احساس فاطمه

آن صورتت كه صورت تمثيلي خداست

يك جلوه است از دل حساس فاطمه

اي سرو ناز باغ علي زودتر ببال

شايد كمك شوي تو به دستاس فاطمه

چندان مجال نيست به اين روز هاي خوش

واي از هجوم دشمن خناس فاطمه

بعد از عروج فاطمه نيلي شوند باز

باغ شكوفه هاي گل ياس فاطمه

روز ي كه خون زاده اي ام البنين چكد

عباس اوست حضرت عباس فاطمه

با عاشقان سخن زجدايي ملال نيست

تا عصر كوفه فاصله بيش از هلال نيست

سروده ي حاج محمود ژوليده
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 0:33  توسط بنده خدا  | 

 

موسي شدي كه معجزه اي دست وپا كني

راهي براي رد شدن قوم، وا كني

زنجير هاي زير گلويت مزاحم اند

فرصت نمي دهند خودت را دعا كني

در يك بدن بجاي همه درد مي كشي

مي خواستي تمام خودت را فدا كني

وقت اذان مغرب اين تازيانه هاست

وقتش رسيده است كه افطار وا كني

مثل علي عروج نمازت امان نداد

فكري به حال فاصله ي ساق پا كني

عيسي مسيح من به صليبت كشيده‌اند

اينگونه بهتر است خدا را صدا كني

حالا ميان قحطي تابوت هاي شهر

بايد به تخته هاي دري اكتفا كني

سروده ي علي اكبر لطيفيان

***

سالها كنج قفس تنها و بي غمخوار بودم

لحظه ها را مي شمردم در غم ديدار بودم

هر سحر با ضربه ي سيلي نمودم روزه آغاز

زير آماج لگد در لحظه ي افطار بودم

گرچه زندانبان مرا ميزد به نامردي وليكن

من براي عفو او در ذكر يا غفار بودم

من زكيه سيرتم زهرا تبارم زينبي ام

گاه ياد شام وگه ياد در وديوار بودم

چونكه مي بردند نامردان به سوي چارميخم

ياد بند گردن مولا وآن مسمار بودم

چونكه مي افتاد دنداني ز من از دست سنگيني

ياد چوب خيزران و كوفه بدكار بودم

فاصله افتاده بين استخوانهاي نحيفم

ياد غمهاي سه ساله بسكه در آزار بودم

تا كه مي خنديد دشمن بر شكسته حرمتم

ياد سر گرداني زينب سر ِ بازار بودم

سروده ي محمود ژوليده

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 19:32  توسط بنده خدا  | 
چون قافله ي عشق رسيدند زراه

برتربت شاه دين بصد ناله و آه

زينب بسر قبر برادر مي گفت

لاحول ولا قوه الا باالله

سروده صفا تويسركاني

***

زينب كه نماينده بود زهرا را

بگرفته بدست رشته ي دلها را

از صبر خدائي است كه با آن همه غم

شيرازه كند كتاب عاشورا را

سروده سيدرضا مو ءيد

***

اي سركه بود بار غمت بر دوشم

زود است كه داغ تو كند گل پوشم

بر خطبه ي من تو گوش كردي اكنون

قرآن تو بخوان كه من سراپا گوشم

سروده سيد رضا موءيد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 0:9  توسط بنده خدا  | 

شب سيزده

هردلي كه دچار ليلا بود

خوشي روزگار ليلا بود

از كرامات عاشقي است اگر

نام مجنون كنار ليلا بود

ميل صحرا نشيني مجنون

بيشتر اعتبار ليلا بود

آنچه دلهاي بي شمار ي داشت

محمل در غبار ليلا بود

بي نياز است از عبادت ما

كعبه اي در حصار ليلا بود

امشب اي عشق در طواف توام

سيزده شب در اعتكاف توام

بال با من، پريدنش با تو

سمت بالا كشيدن با تو

شوق تنزيل آيه ها با من

جبرييل آفريدنش با تو  

گندم كال مزرعه با من

فصل گرم رسيدنش باتو

نخل با من رطب با من

دست مشتاق چيدنش با تو

سجده بر خاك پاي تو با من

دست بر سر كشيدنش با تو

قل هو الله يا احد يا هو

وحده لا اله الا هو

كعبه آن قدر بي تو زيبا نيست

بي حضورت مطاف دنيا نيست

بي سبب رد نكرد مريم را

اين طرفها كه جاي عيسي نيست

كعبه مختص حال امروز است

مثل ديروز ومثل فردا نيست

سوره ات را خودت نزول بده

ورنه جبريل مرد اينها نيست

تو كه از اين طرف نمي آيي

پس چه بهتر درحرم وا نيست

اي مسيحاي سبز بنت اسد

آيه لم يلد ولم يولد

اي كه صبح ازل شروعت بود

كهكشان حيطه ي طلوعت بود

بهترين لحظه ها براي خدا

لحظه ي سجده خشوعت بود

آنچه ديشب مرا سليمان كرد

خواب انگشتر ركوعت بود

چاه وقفي ونخل هاي بلند

حاصل چله هاي جوعت بود

اي سر آغاز مرد بي پايان

اي كه صبح ازل شروعت بود

كس نديده است ارتفاع تورا

 آفتاب تورا شعاع تورا

به نگاهت كمي نقاب بده

فرصتي هم به آفتاب بده

از خودت از بيان شرح خودت

دست پيغمبران كتاب بده

تا رطب هاي من شود باده

نخلهاي مرا شراب بده

تا بلنداترين صدات كنم

به لبم حق انتخاب بده

يا علي يا علي بهارم باش

فصل جان دادنم كنارم باش

اين همه مستجير مال شماست

التماس فقير مال شماست

مرد ديروز حضرت امروز

از احد تا غدير مال شماست

تا خدا بوده تا خدايي هست

لقب يا امير مال شماست

از تمامي فرش هاي زمين

تكه اي از حصير مال شماست

از سر سفره ي مدينه فقط

نمك و نان وشير مال شماست

زندگي تو مثل مردم نيست

نان تو از تبار گندم نيست

بي نظير عرب بدون مثل

آفتاب عجم بدون بدل

يا هو الظاهر و هوالباطن

يا هوالآخر وهو الاول

تو رسيدي و وحشت افتاده است

بر سر شانه هاي لات و هبل

اسدالله غزوه ي احزاب

يل ميدان لحظه هاي جمل

مرد دلدل سوار روز احد

آينه دار خشم عزوجل

الامان از سوار آمدنت

وقت با ذوالفقار آمدنت

نام تو بوي سيب مي آرد

روي دلها بهار مي كارد

تو همان پير مرد نخلستان

پير مردي كه نان جو دارد

اي كه دلتنگ صبح زهرايي

گريه ي چشم هاي تو دارد

اول كوچه ي بني هاشم

روي تابوت شهر مي بارد

غسل نيلي فاطمه هر شب

خاطرات تو را مي آزارد

هيچ كس مثل تو حبيب نداشت

سر سفره نسيم نداشت

سروده  علي اكبر لطيفيان

 

***ا

اي حيدر شهسوار وقت مدد است

اي زبده ي هشت و چار وقت مدد است

من عاجزم از جهان و دشمن بسيار

اي صاحب ذوالفقار وقت مدد است

سروده ابوسعيد ابوالخير

***

در مخزن لايموت دردانه علي است

در كون و مكان امير فرزانه علي است

در كعبه ظهور كرد تا بر همه كس

معلوم شود كه صاحب خانه علي است

سروده محمد حسين صغير اصفهاني

***

مهر تو سرشته حق در آب و گل من

جا كرده چو جان در آب و گل من

از مهر علي و مهر اولاد علي

محصول دو عالم من و حاصل من

سروده ملامحسن فيض كاشاني

***

امروز گلي شگفته در عالم شد

كز مقدم پاك او جنان خرم شد

در پيش علي دم از مسيحا كم زن

عيسي زدم علي مسيحا دم شد

سروده قاسم رسا

***

اي شاه نجف فداي لطف و كرمت

جانم به فداي چارگوش حرمت

كي مي شود از لطف بگويي يك بار

بعد از نجفم كربوبلا مي برمت

سروده كمال مومني

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 20:8  توسط بنده خدا  | 

 

اي كوي تو قبله ي مراد ادركني

اي دادرس روز معاد ادكني

اي گشته زفرط جو د و احسان و عطا

مشهور و ملقب به جواد ادركني

سروده صغير اصفهاني

***

دلها زقدم دوست شاد است امشب

سيراب زچشمه ي مراد است امشب

بشگفته تقي شكوفه ي باغ رضا

فرخنده ولادت جواد است امشب

سروده قاسم رسا

***

اي روضه ي رضوان رضا ادركني

سرحلقه ي خوبان خدا ادركني

درجود و كرم نيامده در عالم

دستي به كريمي شما ادركني

سروده كمال مومني

***

اي حجت برحق خدا ادركني

محبوب تمام اوليا ادركني

اي آنكه به بركت قدومت هستي

دلداده حضرت رضا ادركني

سروده كمال مومني

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 1:28  توسط بنده خدا  | 

طوباي محمد

بر عالم سرما زده گرما دادند

خورشيدترين.. ترا به دنيا دادند

با سجده و سجاده چهل روز گذشت

تا عاقبت آن سيب خدا را دادند

مفهوم حقيقي حياتي بانو!

با تو به زمين معني ومعنا دادند

تا اينكه به سوي آسمانها بپريم

با نام شما به بالمان پا دادند

بامعجزه ي كنيز چشمان شما

هی مرده گرفتند و مسیحا دادند

اي قبله لبهاي محمد زهرا

سر سبزي طوباي محمد زهرا

تسبيح خدا كه از ازل مي كردي

سجده به هو عزوجل می کردی

در لحظه ي ناب سحر هر جمعه

ياد همه ي اهل محل مي كردي

با شهد نگاه مهربانت هر روز

تلخي زمانه را عسل مي كردي

لبخند كه مي زدي همه غم ها را

در چشم علي چه زود حل ميكردي

يك دست به آسياب سنگي با درد

با دست دگر بچه بغل مي كردي

زحمت كش خانه ي علي يا زهرا

مهتاب شبانه ي علي يا زهرا

تو فاطمه هستي وكسي كوثر نيست

از رتبه ي قدسي تو بالاتر نيست

تا روز ابد اگر بماند دنيا

غير از تو كسي هم نفس حيدر نيست

اي شان نزول همه ي آيين ها

بي معرفت مهر تو پيغمبر نيست

هر روز مي آيد دم در بابايت

يعني احدي از گل من بهتر نيست

اين واجب عيني است ببوسد دستت

اين مهر پدر به ناز يك دختر نيست

يعني كه توييي باني خلقت زهرا

يعني كه تويي راه سعادت زهرا

اي بال وپر فرشته ها دورو برت

اي حور زمين كه آسمان زير پرت

با پاي ورم كرده سر سجاده

هرگز نشود ترك دعاي سحرت

صد بارشنيده شد كه پيغمبر گفت

اي روي دو پهلوم فدايت پدرت

خرماي بهشتي تورا مي خواهد

اين معتكف دائمي پشت درت

تا حشر بماند به دل دنيامان

غمنامه اين زندگي مختصرت

اي ناله ي جانسوز مدينه زهرا

خاكستر تو مانده به سينه زهرا

بي تو همه ي باغچه هامان زردند

از داغ وغم دوشنبه ها دل سردند

از روز سقيفه تا كه بازوت شكست

بر حرمت اين خانه بلا آوردند

با ضربه ي يك غلاف بي شرم وحيا

اي واي بميرم چه كبودت كردند

تو رفتي و مادران اين داغ هنوز

مارا به بهانه ي غمت پروردند

حالا همه ي قبيله ات در به درند

كي در حرم امن تو بر مي گردند

عجل لوليك تو بخوان يا زهرا

اي مادر صاحب الزمان يا زهرا

سروده ي عليرضا لك

***

شان است و نشانه است بانوي كرم

الحق كه يگانه است بانوي كرم

گويند شفاعتش به هركس برسد

دنبال بهانه است بانوي كرم

سروده كاظم بهمني

***

محشر دم از اعتبار او خواهد زد

او دست به كار جستجو خواهد زد

در کار شفاعت از غلامان حسین

زهرا به خدا ي كعبه رو خواهد زد

سروده كاظم بهمني

***

بر مقدم دختر پيمبر صلوات

بر چشمه ي پاك حوض كوثر صلوات

بر محضر حضرت محمد تبريك

بر مادر شيعيان حيدر صلوات

سروده مهدي پناهي

***

خورشيد زميني خدا يا زهرا

اي زينت نام مصطفي يا زهرا

مدح تو همين بس كه شدي تا محشر

همتاي علي مرتضي يا زهرا

سروده كمال مومني

***

مليكه ي محشري و سلطنتت ديدني است

خاك قدمهاي تو يا فاطمه بوسيدني است

كور شود هر آن كسي كه در دلش به ذره اي

به شيعيان حيدرت عداوت و دشمني است

سروده كمال مومني

***

عمريست كه ما مراممان حيدري است

لبريز از آن پياله ي كوثري است

با عشق حسين محب زهرا گشتیم

از بسكه حسين ابن علي مادري است

سروده كمال مومني

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 0:55  توسط بنده خدا  | 

 

بازي تقدير

رعد و برقي و زد و باران ستم غوغا كرد

جهل حاكم شد و آنروز خيانت ها كرد

گله اي آمد ه بودند علي را ببرند

درعوض بازي تقدير چه با زهرا كرد

پشت درخواست كه مانع شود و نگذارد

پاي ظلم آمد و محكم زد و در را واكرد

در،عقب آمد تا اينكه به پهلوش رسيد

ميخ بي رحم زد و شاخه ي گل را تا كرد

بعد از آن مرد،نه ... نامرد چنان زد كه همان

لحظه دستش به روي صورت بانو جا كرد

صبر مظلومه ي تاريخ سر آمد انگار

ناله اي زد كه در افلاك عزا برپا كرد

سروده علي اصغر ذاكري

***

دود بود

دود بود و دود بود و دودبود

گل ميان آتش نمرود بود

شعله مي پيچيد برگرد بهار

خون دل مي خورد تيغ ذوالفقار

يك طرف گلبرگ اما بي سپر

يك طرف ديوار بود و ميخ در

ميخ ياد صحبت جبريل بود

شاهد هر رخصت جبريل بود

قلب آهن را محبت نرم كرد

ميخ از چشمان زينب شرم كرد

شعله تا از داغ غربت سرخ شد

ميخ كم كم از خجالت سرخ شد

گفت با در رحم كن سويش مرو

غنچه دارد سوي پهلويش مرو

حمله طوفان سوي دود شمع كرد

هرچه قوت داشت دشمن جمع كرد

روز رنگ تيره ي شب را گرفت

مجتبي چشمان زينب را گرفت

پاي ليلي چشم مجنون مي گريست

ميخ بر سر مي زد و خون مي گريست

جوي خون نه تا به مسجد رود بود

دود بود ودود بود و دود بود

سروده حسن لطفي

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 0:16  توسط بنده خدا  | 

نبش قبر

برخيز كه وقت كارزار است علي

آنجا كه عدو دست بكار است علي

شمشير بكش فقط براي يك بار

تا درك كنند كه داغدار است علي

سروده كمال مومني

***

غسل زهرا

نِشستَم دل شكسته در كنارش

درآوردم به زاري گوشوارش

الهي من بميرم زين مصيبت

كه ديدم رنگ نيلي در عُذارش

سروده كمال مومني

***

آثار خون

تو را در نيمه شب در خاك كردم

گريبانم زداغت چاك كردم

براي اينكه طفلانت نميرَند

همه آثار خونت پاك كردم

سروده كمال مومني

***

درد دل

مي سوخت به كنج بستر و تب مي كرد

بيدار مرا زخواب هرشب مي كرد

يكبار نشد به من بگويد دردش

او درد دل خويش به زينب مي كرد

سروده رضا رسول زاده

***

آه سينه

كشي از سينه آهي گاهگاهي

روي در خانه راهي، گاهگاهي

مپوشان رخ زروي محرم خود

به سويم كن نگاهي، گاهگاهي

سروده محسن عرب خالقي

***

فاطمه جان

گرفتي لطف حيدر گفتنت را

دريغ از من نمودي ديدنت را

ولي با من بگو ساعت به ساعت

چرا كردي عوض پيراهنت را

سروده محسن عرب خالقي

 

***

مي روم زينب تو و جان حسين

كربلا و يوم الاحزان حسين

گرچه من در قتلگه آيم ولي

جاي من كن بوسه باران حسين

سروده كمال مومني

***

ياد كربلا

تجسم مي كنم من كربلا را

سر خونين تو بر نيزه ها را

بميرم آن زماني را كه دشمن

زنند با تازيانه بچه ها را

سروده كمال مومني

 

***

زهرا و زينب

من و اين روزهاي قدكماني

تو و آن روزهايي را كه داني

اگر از سر كشيدند چادرت را

"فراموشم نكن تا مي تواني"

سروده كمال مومني

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 1:3  توسط بنده خدا  | 

نبش قبر

برخيز كه وقت كارزار است علي

آنجا كه عدو دست بكار است علي

شمشير بكش فقط براي يك بار

تا درك كنند كه داغدار است علي

سروده كمال مومني

***

غسل زهرا

نِشستَم دل شكسته در كنارش

درآوردم به زاري گوشوارش

الهي من بميرم زين مصيبت

كه ديدم رنگ نيلي در عُذارش

سروده كمال مومني

***

آثار خون

تو را در نيمه شب در خاك كردم

گريبانم زداغت چاك كردم

براي اينكه طفلانت نميرَند

همه آثار خونت پاك كردم

سروده كمال مومني

***

درد دل

مي سوخت به كنج بستر و تب مي كرد

بيدار مرا زخواب هرشب مي كرد

يكبار نشد به من بگويد دردش

او درد دل خويش به زينب مي كرد

سروده رضا رسول زاده

***

آه سينه

كشي از سينه آهي گاهگاهي

روي در خانه راهي، گاهگاهي

مپوشان رخ زروي محرم خود

به سويم كن نگاهي، گاهگاهي

سروده محسن عرب خالقي

***

فاطمه جان

گرفتي لطف حيدر گفتنت را

دريغ از من نمودي ديدنت را

ولي با من بگو ساعت به ساعت

چرا كردي عوض پيراهنت را

سروده محسن عرب خالقي

 

***

مي روم زينب تو و جان حسين

كربلا و يوم الاحزان حسين

گرچه من در قتلگه آيم ولي

جاي من كن بوسه باران حسين

سروده كمال مومني

***

ياد كربلا

تجسم مي كنم من كربلا را

سر خونين تو بر نيزه ها را

بميرم آن زماني را كه دشمن

زنند با تازيانه بچه ها را

سروده كمال مومني

 

***

زهرا و زينب

من و اين روزهاي قدكماني

تو و آن روزهايي را كه داني

اگر از سر كشيدند چادرت را

"فراموشم نكن تا مي تواني"

سروده كمال مومني

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 1:2  توسط بنده خدا  | 
بر خیز که وقت کار زار است علی آنجا که عدو دست بکار است علی شمشیر بکش فقط برای یک بار تا درک کنند که داغدار است علی سروده کمال مومنی
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 11:45  توسط بنده خدا  |