مادر بهشت
برگزیده ترین اشعار آئینی، مذهبی، دینی و هیئتی شعر پیامبر اکرم حضرت علی حضرت فاطمه زهرا امام حسن حسین

من کویرم لب من تشنه ی باران علی ست

این لب تشنه ی پر شور، غزلخوان علی ست

 

این که گسترده تر از وسعت آفاق شده است

به یقین سفره ی گسترده ی دامان علی ست

 

منّت نان و نمک نیست سر سفره ی او

پس خوشا آن که در این دنیا مهمان علی ست

 

آتش اشکی اگر در غزلم شعله ور است

بی گمان قطره ای از درد فراوان علی ست

 

لحظه ای پرتو حسنش ز تجلی دم زد

که جهان، آینه در آینه حیران علی ست

 

کعبه یکبار دهان را به سخن وا کرده است

تا بدانیم کلید در این خانه علی ست

 

از دم صبح ازل نام علی را می خواند

دل که تا شام ابد دست به دامان علی ست

سروده محمد حسین صفاریان

***

 هیچ كس غربت خونین تو را درك نكرد
عشق و آئین تو و دین تو را درك نكرد


گر چه بر مردم جاهل تو سلونی گفتی
یك نفر دیدهٔ حق بین تو را درك نكرد


بار برداشتی از دوش همه خلق و كسی
كوله بار غم و سنگین تو را درك نكرد


هر كه دلدادهٔ ایمان و ولای تو نشد
معنی مكتب و آئین تو را درك نكرد


همه دیدند كه خون دلت از فرقت ریخت
یك نفر محنت دیرین تو را درك نكرد


جز تو ای صبح سعادت به خدا هیچ كسی
لذت رفتن شیرین تو را درك نكرد


بعد پرپر شدنت ای گل ایثار، كسی
چمن غرق ریاحین تو را درك نكرد


ره به سرچشمه خورشید نیابد هرگز
هر كسی مصحف زرین تو را درك نكرد


جز تو كز حال «وفائی» همه دم با خبری
هیچ كس حالت مسكین تو را درك نكرد

سروده سید هاشم وفایی

 

 

 


برچسب‌ها: شعر شهادت حضرت علی
چهارشنبه 1393/04/25 | 12:9 | یه بنده خدا |
مرغ دل شکسته ی ما جَلد سامراست
درعرش بزم روضه ی دلدار ما به پاست

شال سیاه غصِّه روی دوش ِ ماسِواست
ذکر علیُّ و فاطمه  واویلتا خداست

زهر ستم به جان امام حرم بلاست
این ناله ها شبیه به نجوای نینواست

کینه جواب رحمت و احسان و جود شد
با زهر دشمنی تن یارم  کبود شد

سوز ستم روانه به هر تار و پود شد
روضه به رنگ شعله و از جنس دودشد

شد دیده تار و گریه ی بر گونه رود شد
غم سهم سینه ها شده و دم  دم ِ عزاست

هادیِّ آل فاطمه افتاده برزمین
دین خورده ضربه از ستم و ظلم و جور و کین

واویلتاست نغمه ی لبهای مومنین
اشک امام عسگریُّ و آه مسلمین

با ناله های حیدر و کوثر شده قرین
این سامرا  ادامه ی غمهای کربلاست

اینجا شراره سهمیِّه ی سینه و دل است
آنجا به روی حنجر دین تیغ قاتل  است

جسم امیر تشنه و بی سر به ساحل است
از اشکهای فاطمیُّون ناقه در گِل است

زینب اسیر و نیزه نشین در مقابل است
ناموس عشق  همسفر دشمن خداست

از سامرا به کرب و بلا می روم بیا
با من بگو حسین و بیا سوی کربلا

شش گوشه است و چاووش و سینه زنیِّ ما
بین الحرم   حریم کرم  شاه باوفا

آب فرات و علقمه و ساقیُّ و نوا
حالا نوای فاطمه یابن الحسن بیاست
سروده ی حسین ایمانی

***

آن روز از کبوتر زخمی پری نبود

خورشید فاطمه که به این لاغری نبود

شد مثل مادرش به خدا راه رفتنش
فرقی که داشت این که جوان بستری نبود

آیا دلیل غصّه ی او زهر بوده؟ نه
از آن شراب، دردسر بدتری نبود

یک بی حیا و ظرف شراب و امام بود
اما به لعل لب، لب چوب تری نبود

یک شهر دشمن از همه جانب ولی دگر
چشم طمع که در پی انگشتری نبود

آنجا کشنده بود که در پیش دختران
میزد یزید چوب، وَ آب آوری نبود

ای کاش در مقابل چشمان خواهری
رأس بریده داخل طشت زری نبود
 
فریاد می کشید صدای گرفته ای
بابا محاسن تو که خاکستری نبود

وای از غروب شام غریبان که ناقه بود
امّا میان جمع، علی اکبری نبود

دیگر زبان روضه ی من لال یک کلام
من فکر می کنم خبر از معجری نبود

سروده علی زمانیان

***

آیاکه شود باز ببینم وطنم را
آرام کنم سینه ی پر از محنم را

دلتنگ مناجات سحر های بقیعم
بامادر غمدیده بگویم سخنم را

از سوز عطش تار شده راه نگاهم
آخرچه کنم؟ لرزش دست و بدنم را

آتش زده بر جان و دلم صوت حزینی
سخت است تماشا کنم اشک حسنم را

آن روز که در گوشه ویرانه نشستم
لرزاند،غم عمه ی سادات تنم را

من کشته ی بی حرمتی بزم شرابم
با آنکه نبسته لب چوبی دهنم را

آن روز که آمد به میان حرف کنیزی
سخت است که تفسیر نمایم سخنم را

ناموس خدا ، خیره سری ، چشم حرامی
سربسته گذارید بلای کهنم را

در این دم آخر به خدا یاد حسینم
زیرسرم آماده نهادم کفنم را

تشییع تن سالم من کار ندارد
غارت ننموده است کسی پیرهنم را
سروده ی قاسم نعمتی

***

هر که یک جور قسمتی دارد
سامرای تو غربتی دارد

خوش به حال کسی که نوکر توست
واقعا چه سعادتی دارد!

راستی شهر سامرای شما
چند تا بچه هیئتی دارد؟

یا که دور و بر حریم شما
مردمان ولایتی دارد؟

دل من دور صحن و ایوانت
باز میل زیارتی دارد

اعتقاد من است با آن حال
حرم تو چه هیبتی دارد

با وجودی که خاکی است اما
این زیارت چه لذتی دارد

دشمن تو اگر که می دانست
با تو بودن چه عزتی دارد...

تا ابد مبتلای تو می شد
خادم سامرای تو می شد 


مرد آن است باورت کرده
خویش را بنده ی درت کرده

دست های خدا ملائک را
روی گنبد کبوترت کرده

پرچمت تا همیشه پا برجاست
با دعایی که مادرت کرده

جلوه ای از رخت شده خورشید
حق تو را ذره پرورت کرده

دست حق معجزات عیسی را
رزق و روزی نوکرت کرده

به زمین خورده است و پا نشده
هر که توهین به محضرت کرده

بشکند دست های آن کس که
چون گل یاس پرپرت کرده

من بمیرم که بین بزم شراب
خون به قلب مطهرت کرده

روضه ات تا کجا کشانده مرا
پای تشت طلا کشانده مرا


دور تشت طلا چه غوغا بود
داخل تشت رأس آقا بود

دختری در کنار عمه خود
دیدگانش شبیه دریا بود

چشم های کبوتران? او
خیره در چشم های بابا بود

چقدر صورت کبودی داشت
جرمش این بود شکل زهرا بود

بس که بین مسیر افتاده
بدنش پر ز خار صحرا بود

بوی یاس مدینه می آمد
مادرش هم یقین در آن جا بود

گرچه بستند دست زینب را
پرچم او هنوز بالا بود

خیزران هم دلش به درد آمد
روی لب ها که واحسینا بود

قاری نیزه ها که قرآن خواند
چشم ها غرق در تماشا بود

تا به لب هاش خیزران می خورد
رعد و برقی در آسمان می خورد

سروده ی مهدی نظری

***

بالاتری ز مدح و ثنا أیها النقی
ابن الرضای دوم ما أیها النقی

با حبّ تو عبادت ما عین بندگی ست
هادی آل فاطمه یا أیها النقی

دارم ولی شناسی خود را ز نور تو
مولای من ولی خدا أیها النقی

با آن نقاوت نقوی یک نگاه کن
پاکیزه کن وجود مرا أیها النقی

با صد امید همچو گدایان سامرا
پر می کشیم سوی شما أیها النقی

بخشنده تر ز حاتم طائی تویی تویی
مسکین ترم ز هرچه گدا أیها النقی

من هرچه خواستم تو عنایت نموده ای
یک حاجتم نگشته روا أیها النقی

گردد جوانی ام همه ترویج مکتبت
جانم شود فدای تو یا أیها النقی

باید برای غربت تو بی امان گریست
با ناله های حضرت صاحب زمان گریست


شرمنده از قدوم تو چشمان جاده بود
دشمن سواره آمد و پایت پیاده بود

آن ناخن شکسته و آن کاروان سرا
توهین به ساحت تو برایش چه ساده بود
 
بارانی ست از غم تو چشم سامرا
با دیدن تو اشک ملک بی اراده بود

وقتی که آسمان ز غمت سینه چاک شد
دیدی که عرش سر روی زانو نهاده بود

زهر ستم چه با جگر پاره پاره کرد
دیگر نفس ... نفس ... به شماره فتاده بود

شکر خدا که دشمن تو خیزران نداشت
هر چند دل ، شکسته از آن بزم باده بود

آقا بیا و با دل غرق به خون بخوان
از آن سه ساله که پدر از دست داده بود

جانش رسید بر لبش از ضربه های چوب
وقتی کنار طشت طلا ایستاده بود

آرام قلب خسته اش از دست رفته بود
چشم به خون نشسته اش از دست رفته بود

سروده ی یوسف رحیمی

***


وقتی نگاهم را به بــاران می نشانم
وقتی که خون دل ز دیـده می فشانم

گُل می کند شـوق تو و با جـذبة عشق
دل را به سوی سـامرایت می کشانم

چون آینه محو جلالت می شود دل
مبهوت در قدر و کمالت می شود دل


یادت چـراغ خلـوت اندیشة ماست
 مهرت همیشه دررگ ودرریشـة ماست

 ای هـادی گمگشتگــان راه توحیـد
 خـدمت به راه مکتب توپیشة ماست

 بـر سـائـلان آستـان خود کرم کن

ما را به راه عشق خود ثابت قدم کن


ای مظهـر کُّـّل صفـات حـق پرستی
 بخشیده از جام شرف برعشق،مستی

 ما قطرة دریـای احســان تو هستیم
 مـاذره ایـم ای آفتــاب کُـّل هستی

 تـاریکی مـا را ببخشــا روشنـائی
 مارابه اوج معــرفت کن رهنمـائی


ایمان شکـوفـا شـد ز گلــزار لب تو
 عـرفـان فضیلت یـافته از مذهب تو

 ای چشمـة جـوشنـدة ایثـار و  تقـوا
 قـرآن شـده احیــا ز سعی مکتب تو

 تو رهبر دین، شهـریـار مُلـک دینی
  تو هــادی راه تمـــام مــؤمنینی


تو کعبــة دلهــایی و قبلــه نمـائی
 تو چـون نسیم صبحگاهی جانفزائی

 گنجینـة قـدر و کمـال و علـم ودانش
 تو گـوهـر نـاب جـواد ابـن الرضائی

 جود تو جـوشیده ز جود آن جواد است
 دنیا مرید و درگهت باب المراداست


ای آن که تـابـد نور ایمـان از نهادت
 شد جامعـه آئینـه ای از اعتقــادت

 گر دشمـن بیــدادگر بیـداد می کرد
 گلبـانگ پُرشـور تو شـد تیغ جهادت

 روز عدو را بـا کــلامت شام کردی
 مـوج ستـم را خسته و آرام کردی


آنـان کـه از روز ازل غـرق عنــادند
 غـافل ز روز محشـر و روز معـــادند

 وقتی قـدم در بـرکة شیـران نهادی
 دیدنـد،شیـران سربه پای تونهادند

 ای آفتـاب آسمــان حـق پرستی
 دراختیـار تـوست نبض کُّل هستی


ای آن که قرآن در تجلایی جهانگیـر
 با آیـة تطهیــر کـرده از تــو تقـدیر

 دشمن هجوم آورد در شب بر سرایت
 بردنـد تا بـزم شـرابت با چه تقصیر

 وقتی که بر بیـداد گر لب را گشودی
 کاخ ستم را بر سرش ویران نمودی


ای آن که هستی از تو درس عشق آموخت
 خورشید مهرت چلچراغ عشق افروخت

 با آن همـه قـد رو جــلال و راد مردی
 افسوس با زه رستم جان و دلت سوخت

 توسـوختی تان ورحق روشـن بماند
 پرپر شـدی تا باغ دین گلشن بماند


ای مظهــر صبـر و وقـار و استقـامت
 ای اســوة ایمــان و ایثـار و کرامت

 امیــدوارم تـا بگیــری بـا نگـاهت
 دست «وفائی»رابه صحـرای قیامت

 ای قبلـة امیــد از مــا رو مگـردان
 در رستخیز از عاشقان ابرو مگـردان

سروده ی سید هاشم وفائی

***

جز درد و غصه سینه ی ما را مجیب نیست    
زخمی به دل نشسته که هیچش طبیب نیست

خاکم به سر به حضرت هادی چه کرده اند؟
دشنام بر سلاله ی زهرا(س) عجیب نیست؟

از سامرا صدای تو بر گوش می رسد
اینها جزای کشته شیب الخضیب نیست
 
آقا دلت شکسته ز تیغ زبان خصم
 غصه نخور توقعی از نا نجیب نیست

ای یوسف شکسته دل من حلال کن
در ما اگر برای تو خیری نصیب نیست

غافل شدیم از تو و از روزگار تو
ور نه چنین جسور شدن در رقیب نیست

ما زنده ایم و قلب شما را شرر زدند
 بر سینه ی تو آتشی از پشت در زدند

این دشمنان که زخم شما را نمک زدند
دیروز،کوچه،مادرتان را کتک زدند

اینان که این چنین دلتان را شکسته اند
در شام روی نیزه سری را شکسته اند

این دست ها که قلب شما را دریده اند
دیروز موی عمه تان را کشیده اند

امروز جنگ و غفلت عالیجانب ها
 دیروز کوفه، زینب و بزم شراب ها

میترسم از دو رویی پشمینه پوش ها
از چشم های خیره ی برده فروش ها

برگرد ذوالفقار علی(ع)، گاه عاشقیست
 قرآن بخوان،به دست کسی خیزران که نیست

روضه بخوان فدای دو تا نرگس ترت
از قتلگاه و خنجر و از داغ مادرت

روضه بخوان برای گدایان محفلت
 روضه بخوان کمی که سبک میشود دلت

از چه به روی نوکر خود چشم بسته ای؟
کنجی غریب دست به زانو نشسته ای

ما کیستیم؟تشنه جام شهادتیم
 جان بر کف ایستاده مطیع ولایتیم

ما چشم بر دهان شما مستطاعتیم
ابناء حیدریم و سرا پای غیرتیم

کافیست اینکه پیر خراسان امان دهد
 با إذنتان اشارت ابرو نشان دهد

ما سینه را به امر شما چاک میکنیم
 ما هرچه دشمن است،در خاک میکنیم

ما مرده ایم مگر که سگی دم بر آورد
 اُو اُو کند و نام شما را بیاورد

روباه چشم بر دهن خوک دوخته
 ای بی حیای سگ صفت خود فروخته

مهدی اگر امان بدهد باده میزنیم
 بر گردن کثیف تو قلاده میزنیم

شیعه سر حرف خودش ایستاده است
 چیزی ز عمر نحس تو باقی نمانده است

ما باده نوش باده ی مینای کوثریم
 جان بر کفان خامنه ای پور حیدریم

از نسل فاو و فکه و خاک دوئیجی ام
 فریاد میزنم که آری بسیجی ام
سروده ی محمد معاذ اللهی پور

***


صدای زمزمه ی جامعه کبیره ی توست
که چشم ها همه اشک و نگاه خیره ی توست

هر آنکسی که در امواج عشق افتاده
برای عرض ادب در پی جزیره ی توست

کلاس درس محبت کلامکم نور است
اگر محب علی گشته ایم سیره ی توست

شما که محبط وحیید و معدن رحمت
تمام دار و ندارم غم عشیره ی توست

میان صحنه ی محشر شفاعتی بکنید
صدای زجه ، صدای غلام تیره ی توست

کنار ذره ای از ناخن شما باید
تمام ناقه ی صالح به سجده در آید


قدم زدی به مسیر مدینه ، سامرا
به جاده های کویر مدینه ، سامرا

تمام غربت چشم تو را شهادت داد
مناره های منیر مدینه ، سامرا

چه زخم ها که به قلب شما زدند آقا !
ستمگران حقیر مدینه ، سامرا

دوباره روز دوشنبه چه نحس می آمد
به سمت شهر فقیر مدینه ، سامرا

برای مادر خود گریه می کنید انگار
بنال مرغ اسیر مدینه ، سامرا

برای بانوی پهلو شکسته ی حیدر
برای صورت نیلی حضرت مادر


دوباره اشک غزل های منزوی ای وای
شراره می چکد از چشم مثنوی ای وای

شکست حرمت گنبدطلای سامرا
شکست بغض فضاهای معنوی ای وای

اگر چه منزلتت خدشه بر نمی دارد
دچار زخم جسارات می شوی ای وای

شما کجا و زمین گدا نشین مسیر
شبیه عمه به ویرانه می روی ای وای

بمیرم از چه پس مرکب سیاهی ها
کنار مردم این شهر می دوی ای وای

برای گریه کنانت اگر جسارت نیست ،
بگو که زخم روی ناخن شما از چیست


به دور مرقدت امشب ملایکه دارند ؛
بررای غربت چشمانت اشک می بارند

چقدر بی خرد است آن عدو نمی داند
درندگان به کف پات سجده می آرند

به سوی بزم شرابت کشند اما شام
امان ز مردم پستی که بین بازارند

برای دیدن سرها هجوم آوردند
جماعتی همه رفتند سنگ بردارند

به سمت بزم شراب این صدای گریه ی کیست ؟
صدای شیهه ی شلاق های دربارند

صدای گریه ی زهرا ، قرائت قرآن
صدا صدای تلاقی خیزران ، دندان

سروده ی مجتبی کرمی



برچسب‌ها: شعر شهادت امام هادی, شعر مصیبت حضرت علی النقی
جمعه 1393/02/12 | 12:55 | یه بنده خدا |

دلم پر مى ‏زند امشب براى حضرت باقر

كه گویم شرحى از وصف و ثناى حضرت باقر

 

ندیده دیده ى گیتى به علم و دانش و تقوا

كسى را برتر و اعلم به جاى حضرت باقر

 

ز بهر رفع حاجات و نیاز خویش گردیده

سلاطین جهان یكسر گداى حضرت باقر

 

زبان از وصف او لكن، قلم از مدح او عاجز

كه جز حق كس نمى ‏داند بهاى حضرت باقر

 

نزاید مادر گیتى ز بهر خدمت مردم

به جود و بخشش و لطف و سخاى حضرت باقر

 

به ذرات جهان یكسر بود او هادى و رهبر

كه جان عالمى گردد فداى حضرت باقر

 

برو كسب فضیلت كن چو مردان خدا اى دل

ز بحر دانش بى منتهاى حضرت باقر

 

اگر گردد شفیع ما بنزد خالق یكتا

بهر دردى شفا بخشد دعاى حضرت باقر

سروده  ژولیده نیشابوری

***

وقت عشق است چشم تر بدهيد
شمع ها مژده ي سحر بدهيد

كار دل گير يك نگاه شماست
بر مناجات من اثر بدهيد

از شلوغي شهر بيزارم
كوچه ها فرصت گذر بدهيد

دوست دارم به اوجتان بپرم
بي قرارم كه بال و پر بدهيد

مي نشينم كنار در بي تاب
تا به پاهاي من خبر بدهيد

راه باز و مسير بي خطر است
توشه بردار موقع سفر است

سفري تا ديار دلبرها
تا زمين بهشت پرورها

سفري تا نهايت مستي
در طواف حريم ساغرها

آسماني ترين شديم اينجا
پا به پاي پر كبوترها

خانه ها را ببين همه از دم
شاخه ي ياس روي سر درها

اين مدينه است شهر پاك و زلال
چشمه سار تمام كوثرها

اين مدينه است مركزيت نور است
تربت قبر چهار حجت نور است

يك زيارت كنار ابر بهار
يك بقيع است و زائران بسيار

بالهاي فرشته ها فرش است
قدري آهسته تر قدم بردار

يك قدم بيشتر نمانده ولي
به در بسته خورده ايم انگار

از همين جا دخيل مي بنديم
پشت اين پنجره همين ديوار

مگر امشب شب ولادت نيست
شمع روشن كنيد دور مزار

ذات غيب خدا شده ظاهر
در جمال محمد باقر

آمدي اي امام پنجم ما
آمدي اي يگانه بي همتا

برفها آب شد زمين خنديد
از بهار تو اي گل زيبا

علم را آمدي كه بشكافي
مثل كشتي به سينه ي دريا

تا ابد آسمان آبي تو
مي زند سايه بر سر دنيا

تو در اين صفحه هاي خالي دل
نقش ها مي زني به رنگ خدا

جوهر بندگي است در قلمت
غير توحيد نيست در قلمت

اي به دوشت هميشه رايت علم
در بيان تو واقعيت علم

روي منبر كه درس مي دادي
زير دِيْن تو رفت نهضت علم

روز اول به اذن حضرت حق
شاهكار تو بوده خلقت علم

عقل ما قد نمي دهد هرگز
به مقام تو اي حقيقت علم

بي فروغ تو مي رود از دست
همه ي اعتبار دولت علم

تا كه نور كلام تو جاري است
گلشن دين هميشه گل كاري است

اي سرآغاز ناب ماه رجب
وي شروع كتاب ماه رجب

با غروب جمادي الثاني
سر زدي آفتاب ماه رجب

اشكهاي تو لحظه ي ميلاد
شده عطر و گلاب ماه رجب

عكسي از حسن كبريا هستي
جاي تو قلب قاب ماه رجب

يك مناجات بر لبم بنويس
در شب مستجاب ماه رجب

در هواي خدا رهايم كن
بيشتر با خود آشنايم كن

تو كه بر چشم خلق جا داري
نوري و جلوه ي خدا داري

شاخ شمشاد حضرت سجاد
ريشه در باغ هل أتي داري

ثمر نخل احمدي كه نسب
ز حسين و ز مجتبي داري

پسر سيد البكاء هستي
سرگذشتي پر از بلا داري

يادگاري ز لاله هاي عطش
بر دلت داغ كربلا داري

تو غروب سپيده را ديدي
عمه ي قد خميده را ديدي

همه جا گرد غصه پاشيدند
با سر تيغ و نيزه گل چيدند

دستهاي سياه بر سر تو
سنگهاي كبود باريدند

چشم هايي كه گريه مي كردند
سيلي و تازيانه مي ديدند

مردم كوچه ي يهودي ها
دور سرها مُدام رقصيدند

بي ابوالفضل كودكان يتيم
روي خشت خرابه خوابيدند

اين همه غم كه بر سرت آمد
كودكي تو را رقم مي زد

سروده علی صالحی

***

باغ گُل اید و ما بقیه شبنم شما

باغ بهشت، باغچه­ی خرم شما

 

 چیزی ز کم ، زیاد ندارد زیاد ما

چیزی کم از زیاد ندارد کم شما

 

 شیطان که نیستیم ، یقیناً فرشته ایم

پس سجده می بریم بر این آدم شما

 

 این سیئات را حسناتم نوشته اید

یعنی به جای آن همه ما...! این همه شما

 

 حتی مسیح میّت ما را نفس نداد

ای بچه های فاطمه بازم دم شما...

 

 روح القدس شدید و کسی باردار شد...

احساس می کنم شده ام مریم شما

 

 در عالم شماست خدا جلوه می کند

ای مظهر صفات خدا عالم شما

سروده علی اکبر لطیفیان

سه شنبه 1393/02/09 | 23:8 | یه بنده خدا |

شکر خدا که نوکر آل پیمبرم
شکر خدا که شیعه ی زهرا و حیدرم
 
شکر خدا که لطف شما شاملم شده
شکر خدا که مست می جام کوثرم
 
شکر خدا که ریشه ی من حیدری بوَد
یعنی ز نسل پُر ثمر پاک قنبرم
 
شکر خدا که مِهر علی مُهر دل شده
با این حساب زنده ترین قوم محشرم
 
شکر خدا ز روز ازل با عنایتش
در بحر پُر تموّج کوثر شناورم
 
شکر خدا که گر چه تهیدست و مُفلسم
امّا ز مهر آل پیمبر توانگرم
 
شکر خدا که با همه ی روسیاهی ام
خدمت گزار حضرت زهرای اطهرم
 
او مادری نمود و مرا انتخاب کرد
شکر خدا که فاطمه گردیده مادرم
 
هر مادری که حضرت زهرا نمی شود
هر بانویی که امّ ابیها نمی شود
 
ای بانویی که خلقت ما را سبب شدی
تو آمدی و امّ ابیها لقب شدی
 
تو آمدی که بنده ی پاک خدا شوی
تو آمدی و الگوی فضل و ادب شدی
 
تو سیب سرخ باغ بهشت ولایتی
روز ازل برای نبی منتخَب شدی
 
در برخی از روایت ارباب معرفت
گاهی رطب شدی و گهی هم عنب شدی
 
«نسلی که فاطمی نبوَد نسل ابتر است»
ای برگزیده مژده که عالی نسب شدی
 
همواره در نماز شب خالصانه ات
از فیض بی نهایت حق،لب به لب شدی
 
بی اعتنا به پای ورم کرده بوده ای
از بس که غرق طور مناجات رب شدی
 
ایثار تو ز بس که به عالَم زبانزد است
ضرب المثل برای عجم تا عرب شدی
 
مصداق «یطعمون علی حبّه» تویی
بنیان گذار واسعه ی مستحب شدی
 
شام زفاف جامه ی نو هدیه داده ای
آری،گره ز کار دو عالَم گشاده ای
 
نازل شدی و در دل شیعه حرم زدی
پرونده ی سیاه بشر را قلم زدی
 
هر شب برای اهل محل می کنی دعا
طرحی برای بخشش کل اُمَم زدی
 
با عطر جانفزای بهشتی خنده ات
همواره طعنه بر گُل باغ اِرم زدی
 
شأن نزول آیه ی تطهیر فاطمه است
نازل شدی و سوره ی کوثر رقم زدی
 
پرچم به دوش قافله ی دین حق تویی
بر قلّه ی عبادت عالَم علم زدی
 
پشت و پناه حضرت خیبرگشا شدی
همواره در مسیر ولایت قدم زدی
 
با ذوالفقار نطق و کلام حماسی ات
تیشه به ریشه ی شجر پُر ستم زدی
 
فانوس نور حضرت حق بودی از ازل
تو آمدی و ظلمت شب را بهم زدی
 
اصل و اساس و پایه ی توحید،فاطمه است
مهتاب خانواده ی خورشید،فاطمه است

سروده محمد فردوسی

***

دل که آشفته شود زلف پریشان هیچ است
پیش مشتاقی ما چاک گریبان هیچ است
 
کرم اهل کرم بیشتر از خواهش ماست
خواهش دست گدا نزد کریمان هیچ است
 
آنقدر معجزها از هنر تو دیدیم
که بنا کردن این دل دل ویران هیچ است
 
سربلندیم اگر سایه ی تو بر سر ماست
پیش این سایه ی تو تاج سلیمان هیچ است
 
خِلقت طینت تو بس که لطافت دارد
گر بریزند به پای تو گلستان هیچ است
 
ما به جمهوری زهرایی خود مینازیم
وَرنه بی فاطمه که خطه ی ایران هیچ است
 
مِهر زهراست به ما رنگ و بویی بخشیده
نام زهراست به ما آبرویی بخشیده
 
زیر پای تو می افتند سر اگر بنویسند
در هوای تو می افتند پَر اگر بنویسند
 
نسبت ام ابیهاست که شایسته ی توست
اشتباه است تور دختر اگر بنویسند
 
باز قرآن کریم است ندارد فرقی
جای هر سوره فقط کوثر اگر بنویسند
 
قصد کردم پس از امروز هزاران دفعه
بنویسم زهرا ، مادر اگر بنویسند
 
بی گمان یاد نخ چادر تو می افتیم
از مقامات تو در محشر اگر بنویسد
 
به مقام تو اضافه نشود نام تو را
یا نبی یا علی دیگر اگر بنویسند
 
نه نبی ، بلکه نبوت  شده عزتمندت
نه علی ، بلکه ولایت شده گردنبندت
 
عرش را دیدم جای تو به یادم آمد
قرب انگشت  نمای تو بیادم آمد
 
در عبودیت تو کُنه ربوبیت بود
باصفات تو خدای تو  به یادم آمد
 
روحِ  روح القُدست بود که فرمود : اقرا
در حرا نیز صدای تو  به یادم آمد
 
خواستم روی نماز شب تو فکر کنم
ورم کهنه ی پای تو به یادم آمد
 
قُوت دنیا و قنوت تو به هم مرطبتند
حرف "نون " بود و دعای تو به یادم آمد
 
غصه خوردم که به افطار چرا لب نزدی
لب خوشحال گدای تو به یادم آمد
 
گرد و خاک حرمی را که نداری بفرست
درد دارم که دوای تو به یادم آمد
 
قبر تو گُهر دنیاست و دنیا صدف است
جلوه ای از حرم گم شده ات در نجف است
 
قصدت این بود فقط یار علی باشی و بس
ظرف نُه سال گرفتار علی باشی بس
 
از مقامات خودت دم نزدی تا که فقط
باعث گرمی بازار علی باشی و بس
 
بازوی تازه شکسته شده از یادت رفت
تا که هر لحظه نگهدار علی باشی و بس
 
خواستی میخ تو را بند کند تا شاید
مثل یک عکس به دیوار علی باشی و بس
سروده علی اکبر لطیفیان
***
 
این کیست ، این که محو تماشای خود شده
پیش از ظهور ، مادرِ بابای خود شده
 
در بی زمانِ مانده به میلاد ، سر بلند
از امتحانِ روشن فردای خود شده
 
با سیزده مناره خدا را صدا زده
قد قامت بلند مصلّای خود شده
 
منظومه های شمسی او بی نهایت اند
گرم شکوه دیدن ژرفای خود شده
 
عقل فرشته ها که به جایی نمی رسد
خود پاسخ شگفت معمّای خود شده
 
حالا علی برای علی جلوه کرده است
آئینه­ی تلألؤ همتای خود شده
 
اصلا خدا هر آنچه که می خواست ، او شده
این کیست این که حضرت زهرای خود شده
 
اشراق آسمانی راز تبارک است
صبح نزول سوره کوثر مبارک است
 
دل می بری غزل غزل از این ترانه ها
شیواترین عزیزترین مادرانه ها
 
با جذبه های چادرِ خورشید دوزی ات
گل می شوند غنچه به غنچه جوانه ها
 
تسبیح را به دست بگیر و ببین که باز
معراج می روند همین دانه دانه ها
 
با آیه های سوره قدر آمدی که ما
ایمان بیاوریم به آن بی نشانه ها
 
هر صبح با سلام پیمبر طلوع توست
تنها بهانه­ی پدرت از بهانه ها
 
آتش گرفت اگر تن تبدارمان چه غم
نورِ «دعای نورِ» تو سر زد به خانه ها
 
یا نور ، فوق نور ، علی نور ، نورِ نور
خورشید می شویم از این جاودانه ها
 
ای کاش زیر سایه سادات جا کنیم
نانی خوریم و حق نمک را ادا کنیم
 
سرو آمدی که پایِ علی همسری کنی
اصلا رسیده ای که علی پروری کنی
 
با خطبه ات حماسه ای از واژه ها شکفت
شاید زمان آن شده پیغمبری کنی
 
تو از خودت برای خدا خرج می کنی
تا پاسداری از شرف سنگری کنی
 
که ریشه ولایت از آن آب می خورد
تا سایه ای بگیرد و حق گستری کنی
 
نهج البلاغه خوان مدینه ، طنین تو
پیچیده تا که شرح علی محوری کنی
 
شیرازه­ی عفاف و حیا و وقار و صبر
تنها به دست توست که مرد آوری کنی
 
ما شیعه زاده ایم به این دلخوشیم که
بیمار می شویم کمی مادری کنی
 
بانو به قول خواجه هواخواهِ خدمتیم
جا ماندگان قافله های شهادتیم
 
یادش بخیر یاد شهیدان یکی یکی
شوریده های حضرت باران یکی یکی
 
خرّم شده است شهر به شهر دیارمان
از خون گرم و قامت ایشان یکی یکی
 
جبهه گرفته بوی تو را که گرفته ای ...
سرهای سرخ بر سر دامان یکی یکی
 
کم کم پیامشان که فراگیر می شود
گل می کنند غزّه و لبنان یکی یکی
 
بحرین و مصر و تونس و صنعا ز خواب جست
از انقلاب پیر جماران یکی یکی
 
اکنون رسیده است زمانش که بشکنند
طاغوت های سنگی انسان یکی یکی
 
با بیرق ولیّ زمان می زنیم پا ...
بر قله های دانش دوران یکی یکی
 
بر لب فرشته نام تو آورد گریه کرد
سجّاده درد پای تو حس کرد گریه کرد
 
جان می دهیم و از درتان پر نمی زنیم
موجیم و سر به ساحل دیگر نمی زنیم
 
وقتی که حرف ، حرفِ ولایتمداری است
ما دم ز غیر تا دم آخر نمی زنیم
 
وقتی که امر نایبتان فرض جان ماست
سنگ کسی به سینه­ی باور نمی زنیم
 
ما را فقط به پای ولایت نوشته اند
ما سینه پای بیرق دیگر نمی زنیم
 
با ذوالفقارِ نامِ علی پا گرفته ایم
ما درس خود ز مکتب زهرا گرفته ایم

سروده حسن لطفی

***

 بي تو نابودم و اي واي... زبان مي گيرد
 باغ ايمان دلم رنگ خزان مي گيرد
 
 با تو سرسبزتر از فصل بهارم مادر
 عشق در زندگي من جريان مي گيرد
 
 وا‍ژه ها در شب ميلاد تو هييت دارند
 وزن شعرت دم «يا فاطمه جان» مي گيرد
 
 كوثرم، سوره ي قرآن شدنت حكمتي است
 اين عياني است كه حجت به بيان مي گيرد
 
 بركت گندم ما بسته به دستاس شماست
 سفره ي مردم ري،كي غم نان مي گيرد
 
 مادري كن! پسرت خورده زمين،زود بيا
 دستم از گرمي دست تو توان مي گيرد
 
 تيرابليس مرا از تو نگيرد خوب است!
 بال ايمان مرا فقر، نشان مي گيرد
 
 اشك هايم به هواي نخي از چادرتان
 سربازار ولاي تو دكان مي گيرد
 
 در شلوغي قيامت تو فقط فكر مني
 دستم از دامنتان برگ امان مي گيرد
 
 در ركوعت همه ي عرش به هم مي ريزد
 سجده را طول نده ! پهلويتان مي گيرد
 
 چه قنوتي سرسجاده ات اي حضرت صبر
 درد انگشت تعجب به دهان مي گيرد
 
 اي قلم صحبتي از رفتن وتابوت نكن
 دل مظلوم ترين مرد جهان مي گيرد
سروده وحید قاسمی
***
دری به سمت حیاط تجلی اش وا کرد
سپس نشست و خودش را کمی تماشا کرد
 
 و آن همه عظمت را کمی به نور کشید
و نور را به تجسم کشید و انشا کرد
 
 سپس و اشرقت الارض و سما نوشت
و بر زمین و زمان آیه آیه املا کرد
 
 و بسته شد همه چشمهای ما وقتی
که نور آینه در آینه تجلا کرد
 
 زلال آبی خود را به روی آینه ریخت
تمام مهر خودش را به اسم دریا کرد
 
 باسم نور علی نور ،این الهه نور
فرشته ای شد و بال اراده را وا کرد
 
 سپس به سمت خدایش  پرید و زهرا شد
خدا تجلی خود را به نام زهرا کرد
 
بگیر دست گدا را بحق ساداتی
بحق فاطمه یا فاطر السمواتی
 
سلام مادر آئینه های خورشیدی
سلام مادر این  بچه های توحیدی
 
 چگونه سجده گذاریم روز مادر را
که مهر مادریت را به شیعه بخشیدی
 
 اگر نگاه تو افتاده سمت ما حتماً
تو برق شوق علی را به چشممان دیدی
 
 سبد سبد دل ما را به دست سبز خودت
از آسمان شجرهای طیبه چیدی
 
 از آن به بعد اگر چه مزار تو مخفی است
ولی به جز دل ما هیچ جا نگنجیدی
 
 از آن به بعد شعاع ولایتت با ماست
از آن به بعد علی در علی درخشیدی
 
 اگر که کشور ما ایمن است از فتنه
برای اینکه شب راحتی نخوابیدی
 
 به دستهای قنوتت دخیل می بندیم
و چشمه های بلا را به بیل می بندیم
 
 همیشه نان جو سفره ات تبسم داشت
و از صفای همین سادگی تکلم داشت
 
 ولی ملائکه ها هم همیشه می دیدند
که سائل در این خانه نان گندم داشت
 
 به روی دست قنوتت چه پرورش دادی
که این همه کف پایت گل تورم داشت
 
 همینکه روی گرفتی زمرد نابینا
چقدر درس نجابت برای مردم داشت
 
 چهل یهود مسلمان چادر تو شدند
ببین چه معجزه هایی لباس خانم داشت
 
 همینکه خون خدا در رگ تو می جوشید
حسین حسین به روی لبت ترنم داشت
 
 برای حق فدک ایستادی ای بانو
اگر چه پهلوی یاست کمی تألم داشت
 
بگو که داغ گذارند روی دست عقیل
که باز زنده شود قصه عدالت ایل
 
به اسم فاطمه هر واژه موشکافی شد
و با وجود تو شعر خدا قوافی شد
 
 تمام خلقت عالم ورق ورق بودند
تو آمدی و کتاب خدا صحافی شد
 
 تو آمدی و نماز هزار پیغمبر
برای آمدنت مثل یک تجافی شد
 
تو آمدی هزاران رسول می گفتند
رسالت همه انبیاء تلافی شد
 
 تو آمدی و علی داشت دور تو می گشت
و این طواف در عالم عجب طوافی شد
 
محبت تو برای ملاک خوب و بدی
به روی دست خدا مثل ظرف صافی شد
 
به رنگ سبز پیمبر بگیر دست مرا
به رسم عطفه مادر بگیر دست مرا
 
و انبیای الهی که بی بدیل شدند
برای درک شب قدر تو گسل شدند
 
 به هم کلامی تو عده ای کلیم شدند
کنار سفره تو عده ای خلیل شدند
 
و عده ای به نگاهت عزیز مصر شدند
پیمبران بزرگی از این قبیل شدند
 
و عده ای که به بال قنوت تو خوردند
به یک دعای تو یکباره جبرئیل شدند
 
فرشته های خدا هم یکی یکی بانو
به رشته های نخ چادرت دخیل شدند
 
کمی محبت تو به سنگها زده شد
که سنگها همگی گوهری اصیل شدند
 
بیا و چشمه ما را کمی زلالی کن
مرا غبار قدوم همین اهالی کن
 
نشسته ام که به دست آورم نگاهت را
به آسمان بزنم تا غبار راهت را
 
ز روسیاهی من شب به شرم می افتد
سپید کن شب تاریک روسیاهت را
 
چقدر گریه برایم نموده ای مادر
بمیرم اینکه نبینم من اشک و آهت را
 
کدام روضه بخوانیم و باز گریه کنیم
کدام روضه محبوب و دلبخواهت را
 
چقدر غیرت خورشیدیت شکست آنروز
که ریسمان زده بودند دست ماهت را
 
میان کوچه تو را می زدند ای مادر
بمیرم اینکه علی دید قتلگاهت را
 
همان کسی که در آن کوچه ها جسارت کرد
به کربلا کفن پاره پاره غارت کرد
سروده رحمان نوازنی

برچسب‌ها: شعر ولادت حضرت فاطمه زهرا, مادر اشک, علی اکبر لطیفیان
شنبه 1393/01/30 | 11:29 | یه بنده خدا |
 
دایم به حال سجده دخیل دعا شویم 
شاید که حاجتش ز عنایت روا شود
 
گوید علی به ناله خدایا مدد نما
بار دگر سرای غمم با صفا شود
 
یارب به حرمت و غرور شکسته ام
راضی مشو که فاطمه از من جدا شود
 
یارب بیاو نذر علی را قبول کن
زهرا شفا بگیردو حیدر فدا شود
 
یارب مدد که باز نبینم مغیره را
از دیدنش تمام وجودم عزا شود
 
از هجمه ی پیاپی آن تازیانه اش
دیگر امید نیست که زهرا بپا شود
 
تا مزد بیشتری بگیرد ز دومی
آنگونه زد که فاطمه دستش رها شود
 سروده ی جواد حیدری
 
***
افتاده شانه باز هم از دست لاغرت
شرمنده ای دوباره زگیسوی دخترت
 
در گوشه ای نشسته فقط آه می کشد
مادر!ز دست می رود آخر کبوترت
 
آبی نخورده است غذایی نخورده است
دارد حسین می شکند مثل شوهرت
 
چیزی بگو گمان کنم امروز بهتری
ساکت نباش فاطمه جان  جان مادرت
 
زهرا !برای دلخوشی من کمی بمان
این مرد خیبر است شکسته برابرت
 
وقتی نفش که می کشی ای زخمی علی
آلاله می چکد دل شبها به بسترت
 
دارد سه ماه می شود ای مادر بهشت
پنهان نشسته چهره ی تو زیر معجرت
 
بانو ببین برای شما شعر گفته ام
دنیا !بدون فاطمه ام خاک بر سرت
سروده سید محمد جوادی
 
***
ای تکیه گاهه شانه ی بی یاورم مرو
ای بوسه گاه زخمی بال وپرم مرو
 
بر زندگی  ساده نه ساله رحم کن
من التماس می کنمت همسرم مرو
 
روز مرا چو چادر خاکی سیه مکن
ای قبله گاه نور بیا از حرم مرو
 
دستم به دامنت قسمم را قبول کن
زهرا به حق اشک دو چشم ترم مرو
 
خیبر شکن ببین که به زانو درآمده
بی تو غریب می شوم ای لشگرم مرو
 
باور نمی کنی که بدون تو بی کسم
کی می شود جدایی تو باورم مرو
 
"تبت یداه" آنکه ز ساقه تو را شکست
یاس کبود من گل نیلوفرم مرو
 
زینب شبی لبش در گوشت نهاد و گفت
کردم دعا که خوبشوی مادرم مرو
سروده قاسم نعمتی
 
***
از غصه آب می کنی ام فاطمه مرو
خانه خراب می کنی ام فاطمه مرو
 
هر دم که آه می کشی از هوش می روی
در اضطراب می کنی ام فاطمه مرو
 
زیبا بهشت سوخته ام با نگاه خود
دائم عذاب می کنی ام فاطمه مرو
 
کشتی مرا ز بس که به شکل اشاره ای
مولا خطاب می کنی ام فاطمه مرو
 
من محرم توام ز چه پوشانده ای رخت
زین غم کباب می کنی ام فاطمه مرو
 
رویم به خاک می خورد از داغ تو بدان
تو بوتراب می کنی ام فاطمه مرو
 
تا خواهم از شفا بنهم سر به سینه ات
گویا جواب می کنی ام فاطمه مرو
 
کمتر نفس نفس بزن ای سینه چاک من
از خون خضاب می کنی ام فاطمه مرو
 
بعد تو عمر من به دوامی نمی رسد
نقش بر آب می کنی ام فاطمه مرو
سروده قاسم نعمتی  
 
***

وقتش شده نگاه به دور و برت کنی
فکری برای این همه خاکسترت کنی
 
عذر مرا ببخش دوایی نداشتم
تا مرهم کبودی چشم ترت کنی
 
امشب خودم برای تو نان می پزم ولی
با شرط اینکه نذر تب پیکرت کنی
 
مجبور نیستی که برای دل علی
یک گوشه ای نشینی وچادر سرت کنی
 
زحمت مکش خودم به حسین آب می دهم
تو بهتر است فکری برای پرت کنی
 
ای  کاش از بقیه  پیراهن حسین
معجر ببافی و به سر دخترت کنی
 
من زینب و حسن....همه ناراحت توایم
وقتش شده نگاه به دور و برت کنی
سروده علی اکبر لطیفیان
 
***
چشمای روضه ابریه دوباره
از آسمون اشک عزا می باره
 
فرشته ی خدا توی مدینه
شبا تا صب جم می کنه ستاره
 
سیل اومد و یه خونه رو خراب کرد
شمع امیدشو سوزوندو آب کرد
 
آسمونم روشو گرفت از اهلش
دعای زندگیشونو جواب کرد
 
مسلمونای بی خدا جم شدن
تا مزد پیغمبر شونو بدن
 
جلو چش علی تو شهر احمد
به پشت در کوثرشو سوزوندن
 
بچه هی خدا خدا می کردن
هیزما پشت خونه جا میکردن
 
بال و پری می سوخ میون آتیش
یه عده هم فقط نیگا می کردن
 
وقتیکه حرف تازیونه اومد
جراحتی رو دست و شونه اومد
 
تازه غلاف نفس زنون سر رسید
که دور بازو یه نشونه اومد
 
اونایی که از اینجا روزی خوردن
طناب آوردن و علی رو بردن
 
یه وضعی بود تو کوچه های یثرب
حقشه جا به جا همه می مردن
سروده روح الله عیوضی
 
***

تا خانه بجز راه کم و مختصری نیست
اهسته برو صبر کن اینجا خطری نیست
 
بعد از پر و بالی که زدم دور و برم را
گشتی که ببینی اثر از بال و پری نیست؟
 
رفتیم به خانه نکند گریه کنی خب!
قربان تو که خوب تر از تو پسری نیست
 
وقتی که رسیدیم تنت باز نلرزد
یک طور نشان می دهی اصلا خبری نیست
 
حالا به رخم خیره شو تا خوب ببینی
از ضربه ان حادثه دیگر اثری نیست
 
از روسری و گوش من این منظره پیداست
بر شاخه خونی شده دیگر ثمری نیست
سروده حسین رستمی
 
***
امیر من امام آسمونی
جونیمو دادم که تو بمونی
 
می سوزم و دورت می گردم تا که
خاکسترم بمونه بی نشونی
 
بشکنه دستی که طناب اورده
شوهرمو زخونه تنها برده
 
فدای تارموت هزار تا محسن
غصه نخور فاطمه که نمرده
 
اگر چه زخمی ام زداغ بابام
تو مسجدش دیدم که خیلی تنهام
 
صداقتم زیر پای سئوال رفت
رسوا شد اما دشمنت با حرفام
 
همونکه ادما رو بیچاره کرد
لعنت بهش دنیارو  آوراه کرد
 
چادر من شاهده که تو کوچه
نامه باغ فدکو پاره کرد
 
سپردمش دست خدا تا فردا
نفرین کنم  هر دو رو تو نمازا
 
بچه ها زود یتیم شدن علی جان
تو می مونی و غربت یه دنیا
 
به اسما گفتم یه تابوت بیاره
چشماتو واکن آسمون بباره
 
مخفیانه غسل و کفن کن امشب
دیگه حلال کن آخر بهاره
سروده روح الله عیوضی
 
***

 
قصد داری بروی و بدنم می لرزد
مادر اینه ها بی تو تنم می لرزد
 
گرچه سخت است ولی خوب تماشایم کن
به خدا بازوی خیبر شکنم می لرزد
 
بلبل زخمی باغم تو بگو علت چیست
چه شده غنچه ی ناز چمنم می لرزد
 
از همان روز که از کوچه ی غم برگشتی
تا بدین ساعت غربت حسنم می لرزد
 
آن قدر لرزه به اندام علی افتاده
گوئیا بر تن من پیرهنم می لرزد
 
تا به امروز ندیدند بلرزد کوهی
کوه بودم ولی امروز تنم می لرزد
سروده سید محمد جوادی
 
***
 بگو چه شده که برای سفر شتاب  کنی؟
چرا تو بر سر من خانه را خراب کنی؟
 
اگرچه پیکر پروانه ات کبود شده است
قرار نیست مرا همچو شمع آب کنی
 
هنوز اشک به راه گفت و گو بسته است
مگر تو پلک گشایی و فتح باب کنی
 
طروات گل سجاده, اشک صبح تو بود
بمان که خانه ما را پر از گلاب کنی
 
حضور سبز تو هجده بهار بیش نداشت
تو این خزان شده را عمر خود حساب کنی
 
در این مدینه سلام علی جواب نداشت
تو نیز با سفر خود, مرا جواب کنی
 
به اشتیاق حسین از کفن گشودی دست
به کربلا چه زغوغای آب آب کنی؟!
سروده جواد محمد زمانی

برچسب‌ها: اشعار شهادت حضرت فاطمه زهرا, فاطمیه
جمعه 1392/12/23 | 11:53 | یه بنده خدا |

 

سلام اي گل خاتم المرسلين
مصفا شده از تو عرش برين


بهشت خدا جلوه ي روي تو
شب عارفان چله ي موي تو


شكفته ز چشمت گل رازقي
ولاي تو سرلوحه ي عاشقي


شبستان قلب تو خلد برين
رواق نگاه تو حشر آفرين


مسيحاي صدها مسيحا تويي
چراغ شب تار موسي تويي


به گرد سرت اي مه دلنشين
پرد روز و شب روح روح الامين


شكافد به اعجاز تو رود نيل
دهد آب پاي تو صد سلسبيل


چه شعري؟ چه مدحي بخوانم؟ بگو
كه با آن نريزد مرا آبرو


نوشتم كه چون جزر و مد همچو موج
بگويم ز اوصاف تو فوج فوج


تو بر كشتي علم ها لنگري
ز هر راستگو در دو عالم سري


تو ممدوح باراني از جنس نور
زلالي چنان چشمه اي در بلور


تو ترتيل احساسي از لحن عشق
تو ديباچه ي ياسي از صحن عشق


چنان شمعم از نور تو ناطقم
قبولم کنی عاشقی صادقم


كبوتر شدم تا زنم بال و پر
شبي كه شدم با دلم همسفر


شكفتم ز آهت كه دركم كني
كمي مرز احساس را كم كني


تو تصوير دردي به قاب سكوت
كه از داغ تو رفته تاب سكوت


الا اي گل گلشن عالمين
تو را مي شناسم به عشق حسين


شنيدم كه در شور و شين بوده اي
عزادار جدت حسين بوده اي


تو گفتي به عشاق خود تا خداست
كه قبر حسيني قلوب شماست


من از نسل خونم دوايم تويي
بقيعم تويي ، كربلايم تويي


دل از دست دادم كه مستت شوم
گدازاده اي پيش دستت شوم


گدايم، گدايم، گداي توام
سگ ريزه خوار عطاي توام


مرا حكم شب سوزيم مي دهند
در خانه ات روزيم مي دهند


چه خوبست من را هلاكم كنند
حوالي كوي تو خاكم كنند


بقيع تو از كعبه پر شورتر
حريمت كمي از جنان دورتر

سروده رضا دین پرور


برچسب‌ها: شعر ودلادتی و هیئتی امام صادق
جمعه 1392/10/27 | 0:55 | یه بنده خدا |
رسانده ام به حضور تو قلب عاشق را

دل رها شده از محنت خلايق را

 

دلي که پر زده تا آستان احسانت

که غرق نور اجابت کني دقايق را

 

بر اين کوير ترک خورده‌ي دل خسته

ببار جرعه اي از کوثر حقايق را

 

مريد صبح نگاه تو مي برد از ياد

مگر ترنم «قال الامامُ صادق» را؟

 

نگاه لطف تو آقا به دل بها داده

و با رضای تو دارم رضای خالق را

 

تویی که ضامن صبح سعادتم هستی

تویی که روشنی هر عبادتم هستی

 

پر از شميم بهشت است منبرت آقا

به برکت نفحات معطرت آقا

 

هنوز عطر مليح محمدي دارد

گُلِ دميده ز لبهاي أطهرت آقا

 

شبيه حضرت خاتم مدينة العلمي

شنيدني ست کرامات محضرت آقا

 

و ديده ايم به وقت جهاد انديشه

هزار مرتبه ما فتح خيبرت آقا

 

چهار هزار حکيم و فقيه و دانشمند

رهين مکتب انديشه گسترت آقا

 

نگاه روشنت آقا ستاره پرور بود

شکوه بي بدل تو زُراره پرور بود

 

تو آمدی و جهان غرق در خِرَد می شد

دلیل ها همه با عشق مستند می شد

 

تو آمدی پر و بالی دهی به دلهامان

به پای درس تو هفت آسمان رصد می شد

 

خوشا به حال دلی که عروج را فهمید

مسیر روشن تو از بهشت رد می شد

 

میان آن همه شاگرد شد سعادتمند

کسی که مذهب عشق تو را بَلَد می شد

 

نفس زدي و جهان را حيات بخشيدي

تجليات الهي الي الابد مي شد

 

جهان نشسته سر سفره‌ي رواياتت

شهود مي چکد از جلوه زار ميقاتت

 

سر ارادت ما و غبار صحن بقيع

همان حريم بهشتي همان بهشت بديع

 

همان ديار الهي که از نسيم خوشش

شده ست شهر مدينه پر از شميم ربيع

 

«و يطعمون علي حبّه ...» نمايان است

کرانه هاي کرامت چه بي کران و وسيع

 

گدائي حرمت اعتبار هر عاشق

اميد ماست توسل در اين سراي رفيع

 

چه غم ز غربت دنيا و حسرت عقبا

نگاه روشنتان تا براي ماست شفيع

 

کليد معرفت اينجا ارادت و عشق است

سر ارادت ما و غبار صحن بقيع

 

مگير از دل من يارب اين سعادت را

گدائي حرم اهل بيت عصمت را

 

غبار مقدم تو عطر آشنا دارد

برای دیده ام اعجاز کیمیا دارد

 

گدای خانه به دوش توام قبولم کن

گدای تو به جز این آستان کجا دارد؟

 

دگر چه جای گلایه ز فقر می ماند

کسی که در دو جهان، مهربان! تو را دارد

 

دل شکسته‌ي من حرفهاي ناگفته

دل شکسته‌ي من شوق التجا دارد

 

کسی که بوده تمام وجودش از جودت

در آستانه ات امشب دو خط دعا دارد

 

همیشه آرزوی پر زدن به سوی بقیع

همیشه حسرت دیدار کربلا دارد

 

چه می شود همه‌ي عمر با شما باشم

غبار صحن تو و صحن کربلا باشم

 سروده یوسف رحیمی

***

 

  پيربزرگ طايفه بود و كريم بود

 در اعتلاي نهضت جدش سهيم بود

 

  مسندنشين كرسي تدريس علم ها

  شايسته صفات حكيم و عليم بود

 

  نوح و خليل جمله مريدان مكتبش

  استاد درس حكمت و پند كليم بود

 

 برمردمان تب زده ی شهرشرجي اش

 عطر مبارک نفسش چون نسیم بود

 

 زحمت كشيد وباغ تشيع شكوفه داد

  مسئول باغباني باغي عظيم بود

 

  قلبش شبيه شيشه ی تنگ بلور بود

 عمری به فکر نان شب هر یتیم بود

 

 از ابتداي كودكي اش  تا دم وفات

 نزديكي محله ی زهرا مقيم بود

 

 منت نهاد و آمد و ما پيروش شديم

  امروز اگر نبود شرایط وخیم بود

 

 تازه سروده ام غزل مدحتش ولي

 يادش ميان قافيه ها از قديم بود

سروده وحید قاسمی

***



برچسب‌ها: شعر ولادت امام جعفر صادق, رضا دین پرور, وحید قاسمی
جمعه 1392/10/27 | 0:49 | یه بنده خدا |

باران گرفت و سقف مدائن نشست کرد

دندانه‏هاى کنگره قصد شکست کرد

 

نورى به صحن معبد زردشتیان رسید

کآتشکده ز نابى آن‏ نور مست کرد

 

بالا بلند آمد و هر ارتفاع را

در زیر پا نهاده و پایین و پست کرد

 

در هر دلى نشست و به شکلى ظهور داشت

این گونه بود کآینه را خود پرست کرد

 

وقتى سؤال کردم از او خود اشاره‏اى

در پاسخم به پرسش روز الست کرد

 

حُسنش به غایت است و ظهورش قیامت است

زیباترین هر آنچه که زیباتر است کرد

 

فیض مقدسى و تعجب نمى‏کنم

این چیزها که هست، نگاه تو هست کرد

سروده رضا جعفری

***

 

لب نگار که باشد رطب حرام بود

زمان واجبمان مستحب حرام بود

 

فقیه نیستم اما به تجربه دیدم

بدون عشق مناجات شب حرام بود

 

اگر که هست طبیبم طبیب دوّاری

به من معالجه ی در مطب حرام بود

 

برآنکه دشمن اولاد توست نیست عجب

که نطفه اش نسب اندر نسب حرام بود

 

تو مرد ظرفشناسی و مهِر اولادت

عجم که هست برای عرب حرام بود

 

تو را در کمال نوشتند یا رسول الله

بزرگ آل نوشتند یا رسول الله

 

تو آفریده شدی و سرآمدت گفتند

هزار مرتبه اَحسن به ایزدت گفتند

 

تورا به سمت زمین با نسیم آوردند

توآمدی و ملائک خوش آمدت گفتند

 

نشان دهنده ی معصومیِ قبیله توست

اگر که قّبه خضرا به گنبدت گفتند

 

تمام آل عبا«کُلنا محمّد» بود

توعین نوری و در رفت و آمدت گفتند

 

اگر چه یک نفری، جمع چهارده نفری

تورا محمّد و آل محمّدت گفتند

 

شب ولادتت ای یار می کنم خیرات

نثار مقدم خیر تو چهارده صلوات

 

برای خُلق تو باید کنند تحسینت

نشد مشاهده شصت و سه سال نفرینت

 

از آن طرف تو اگر نور آخرین هستی

نوشته اند از این سو تو را نخستینت

 

هزار و سیصد و هشتاد و چندمین سال است

شدیم کوچه نشینت، شدیم مسکینت

 

شدیم ریزه خور سفره های سیّدی ات

گدای سفره ی هر سال چهارده سینت

 

توآمدی که علی را فقط ببینی و بس

نداده اند به جز دیده ی خدا بینت

 

یتیم مکه ای اما بزرگ دنیایی

اگر چه خاک نشینی، همیشه بالایی

 

مرا اویس شدن در هوای تو کافی است

اگر چه باز ندیدم، دعای تو کافی است

 

همینکه بوی تو را در مدینه حس کردم

لبم رسید به خاک سرای تو کافی است

 

چه حاجتی به پسر داری ای بزرگ قریش

همینکه فاطمه داری برای تو کافی است

 

همینکه اوّل هر صبح پیش زهرایی

برای روشنی لحظه های تو کافی است

 

تو آن پیمبر دنباله داری و بعدت

اگر علی تو باشد به جای تو کافی است

 

قسم به اشهد ان لااله الا الله

تو آمدی که بگویی علی ولی الله

 

تو آمدی و ترحّم شدند دخترها

چقدر صاحب دختر شدند مادرها

 

تو آمدی و رعیّت شکوه عبد گرفت

بدین طریق چه آقا شدند نوکرها

 

خدای خوب به جای خدای چوب نشست

و با اذان تو بالا گرفت باورها

 

بگو: مدینه علمی، علی درآن است

بگو: که واجب عینی است حرمت درها

 

بریز شیره پیغمبری به کام حسین

که از حسین بیاید علی اکبرها

 

زمان گذشت زمان ظهور دیگر شد

حسین منی انا من حسین اکبر شد

 

هزار حضرت مریم کنیز مادر توست

تورا بس است همینکه بتول، دختر توست

 

به دختران فلان و فلان نیازی نیست

اگر خدیجه والامقام همسر توست

 

علی و فاطمه دو رحمت خداوندی

برای عالم دنیا و صبح محشر توست

 

به یک عروج تو جبرئیل از نفس افتاد

خبر نداشت که این تازه اوج یک پَر توست

 

به عرش رفتی و ماندی در آن تقّرب محض

خدا برابر تو یا علی برابر توست

 

تو با علی جریان ساز شیعه اید ، اما

شناسنامه ی شیعه به نام جعفر توست

 

همیشه شکر چنین نعمتی روی لب ماست

که جعفر بن محمد رئیس مذهب ماست

سروده علی اکبر لطیفیان

***

پیمبـری و  همـه زیـر سایـه ی پر تو

دوبـاره جلـوه نمـوده جمـال انور تو

 

تو آمدی و جهان شد پر از گل و ریحان

تمـام عـالـم امکـان شـده معطر تو

 

به وسعت  همه ی آسمـان کـرم داری

چه مصرع غلطی!! آسمان، نشانگر تو ؟؟

 

جهان برای تو و مرتضـاست یـا احمد

جهان، علی و تو، هرسه، برای دختـر تو

 

تـو احمـدی و نگـیـن پیمبرانی تو

به جـان فاطمه آرام قلب و جانی تو

 

کلام تو شده درسی به مکتـب پسرت

تو آسمـانی و صـادق درون تو قمرت

 

ز عطر و بـوی خوش تو دلم بهـا گیرد

شوم چو گوهر نابی فقط به یک نظرت

 

تو شمع جـان منی ای امیـد قلب همه

زمین نه دور خودش،گردد آن بدور سرت

 

ندیده عاشقت هستم چنان اُویس قرن

تمـام خلقـت گیتـی گـدا و دربدرت

 

بیا و رحمت خود را نما تو شامل حال

که با نگات بخوانم محـول الاحـوال

 

چه گویم از تو که سر تا به پا کرم داری

همیشه دست نـوازش تو بر سرم داری

 

جـدا نبـود ولایـت از آن نبـوت تو

خـزانـه دار رسالت چو جعفرم داری

 

مزار صادق تو خاکی است و بی زائـر

چه عاشقانـه نگـر زائـر و حرم داری

 

خبر بده تو به محسن از آن گل پنهان

که جـد من خبر از قبـر مادرم داری؟

 

بـه خـانـواده ات آقـا ارادتی دارم

محمـد آمـده بـرلب عبـادتی دارم

سروده سید محسن حبیب الله پور

***


آیه آیه همه جا عطر جنان می آید

وقتی از حُسن تو صحبت به میان می آید

 

جبرئیلی که به آیات خدا مأنوس است

بشنود مدح تو را با هیجان می آید

 

مي رسي مثل مسيحا و به جسم کعبه

با نفس هاي الهي تو جان می آید

 

بسکه در هر نفست جاذبه‌ی توحیدی است

ریگ هم در کف دستت به زبان می آید

 

هر چه بت بود به صورت روی خاک افتاده‌ ست

قبله‌ی عزت و ايمان به جهان مي آيد

 

با قدوم تو براي همه‌ی اهل زمين

از سماوات خدا برگ امان مي آيد

 

نور توحيدي تو در همه جا پيچيده ست

از فراسوي جهان عطر اذان مي آيد

 

عرش معراج سماوات شده محرابت

ملکوتی ست در این جلوه‌ی عالمتابت

 

خاک از برکت تو مسجد رحمانی شد

نور توحید به قلب بشر ارزانی شد

 

خواست حق، جلوه کند روشني توحیدش

قلب پر مهر تو از روز ازل بانی شد

 

ذکر لب های تو سرلوحه‌ی تسبیحات است

عرش با نور نگاه تو چراغانی شد

 

قول و افعال و صفاتت همه نور محض اند

نورت آئينه‌ی آئين مسلماني شد

 

به سراپرده‌ی اعجاز و بقا ره یابد

هر که در مذهب دلدادگی ات فانی شد

 

خواستم در خور حسن تو کلامی گویم

شعر من عاقبتش حسرت و حیرانی شد

 

اي که مبهوت تو و وصف خطي از حسنت

عقل صد مولوی و حافظ و خاقاني شد

 

«از ازل پرتو حسنت ز تجلي دم زد

عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد»

 

جنتی از همه‌ی عرش فراتر داری

تو که در دامن خود سوره‌ی کوثر داري

 

دیدن فاطمه ات دیدن وجه الله است

چه نیازی است که تا عرش قدم بر داری

 

جذبه‌ی چشم تو تسخیر کند عالم را

در قد و قامت خود جلوه‌ی محشر داری

 

عالم از هيبت تو، شوکت تو سرشار است

اسداللهی چون حضرت حيدر داری

 

حسنين اند روی دوش تو همچون خورشید

 جلوه‌ی نورٌ علي نور ، مکرر داری

 

اهل بیت تو همه فاتح دل ها هستند

روشني بخش جهان، قبله‌ی دنيا هستند

 

اي که در هر دو سرا صبح سعادت با توست

رحمت عالمي و نور هدايت با توست

 

چشم امید همه خلق و شکوه کرمت

پدر امتي و اذن شفاعت با توست

 

با تو بودن که فقط صرف مسلماني نيست

آنکه دارد به دلش نور ولايت، با توست

 

بي ولاي علي اين طايفه سرگردانند

دشمني با وصي ات، عين عداوت با توست

 

بايد از باب ولاي علي آيد هر کس

در هواي تو و در حسرت جنت با توست

 

سالياني ست دلم شوق زيارت دارد

يک نگاه تو مرا بس، که اجابت با توست

 

کاش مي شد سحري طوف مدينه آنگاه

نجف و کرب و بلا و حرم ثارالله

سروده یوسف رحیمی

 


برچسب‌ها: شعر ولادت پیامبر اسلام
دوشنبه 1392/10/23 | 15:55 | یه بنده خدا |

خواهید اگر از این سرایم ببرید

از خاک حسین کمی برایم ببرید


با ذکر حسین نفس زدم تا دم مرگ

با روضه ی او به کربلایم ببرید

سروده کمال مومنی

***

عمریست دلم گشته گدایت ارباب

دلبسته ی آن صحن و سرایت ارباب


باز از کرمت بیا مرا راهی کن

تا بوسه زنم به کربلایت ارباب

سروده کمال مومنی


برچسب‌ها: شعر امام حسین, شعر هیئتی و مذهبی
چهارشنبه 1392/10/18 | 13:29 | یه بنده خدا |

ملک الموت مزن شعله به زخم جگرم

وای من گر تو مدارا نکنی با پدرم


صبـر کـن سیر ببینم رخ بابایم را

چه کنم سدّ نگاهم شده اشک بصرم


قسمت این بود که بالای سرش بنشینم

چشم بگشایم و جان دادن او را نگرم


وقت جان دادن خود گفت: مقدر این است

دو مـه و نیم دگر فاطمه را هم ببرم


ای پدر! مادر مظلومه من یار تو بود

من پس از رفتن تو جان علی را سپرم


با تن خسته و بازوی کبود از مسجد

قول دادم که علی را به سوی خانه برم


دست از دامن حیدر نکشم یک لحظه

گر بریزند همه اهل مدینه بـه سرم


قسمت این بود که بعد از تو بمانم بابا

تا که با دادن جان، جان علی را بخرم


به فدای سر یک موی علی باد پدر

گـر میـان در و دیـوار دهد جان، پسرم


جگرت سوخت به هر بیت که گفتی «میثم»

اجـر ایـن سـوختنت بـا احـدِ دادگرم

سروده غلامرضا سازگار

***


از سوزِ تب توانی به پیکر نداشتی

فکری به غیر فاطمه در سر نداشتی

 

یادِ خدیجه می کنی و آه می کشی

یعنی که تاب دوریِ همسر نداشتی

 

بعد از غدیر و توطئه هایِ منافقین

دلشوره جز غریبی حیدر نداشتی

 

میخواستی سفارش حقِ علی کنی

امّا چه فایده که تو یاور نداشتی

 

عمری برای اینکه هدایت شوند خلق

در سینه غیر یک دلِ مضطر نداشتی

 

وقتی صدایِ فاطمه آمد که سوختم

در عرش میشنیدی و باور نداشتی

 

رفتی از این دیار وَ اِلّا به یک نفس

تابِ صدایِ نالۀ دختر نداشتی

 

مسمار داغ بود و لب از سینه برنداشت

آنجا مگر بهشت مُعطّر نداشتی

 

پنجاه سالِ بعد مشخص شود چرا

از روی سینه جسمِ حسین بر نداشتی

 

وقتی عدو محاسن او را گرفته بود

از ره رسیدی عمّامه بر سر نداشتی

 

زینب نیابتاً ز تو بوسید آن گلو

زیرا که تابِ بوسۀ حنجر نداشتی

 سروده قاسم نعمتی

***


در ماتم فراق پدر گریه میکنم

همراه شمس و نجم و قمرگریه میکنم

 

شب ها و روزها زغمش مویه میکنم

تا آخرین  توان بصر گریه میکنم

 

خواب شبانه ازسر زهرا پریده است

مانند شمع تا به سحر گریه میکنم

 

داغی عظیم دیده ام ای مردمان شهر

با لحن جانگدازی اگر,گریه میکنم

 

پیغمبر طوایف اهل بکاء شدم

قدر تمام اشک بشر گریه میکنم

 

خشکد اگر که چشمه ی اشکم دوباره من

با دیده های سرخ جگر گریه میکنم

سروده وحید قاسمی

 


برچسب‌ها: شعر رحلت پیامبر اکرم, ص
یکشنبه 1392/10/08 | 23:59 | یه بنده خدا |

 آيا شده بال و پرت آتش بگيرد
هر چيز در دور و برت آتش بگيرد

آيا شده بيمار باشی و نگاهت
از نيش خند همسرت آتش بگيرد

آيا شده يک روز گرم و وقت افطار
آبی بنوشی ... جگرت  آتش بگيرد

آيا شده تصويری از مادر ببينی
تا عمر داری پيکرت آتش بگيرد

 می گريم از روزی که می بينم برادر
در کوفه موی دخترت آتش بگيرد

می گريم از روزی که می بينم برادر
از هرم خاکستر سرت آتش بگيرد

 آه ... از خنکهای گلويت بوسه ای ده
تا قبل از اينکه حنجرت آتش بگيرد

 آقا بس است ديگر مگو از شعله هايت
ترسم که جان خواهرت آتش بگيرد
سروده یاسر حوتی
***
هر نگاهت شکيب مي بارد
چشم هايت خلاصه‌ی صبر است
همه‌ی عمر پر تلاطم تو
لحظه لحظه حماسه‌ی صبر است

 
نقش انگشترت حکايت داشت*
عزّتت را کسي نمي فهمد
چه غمي جانگداز تر از اين
ساحتت را کسي نمي فهمد

 
چشم بارانی ات پریشان از
ظلمت سرد اين کوير شده
چقدر اين قبيله بي دردند
چشم هايت چقدر پير شده
 

باز از آسمان روشن عشق
ماجراي هبوط معنا شد
صلح و ... تنهائي ات رقم مي خورد
غربت اين سکوت معنا شد
 

نور حق را چه زود مي پوشاند
سايه هاي کبود بد عهدي
که به چشمان روشنت آقا
مي رود باز دود بد عهدي


چشم هاي تو پر شفق گشته
ابرواني پر از گره داري
لشکر تو عجب وفادارند
بين محراب هم زره داري
 

آسمان هم به گريه افتاده
همنوا با صداي زخمي تو
در مدائن هنوز شعله ور است
غربت کربلاي زخمي تو
 

چقدر چشم هاي يارانت
عشق و دلداگي نثارت کرد!
دست بيعت شکن ترين مردم
خيمه ات را چه زود غارت کرد

 
مي کشد دست هاي بي رحمي
آخر از زير پات سجاده
بين محراب عجب غريبانه
آسمان روي خاک افتاده

 
حضرت آسمان! چهل سال است
جهل اين قوم خسته ات کرده
خون شده قلبت از زميني ها
بي وفايي شکسته ات کرده
 

حاجت تو روا شده ديگر
شب اندوه رو به پايان است
ولي از داغ اين غريبستان
چشم هايت هنوز گريان است

 
لحظه هاي وداع جاري بود
شعله‌ی غربت و مروري سرخ
چه گريزي به کربلا مي زد
از دل لحظه ها عبوري سرخ:

 
هيچ روزي شبيه روز تو نيست
تير و شمشير و تيغ و سر نيزه
به تن تو دخيل مي بندند
نيزه در نيزه ، نيزه در نيزه
سروده یوسف رحیمی
***

غارت زده منم که کنارت نشسته ام
غارت زده منم که ز داغت شکسته ام

غارت زده منم که تو را خاک می کنم
تابوت را ز خون تنت پاک می کنم

غارت زده منم که ز کف داده صبر را
با دست خویش کنده برای تو قبر را

غارت زده منم چه کنم با جنازه ات
ای وای ریخته به زمین خون تازه ات

غارت زده منم که ز داغ برادرم
می ریزم از کنار تنت خاک بر سرم

غارت زده منم که ز آغوش بسته ات
می گیرم آه چادر خاکیّ مادرم

من را به داغ  قتل تو غارت نموده اند
نه کربلا نه کوفه نه در شام دلبرم

داغی که رفتن تو روی سینه ام گذاشت
والله بود سخت تر از غارت حرم
...
«تشییع روز با من و تو سازگار نیست
تا شب تو را به جانب قبرت نمی برم»1
1.بیت از علی اکبر لطیفیان
سروده محمد بیابانی
***
غربت برای تو به وطن گریه می کند
هر مرد در غم تو چو زن گریه می کند

خونابه ی نگاه تو وقتی تمام شد
بر غصه ی دل تو دهن گریه می کند

باران گرفت و لاله ی عباسی ات شکفت
عباس بر تو سرو چمن گریه می کند

رفتی که حرف دل بزنی رخ خضاب شد
اینجا حنا به طرز سخن گریه می کند

تو روح زینبی، سر جدّت نگاه کن
بر روح زخم خورده، بدن گریه می کند

از شاهکار صلح تو طرحش بلند شد
هفتاد و دو سری که به تن گریه می کند

هفتاد روزن از کفن تو گشوده شد
در ماتم تن تو کفن گریه می کند

در هر کسی برای حسن اشک چشم نیست
معنی، حسین بهر حسن گریه می کند
سروده محمد سهرابی
***


اشکهایش به مادرش رفته
 سینه ی پر شراره ای دارد
 نه! به یک طشت اکتفا نکنید
 جگر پاره پاره ای دارد
 
 از علی هم شکسته تر شده است!
 علتش کینه ها، حسادت هاست
 غربت چشمهای مظلومش
 سند محکم خیانت هاست
 
 خواهرش را کسی خبر نکند
 مادرش خوب شد که اینجا نیست
 لخته خونها سرِ لج افتادند
 هیچ طشتی حریف آنها نیست
 
 از غرور شکسته اش پیداست
 صبر هم صحبتِ دلِ آقاست
 نه! من از چشم سم نمی بینم
 کوچه ای شوم قاتل آقاست
 
 کوچه ای تنگ، کوچه ای تاریک
 شده کابوس هر شبِ آقا
 «برگه را پس بده...نزن نامرد...»
 چیست این جمله بر لبِ آقا !؟
 
 از صدایِ شکستن بغضش
 چشم دیوارها سیاهی رفت
 مادرش راه خانه ی خود را
 تا زمین خورد، اشتباهی رفت
 
 تا که باغش میان آتش سوخت
 میله های قفس نصیبش شد
 کودکی نه! بگو خزانِ بهار
 پیری زودرس نصیبش شد
 
 نفسش بند آمده ای وای
 به خدا نای روضه خوانی نیست
 شکر دارد که گوشه ی این طشت
 لااقل چوب خیزرانی نیست
سروده ی وحید قاسمی
***

دست و پا ميزني و بال و پرت ميريزد
گريه ي خواهر تو روي سرت ميريزد

بهتر است سعي كني اين همه سرفه نكني
ورنه در طشت تمام جگرت ميريزد

در تقلاي سخن گفتني اما نه... نه...
جگرت از دهنت دور و برت ميريزد

خبرش پخش شده زهر تو را خواهد كشت
بي سبب نيست كه اشك پسرت ميريزد

جگرت،بال و پرت،اشك ترت ريخت ولي
چه كسي هست كه با نيزه سرت ميريزد؟
سروده هاني امير فرجي
***

تو وارث تمامی غم های مادری
مسموم زهر کاری یک کوچه و دری

نام تو با بقیع گره ای کور خورده است
همسایه همیشگی حوض کوثری

تو مادری ترین امامان شیعه و...
درد آشنای درد دل چاه و حیدری

لعن خدا بر آنکه مذلت خطاب کرد
انگار نه انگار نوه پیمبری

کمتر به خود به پیچ از این التهاب زهر
چیزی نمانده است که پر در بیاوری

خود،کربلاست هروله دور بسترت
اما حزین کرب و بلای برادری

 بی اختیار یاد غم شام می کنی
وقتی که چشمهات می افتد به معجری

 این تیرها که بغض جمل بر تن تو زد
شد نیزه سنان و رگ گردن تو زد
 سروده علی آمره


برچسب‌ها: شعر شهادت حضرت امام حسن مجتبی
یکشنبه 1392/10/08 | 23:41 | یه بنده خدا |

بعد از تو گوشواره به دردم نمی خورد

رخت و لباس پاره به دردم نمی خورد


ای آفتاب برسرزینب طلوع کن

این چند تا ستاره به دردم نمی خورد


نزدیک تر بیا که کمی درد دل کنیم

تنها همین نظاره به دردم نمی خورد


مارا پیاده کن،سرمان سنگ می خورد

این بودن سواره به دردم نمی خورد

چندین شب است منتظرصحبت توام

حرفی بزن،اشاره به دردم نمی خورد


این ها مرابه مجلس خوبی نمی برند

بعد از تو استخاره به دردم نمی خورد


این سنگها هنوز حسابم نمی کنند

با این حساب چاره به دردم نمی خورد


این تکه حجم موی مرا پُر نمی کند

پس آستین پاره به دردم نمی خورد

سروده علی اکبر لطیفیان

***


گاهی ز روی نی سر تو می خورد زمین

گاهی سر برادر تو می خورد زمین


فریاد "یا حسین" دلم می رود به عرش

تا صورت مطهر تو می خورد زمین


خوشحال می شوند که از خستگی راه

در شهر شام خواهر تو می خورد زمین


محرم نمانده تا که بلندش کند ز خاک

وقتی ز ناقه دختر تو می خورد زمین


با دست خویش بر دهنش مشت می زند

پیش سه ساله تا سر تو می خورد زمین


با ناله ی رباب شود هر دلی کباب

هر بار راس اصغر تو می خورد زمین


اینجا دوباره دست علی بسته می شود

اینجا دوباره مادر تو می خورد زمین

سروده رضا رسول زاده

***

آب ميخواهد چه كار؟ آب آورش را پس دهيد

آي مردم ! زود عموي دخترش را پس دهيد


دست هايش را چرا در زير پا انداختيد؟

زودتر آن سايه بان خواهرش را پس دهيد


لشگر ِ بي آبرو ، اين آبرو ريزي بس است

مشك ، يعني آبروي مادرش را پس دهيد


گم شده اعضاي او از ضربه ي سختِ عمود

خاكهايِ علقمه چشم ترش را پس دهيد


دستمالي بود تا سر را به هم نزديك كرد

لااقل عمامه ي رويِ سرش را پس دهيد


آن شبي كه ميدود در بين صحرا دخترش

آبروداري كنيد و معجرش را پس دهيد


آه ميبيند نگاهِ مادري در خيمه ها...

كم پريشانش كنيد و اصغرش را پس دهيد

سروده علی اکبر لطیفیان

***


تو میان طشت جاخوش کرده ای بابا - ولی

من برای دیدنت بالا و پایین می پرم


من تقلا کردن ام بی فایده ست پاشو ببین

حال دیگر گشته ام مانند زهرا مادرم


یاد داری تو کبودی های روی پیکرم ؟

یاد داری آمدم من پابه پای نیزه ات ؟


هرچه من اصرار کردم تازیانه می زدند

ناگزیر از چادر عمه گرفتم بر سرم


در میان کوچه و بازار شهر شام بود

بر سرش میکرد طفلی شاد و خندان معجرم


هرچه بوده مطرب و رقاصه اینجا آمده

شادمانی میکنند در پیش چشمان ترم


در میان بزم عیش و نوش جای تو نبود

خیزران- دندان تو - هرگز نمیشد باورم


بی حیایی داد میزد با اجازه یا امیر

باخودم آن دختر شیرین زبان را می برم

علیرضا خاکساری

***


باید كه از نیزه سرت را پس بگیرم

رگ هایِ سرخ حنجرت را پس بگیرم


آه ای سلیمان زمانه سَعیَم این است

از ساربان انگشترت را پس بگیرم


باید كه از سرنیزه های تیز و سنگین

ته مانده هایِ پیكرت را پس بگیرم


باید كه از غارتگران نامسلمان

عمامه ی پیغمبرت را پس بگیرم


باید كه از آن بی حیای پست و نامرد

خلخال پای دخترت را پس بگیرم

سروده محمد حسن بیاتلو

***

می سوزم و نمانده مرا راه دیگری

آری فرشته ام که ندارم دگر پری


سنگین شده عبور نفس های خسته ام

انگار بین سینه ی من رفته خنجری


من می چشم مقابل ابروی زخم تو

بی رحمی و جسارت دست ستمگری


ما را به نام خارجیان سنگ می زنن

حتّی اگر که آیه ی قرآن بیاوری


قرمز طلوع کرده ای از مشرق تنور

این جا نبوده است مگر جای بهتری؟


دلتنگ عطر زخمی پیراهن توام

خورشید آسمان من ای عشق مادری

سروده علیرضا لک

***


هجوم ناگهان و وای زینب

به سمت كاروان و وای زینب


تن آقا بدون غسل و دفن و

بدون سایه بان و وای زینب


شنیده شد صدای مادری كه

نشسته قد كمان و وای زینب


رسیده بر سر گودال اما

خمیده ناتوان و وای زینب


دوباره دست هایی را كه بستند

دوباره ریسمان و وای زینب


دوباره كربلا غوغا و غوغا

دوباره سایه بان و وای زینب


شب و صحرا و آتش، طفل و معجر

امان و الآمان و وای زینب


دوباره گمشده در بین صحرا

دوتا از كودكان و وای زینب


نمانده روی گوشی گوشواره

به لب ها نیمه جان و وای زینب


برای دخترك های هراسان

نباشد پاسبان و وای زینب

سروده علی اکبر لطیفیان

***

دامن زلف تو در دست صبا افتاده 
که دل خسته ام اینگونه ز پا افتاده 

گرچه سر نیزه گرفته است سرت را بر سر
پیکرت روی تن خاک رها افتاده 

هی دعا می کنم از نیزه نیفتی دیگر
تا به اینجا سرت از نی دو سه جا افتاده

سنگ خورده است گمانم به لب و دندانت
که چنین نای تو از شور و نوا افتاده

باز هم حرمله افتاده به جان اسرا
گوش کن ولوله بین اسرا افتاده 

دخترت گم شده انگار همه می پرسند
از رقیه خبری نیست کجا افتاده
سروده مصطفی متولی





برچسب‌ها: اشعار بعد شهادت, کوفه و شام
جمعه 1392/08/24 | 14:38 | یه بنده خدا |
بنا نبود کسی پیکر تو را ببرد

عبای کهنه ی پیغمبر تو را ببرد

 

بنا نبود کسی نیزه بی هوا بزند

بنا نبود که بال و پر تو را ببرد

 

بنا نبود که در روز آخر عمرت

اجل بیاید علی اکبر تو را ببرد

 

بنا نبود برای دو قطره آب فرات

سه شعبه حنجره ی اصغر تو را ببرد

 

بنا نبود اگر در غروب کشتندت

شبانه جانب کوفه سر تو را ببرد

 

تمام جسم تو گیرم مقطع الاعضا

بنا نبود که انگشتر تو را ببر

سروده مهدی صفی یاری

***

کلاف و یوسفم را هر دو در بازار گم کردم

گل زهرائی ام را من در این گلزار گم کردم


بر آن بودم دل شیدا کنم در گیسویش پیدا

خدایا با چه کس گویم دل و دلدار گم کردم


اناالحق گوی می گردم به دنبال خم زلفش

سیه روزی تماشا کن طناب دار گم کردم


چه پیش آمد که در گودال زیر نیزه ها امروز

گلم را در زمان واپسین دیدار گم کردم


بگو یارا چرا صحرا ز عطر یاس لبریز است

همان یاسی که من بین در و دیوار گم کردم


بیا مادر که هم دردیم یادم هست می گفتی

که راه خانه را در کوچه چندین بار گم کردم

سروده سید جعفر فاطمیان منش





برچسب‌ها: شعر بعد شهادت امام حسین در روز عاشورا
جمعه 1392/08/24 | 14:19 | یه بنده خدا |

دلی از لطف حق سرشار داریم

به سر شور ونوای یار داریم

 

هوا خواه توایم ای یوسف حسن

کلافی در صف بازار داریم

 

اگر از جان و دل در انتظار یم

چرا برمعصیت اصرارداریم؟!

 

مگر در غیبت آقا چه کردیم؟

که شوق وعده ی دیدار داریم

 

زبانی گاه در بیهوده ولغو

گهی در ذکر و استغفار داریم

 

اگر که آبرویی مانده از ما

زنام عترت اطهار داریم

 

نظر کن یا عزیز الله ما را

توقع از شما بسیار داریم

 

مبادا چشم برداری زسایل

که با یک گوشه از آن کار داریم

 

غلام آستان شاه طوسیم

که هر چه هست از آن دربار داریم 

 

رسیده موسم حج فقیران

مرا هم حاجی مشهد بگردان

سروده ی احسان محسنی فر

***

باید خدا روزی کند یار تو باشیم

لحظه به لحظه یار وغمخوار تو باشیم

 

باید خدا روزی کند رویت ببینم

ما زنده با امید دیدارتو باشیم

 

گر او نخواهد غافلیم از تو همیشه

گر او بخواهد بهترین یار تو باشیم

 

ما را خدا خواهی گرفتار تو کردند

تا که نفس داریم بیمار تو باشیم

 

اغفرلنا تقصیرنا تا که قیامت 

محتاج بخشش های بسیارتو باشیم

 

باید خدا لطفی کند تا روز موعد

چشم انتظاران سبک بار تو باشیم

 

یوسف خریدن کار ما نا چیز ها نیست

ما گرمی صفهای بازار تو باشیم

 

رفتیم اگر مازیر خاک آقا کرم کن

تا باز گردیم گرفتار تو باشیم

 

گویند علمدار تو باشد ابالفضل

ما ریزه خواران علمدار تو باشیم

 

یابن الحسن در اربعین مارا دعا کن

مارا شریک گریه ات در کربلا کن

سروده ی جواد حیدری

 ***

ای منجی دلهای خزان دیده کجایی

کی می رسد آن جمعه موعود بیایی

 

ای نبض زمان ذکر دعای فرج تو

ما فوق مکان در نظر اهل ولایی

 

کنز الفقرایی و همانند نداری

تو رحمت موصوله ی احسان خدایی

 

عیب از دل ما نیست گرفتار تو هستیم

عیب است کریمان که برانند گدایی

 

ای زائر تنهای سحرهای مدینه

دل سوخته از روضه ی ام النجبایی

 

باید که تقاص دم مظلوم بگیری

چون منتقم خون امام الشهدایی

 

یک جمعه بیایی همه باشیم کنارت

گر میل کنی یا که اراده بنمایی

سرود احسان محسنی فر

***

دگر دعای ظهورت به روی لبها نیست

کسی به یاد شما ای عزیز زهرا نیست

 

اگر اراده نمایی به یاد تو هستیم

وگرنه یاد تو بودن سعادت ما نیست

 

منی که هییتی ام کمتراز تو می گویم

میان زندگی ما برای تو جا نسیت

 

خدا کندکه بیایی که در غیاب شما

میان نامه ی ما یک نشان تقوا نیست

 

نشان کسب رضای تو ای عزیز خدا

به غیر روضه گرفتن برای سقا نیست

 

کسی که سینه زن سینه ی شکسته نشد

درون سینه او عطری از تولا نیست

سروده جواد حیدری

***

وقتی به تن لباس سیاه عزا کنی

دل را به ماتمی ابدی مبتلا کنی

 

عالم تمام جامه ی ماتم به تن کنند

وقتی لوای خیمه ی ماتم بپا کنی

 

گویی حسین ویکسره اشکت روان شود

شاید که حق مطلب آن را ادا کنی

 

از نای خسته تو نوای حزین رسد

ذکر از شهید تشنه لب نینوا کنی

 

این عزت حسینی تو جاودانه باد

 تا آنکه زنده یاد عزیز خدا کنی

 

یار بلا کشیده حسین است وبا غمش

سینه سپر به غربت و رنج وبلا کنی

 

یا صاحب الزمان چه شود از کرامتت

ما را مقیم یک سحر کربلا کنی؟

 

وقتی طواف مرقد شش گوشه می کنی 

تنها دعای ماست که ما را دعا کنی

سروده ی سید محمد میر هاشمی

***

ای مقتدا برگرد تا دلها حسینی ست

مولای ما برگرد تا دلها حسینی ست

 

فرمود حق معرفت دست حسین است

بر نینوا برگرد تا دلها حسینی ست

 

گفتی که من با خسته دلها آشنایم

ای آشنا برگرد تا دلها حسینی ست

 

ای هر کلامت پرچم سبز هدایت

ا ی رهنما برگرد تا دلها حسینی ست

 

رفتی ز سرداب وبرون آیی ز کعبه

تا کربلا برگرد تا دلها حسینی ست

 

ای که شعارت یالثارات الحسین است

نور خدا برگرد تا دلها حسینی ست

 

خون خدا خونبها نور رخ توست

ای خون بها برگرد تا دلها حسینی ست

 

سرها هنوز از نیزه می خواند شما را

با نیزه ها برگرد تا دلها حسینی ست

 

گفتی فرج را با دعا از ما بخواهید

روح دعا برگرد تا دلها حسینی ست

 

گفتی که مادر! انتقامت را بگیرم

ای با وفا برگرد تا دلها حسینی ست

 

ما غصه ای غیراز غم غیبت نداریم

ای مقتدا برگرد تا دلها حسینی ست

سروده ی محمود ژولیده

***

شبی ای کاش چشمم فرش می شد زیر پای تو

سرم را روی دستانم می آوردم برای تو

 

به مژگان می زدم جارو کف کفش تو را اما

به جنت هم نمی دادم کفی از خاک پای تو

 

برای قلب مجروحم اگر که روضه می خواندی

میان اشک می مردم میان روضه های تو

 

دلم می خواست مثل گل شبی بودی در آغوشم

از این رو می برم حسرت همیشه بر عبای تو

 

هوای چشم من ابری هوای سینه ام صاف است

که دارم در دلم یادتو و در سر هوای تو

 

گرفته کعبه رونق بسکه گردیده است گرد تو

صفا حتی صفا را وام دارد از صفای تو

 

سرا پا چشمم و گوشم, امام جمعه ی دنیا

همین جمعه بیاید کاش از کعبه صدای تو

سورده سید محمد جوادی

***

از همون روزی که دنیا اومدم

تا رسیدنت دلم شور می زنه

ترسم اینه بمیرم, نبینمت

واسه دیدنت دلم شور می زنه

 

قلب من رو خط معکوس می زنه

لحظه هام ثانیه هام, یار نمی شن

نه کلافی, نه طلایی تو بساط

واسه یوسف اینا بازار نمی شن

 

الهی بشکنه پای فاصله

که جوونی منو ازم گرفت

چقدر بهت بگم دوست دارم

چقدر بهت بگم دلم گرفت

 

دوس دارم پر بکشم از این قفس

دوس دارم جون بگیرم زیرنگات

یه نگاه مهربونت مال من

همهی دار و ندار من فدات

 

تو حضور تو منم که غایبم

تو کلاس عشقتون جا می زنم

هی می گم یه روز منم عاشق می شم

هی می گم دل رو به دریا می زنم

 

آسمونم بی تو سوت و کور شده

بی تو این زمین چقدر صبور شده

دستمو هی روی دستم می زنم

دل من بدجوری از تو دور شده

سروده میثم سلطانی


برچسب‌ها: اشعار ماه محرم الحرام, شعر امام زمان صاحب الزمان حضرت مهدی
پنجشنبه 1392/08/09 | 0:29 | یه بنده خدا |

ذکر خیر تو به هر جا شد ویادت کردیم

دست بر سینه به تو عرض ارادت کردیم


پادشاهی جهان حاجت ما نیست حسین

به غلامی در خانه ات عادت کردیم

 

زیر این بیرق پاک تو شبیه شهدا

دم به دم ما طلب جام شهادت کردیم

 

آه محزون چو کشیدیم به غمهای شما

طبق فرمایش معصوم عبادت کردیم

 

رحمت محض تویی ای همه ی رحمت حق

بر در خانه ی تو کسب سعادت کردیم

 

امر فرمود خدا بر غم تو گریه کنیم

ما به دستور عمل از حین ولادت کردیم

سروده ی رضا رسول زاده

***

دل را برای روضه ی اشکت مذاب کن

ما را برای کربوبلایت خراب کن

 

ای ناله ی گلوی تو معراج اولیاء

با داغ خود به سینه ی ما انقلاب کن

 

عمری گذشت و ما حرمت را ندیده ایم

این کهنه آرزو زکرم مستجاب کن

 

ما را فقط میان عزای تو می خرند

پس لااقل بخاطر زهرا صواب کن

 

ما از اجل مهلت دیگر گرفته ایم

بر ما نمانده مهلت دیگر شتاب کن

 

لب تشنگان جرعه ی اشک غم توایم

آقا بیا و دیده ما را پر آب کن

 

ای صاحب کرم, شی بی غسل و بی کفن

ما را گدای طفل صغیر رباب کن

سروده کمال مومنی

***

چشمم از داغ تو ای گل پرشبنم شده است

آسمان تیره و تار است محرم شده است

 

ابر و باد و مه خورشید سیه پوش شدند

فرصت گریه برای تو فراهم شده است

 

حق بده پشتم اگر خم شده از غصه ببین

قامت نیزه هم از این همه غم خم شده است

 

دو سه روزی شده از حال لبت بی خبرم

چه شده موی تو آشفته و درهم شده است

 

لب و دندان و سرو صورت تو خونین است

چشم هایت چقدر چشمه ی زمزم شده است

 

پیش از این لهجه زهرائیت اینگونه نبود

چند دندان تو ای قاری من کم شده است

سروده سید محمد جوادی

***

دیونه یه سر داره هزارتا دردسر داره

تو دلش برا حسین یک دل پر شررر داره

 

اگه دیونه دیدی بزار دیونگی کنه

کاری باش نداشته باش برا دلش خطر داره

 

آخه اون بجز حسین نمی دونه چیزی دیگه

داغ کربلا رو با غصه بِرو جیگر داره

 

دیونه کار نداره عاقلا چی فکر می کنن

که براش چی فایده چه ها براش ضرر داره

 

اون فقط می فهمه که مادر ارباب و زدن

رو دلش داغ غم مادر و میخ در داره

 

دیونه روز نداره شبا دلش ککربوبلاست

آرزوی دیدن شیش گوشه تو سحر داره

 

عاقلا همه بیاین دیونه ی حسین بشین

آخه دیونه شدن برا حسین ثمر داره

 

اگه دیدی دیونه ترس نداره توی دلش

یه یل شیری مثه علی رو پشت سر داره

 

دیونه تاب نداره شیش ماهه ای روببینه

آخه تو دلش غم رباب بی پسر داره

 

یا ابالفضل تا میگه جنون اون گل می کنه

دلخوشه برا خودش یه قرصی از قمر داره

سروده کمال مومنی

***

حرف مادرم هنوز تو گوشمه

که سند خورده ی عشقتم آقا

من با عشق تو یه روز شروع شدم

آخرش مرده ی عشقتم آقا

 

توی هندسه مربع ندارم

هرچی که اومده شیش گوشه شده

می گن این دنیا بزرگه ولی من

همه دنیام قده شیش گوشه شده

 

آدما می گن نمک گیر توان

من می گم خاصیت تربتته

معجزه کردی و گریه شد پدید

گریه هم خاصیت غربتته

 

من نفس می کشم از نگاه تو

تو هوای تو اسیر نفسم

انقده اسم تو فریاد می زنم

تا یه روز برات بگیره نفسم

 

تا که یک لحظه فراموشم کنی

توی سینه یک حسینیه زدم

واسه انتخاب اسم سردرش

بین اسم بچه هات مرددم

سروده میثم سلطانی

***

حسین جان هرچه بوده هرچه هستم

تموم زندگیمو با تو بستم

 

میون تربتم چشم انتظارم

بگیری از کرم آقا تو دستم

سروده کمال مومنی

***

منو تنها نذار در هر دو عالم

ببین آقا شکسته پرّ و بالم

 

من از تو شرمسارم ای حسین جان

اگر کم گریه کردم کن حلالم

سروده کمال مومنی

***

تموم عمرمو دادم برایت

که تا بنویسی اسمم را گدایت

 

جوونی رفت و این حسرت به دل موند

ندیدم عاقبت من کربلایت

سروده کمال مومنی

***

تا عشق تو در سینه ی ما بیدار است

پیمانه ی این سبوی ما پربار است

 

آغاز جنون و مستی هر شب ما

با نام مبارک تو ای دلدار است

سروده کمال مومنی

***

در دام بلایش همه در زنجیریم

با عشق و جنون دل خود درگیریم

 

یک روز بیاید و نگوئیم حسین

در سینه زنی برای او می میریم

سروده کمال مومنی

***

منو داغ غمت بیچاره کرده

همه بند دلم رو پاره کرده

 

صدای ناله ی زهرا یه عمره

منو تو هیئتا آواره کرده

سروده کمال مومنی

***

نکند گریه برای غم تو کم بکنم

سینه را جز به عزای تو فراهم بکنم

 

همه ی ترس من این است که اندر عرصات

خجلت از فاطمه در عرش معظم بکنم

 

کاش زهرا نظری سوی دلم اندازد

دیده را با نظرش چشمه ی زمزم بکنم

 

من فقط دلخوش این رخت سیاه و علمم

که برایت همه شب ناله و ماتم بکنم

 

همره کعبه سیه پوش غمت کاش شوم

همه جا را حرم و ماه محرم بکنم

 

روضه خوانی کنم و یاد ابالفضل کنم

یاد خشکی لب ساقی علقم بکنم

 

حسرت کربوبلا را به دل آتش بزنم

تا چنین صحن تو در دیده مجسم بکنم

 

کی شود در وسط روضه خرابم بکنی

پای هر سینه زدن ذکر دمادم بکنم

 

کفش عشاق تو را جفت کنم تا اینکه

روضه را پا قدم حضرت خاتم بکنم

 

کاش با ذکر تو در کنج خیام تو حسین

شورش محتشمی باز به عالم بکنم

سروده کمال مومنی

 

 


برچسب‌ها: اشعار محرم الحرام, شعر امام حسین
پنجشنبه 1392/08/09 | 0:24 | یه بنده خدا |

ای جگر دار بکش نعره ی تکبیرت را

رو نما بار دگر غیرت شمشیرت را

 

زهره داران همه از هیبت تو می ترسند

پس نشان ده به عدو جلوه ی تصویرت را

 

چشم ناپاک اگر دور حرم بود بزن

با همه غیض و غضب بر سرشان تیرت را

 

هر حرامی که بخواهد به حرم روی کند

به دل معرکه آور تو دل شیرت را

 

علمت را به سر دست بیا بالا گیر

تا که معلوم کنی بر همه تاثیرت را

 

همه ی آبروی حضرت مولا با توست

پس رقم زن چو علی قصه و تقدیرت را

سروده کمال مومنی

***

نام عباس دیده ها را خوب گریان می کند

دیده پر اشک را سقا چراغان می کند

 

او بود باب الحسین ذخر الحسین عبدالحسین

عالمی را بر در ارباب مهمان می کند

 

 هر که می گوید حسین آغوش بگشاید براو

بردل سینه زنان لطف فراوان می کند

 

دست داده تا بگیرد دست هر افتاده را

این ابالفضل است برما لطف و احسان می کند

 

(خلق می دانند در بهداری قرب حسین

دردها رابیشتر عباس درمان می کند)

 

مادرش ام البنین هم ضامن عشاق اوست

در قیامت شیعیان را شاد و خندان می کند

 

دست او بر دست زهرا روز محشر دیدنی است

دست او مشگل گشایی از محبان می کند

 

پیش او از معجر زینب سخن گفتن خطاست

این سخن عباس را زار و پریشان می کند

 

سی شب ماه محرم باید از عباس گفت

گفتن از او لطف مهدی را نمایان می کند

سروده ی جواد حیدری

***

علم به دوش لشکر دو عالم

رو شونه هاش آورده آب ماتم

 

تیرا مقابل نگاش نشستن

داره میشه عمود زندگی خم

 

حرمت مشکشو نگه  نداشتن

رو دستای بریده پا گذاشتن

 

یه عده هم تو خیمه های تشنه

آه عزا تو سینه ها می کاشتن

 

قامت آسمون داره می شکنه

دو وم آورده علقمه یکتنه

 

چهار هزار نفر هجوم آوردن

چیزی نمونده از تن آینه

 

خیمه ها از عطش دارن سیر میشن

بعد غروب بچه ها هم پیر میشن

 

با این بی دستی هم غنیمته چون

بعد عمو معجرا درگیر میشن

 

افتاد زمین خیمه ها رو سوزوندن

سرشو از پهلو به نی کشوندن

 

خوب شد که مادرش نبود ببینه

مگر می شد آروم بشه بشینه

 

نذر حسین و زینب بچه هاش

از بسکه این زن با ادب ترینه

سروده ی روح الله عیوضی

***

تشنه جان دادی و در سوگت دل دریا شکست

نه دل دریا که بی تو قلب ماهی ها شکست

 

در کنار جسم اکبر گرچه خم شد زانویم

لیک پشت من زداغ تو همین حالا شکست

 

پهلوی مشکت رسید و اشکهایت را که دید

وای بر من بار دیگر پهلوی زهرا شکست

 

هرچه گل از ماتمت ای باغ گل پژمرده شد

هرچه دل در خیمه ها از غربتت یکجا شکست

 

آب می کوبد غریبانه سرخود را به سنگ

یعنی از داغ لب خشکت سر درریا شکست

سروده سید محمد جوادی

***

یکی خوابه ولی تو خوابه آبه

ببار بارون بذار راحت بخوابه

 

واسه فرمانده سخته که سپاهش

فقط درگیر تصویر سرابه

 

ببار بارون نگو تیر تو چشاشه

نمی بینه که دنیامون خرابه

 

ببار بارون تو کل دشت بوشه

یکی پخشه دل صحرا کبابه

سروده میثم سلطانی

***

تصویر تو را به سینه می چسبانم

پیش همه از وفای تو می خوانم

 

صدبار اگر بمیرم و زنده شوم

پای علمت به اذن حق می میانم

سروده کمال مومنی


برچسب‌ها: اشعار ماه محرم الحرام, شعر شهادت حضرت عباس ابالفضل
پنجشنبه 1392/08/09 | 0:16 | یه بنده خدا |

خداحافظی از کربلا

به سوی شام کوفه ام دل شکسته می برند

ببین که زینب توراغریب خسته می برند

همان وجود نازنین خدای صبر درزمین

تمام رکن قامتش زهم گسسته می برند

زیارت تو آمدم سرت نبود یا حسین

مرا برای دیدن سر شکسته می برند

تو در تنور و کودکان میان آتش حرم

غم تو ویتیم توبه دل شکسته می برند

ببین که یک شبه شده جمال ما همه کبود

زقتگاه تومرا به دست بسته می برند

سر امیر لشکرت به نیزه ها نمی نشست

ولی زبغض وکین سرش به نیزه بسته می برند

برای کودکان خود ز گوش کودکان تو

تمام گوشواره ها به مشت بسته می برند

سروده ی جواد حیدری

***

مصیبت کوفه و شام

لبهای تو مگر چقدر سنگ خورده است؟
قاری من چقدر صدایت عوض شده
تشریف تو به دست همه سنگ داده است
اوضاع شهر کوفه برایت عوض شده
تو آن حسین لحظه گودال نیستی
بالای نیزه حال و هوایت عوض شده
وقتی ز روبرو به سرت می کنم نگاه
احساس می کنم که نمایت عوض شده
جا باز کرده حنجره ات روی نیزه ها
در روز چند مرتبه جایت عوض شده
طرز نشستن مژه هایت به روی چشم
ای نور چشم من به فدایت عوض شده
ما بعد از این سپاه تو هستیم یا حسین
جنگی دگر شده شهدایت عوض شده
تو باز هم پیمبر در حال خدمتی
با فرق این که شکل هدایت عوض شده
سرو ده ی علی اکبر لطیفیان

دوشنبه 1392/08/06 | 0:20 | یه بنده خدا |


داری عقیله خواهر من گریه می کنی ؟

آئینه برابرمن گریه می کنی

از لابه لای خیمه دلم تا مدینه رفت

خیلی شبیه مادر من گریه می کنی

دلشوره می چکد زنگاه سه ساله ام

وقتی کنار دختر من گریه می کنی

من از برای معجر تو گریه می کنم

تواز برای حنجر من گریه می کنی

امشب برای ماندن من نذر می کنی

فردا برای پیکر من گریه می کنی

امشب نشسته ای ومرا باد می زنی

فردابه جسم بی سر من گریه می کنی

سروده ی علی اکبر لطیفیان

***

 

وداع

می روی همراه خودجانم به میدان می بری

در قفای خویشتن موی پریشان می بری

گرچه امرم بر صبوری می کنی جانا بدان

دست زینب را سوی چاک گریبان می بری

می روی با سر به سوی نیزه داران پلید

پیش چشمم تا رود برنیزه قرآن می بری

نعل مرکبهای دشمن تشنه کام سینه اند

بوسه گاه عشق زیر پای عدوان می بری

تا نماند دست خالی ساربان بی حیا

خاتم پیغمبران را ای سلیمان می بری

باز هم دارد به دستش حرمله تیر سه پر

بهر آن تیر سه شعبه قلب سوزان می بری

همسفر سالار زینب قدری آهسته برو

نیمه جان گشتم تو هم این نیمه جان را می بری

سروده ی احسان محسنی فر

***


عاشورا

ته گودال پیکری مانده ؟!

که بگویم برادری مانده  ؟!

گفت بهتر که از جلو نبرید

بی گمان راه بهتری مانده

چقدر نامرتبت کردند

پیکری نیست پیکری مانده

چقدر غارت تو طول کشید

یک نفر رفته دیگری مانده

تازه این نیز سهم تا کوفه است

از تن تو اگر سری مانده

گرچه بیرون کشیدم از بدنت

ولی این تیر آخری مانده

فرضم این است پیرهن داری

با همین فرض ! معجری مانده

نه عقیق برادری ... حتی

نه طلاهای خواهری مانده

سروده ی علی اکبر لطیفیان

***

 

گودال قتلگاه

بمان که روشنی دیده ی ترم باشی

شبیه آینه در برابرم باشی

هوای خیمه ی من بی نگاه تو سرد است

بمان که مایه ی دلگرمی حرم باشی

چه شد که از ته گودال سردر آوردی

تو زینت سر دوش پیمبرم باشی

در این شلوغی گودال تنگ قول بده

کمی مراقب پهلوی مادرم باشی

تو در بلند ترین نیزه منزلت کردی

به این بهانه مگر سایه ی سرم باشی

جواب خنده ی دشمن به خواهرت باکیست

مگر تو قول ندادی برادرم باشی

تو آفتابی وبالای نیزه هم که شده

 بمان که روشنی دیده ی ترم باشی

سروده ی علی اکبر لطیفیان

دوشنبه 1392/08/06 | 0:17 | یه بنده خدا |

گیرم که رد کنی دل ما را ، خدا که هست
باشد،!! محل نده، قسم مرتضی که هست
وقتی قسم به معجر زینب قبول نیست
چادر نماز حضرت خیرالنسا که هست
یک گوشه می نشینم و حرفی نمی زنم
بیرون مکن مرا تو از این خانه، جا که هست!
از درد گریه تکیه مده سر به نیزه ات
زینب نمرده،شانه ی دارالشفا که هست
قربانیان خواهر خود را قبول کن
گیرم که نیست اکبر تو، طفل ما که هست
گفتی که زن جهاد ندارد ، برو برو
لفظ برو چه داشت برادر؟ بیا که هست
خون را بیا به دو دست قربانی ام بکش
تو خون مکش به دست، عزیزم حنا که هست
گفتی مجال خدمتشان بعد از این دهم
از سر مرا تو باز مکن ، کربلا که هست
گفتی که بی تو سر نکنم، خوب نمی کنم
بعد از تو راه کوفه و شام بلا که هست!
سروده ی محمد سهرابی

×××

 

دویده ایم که همراه کاروان باشیم
رسیده ایم که در جمع عاشقان باشیم
به شوق اوج گرفتن ستاره آمده ایم
که خاکبوس قدمهای آسمان باشیم
شما و این همه غربت چگونه حان ندهیم؟!
خدا کند که سزاوار بذل جان باشیم
دو چشم حضرت مادر دو چشم باران است
چگونه شاهد این درد بی کران باشیم؟
دویده در رگ ما خون جعفر طیار
زمان آن شده تا عرش پرزنان باشیم
دوبال سبز پریدن به دست اذن شماست
اگر اجازه دهید از پرندگان باشیم
دو نوجوان فدایی دو نوجوان شهید
همان که آرزوی مادر است آن باشیم
سید محمد جواد شرافت

×××

 

حسین من حسین من درد منو دوا نما

حاصل عمرمو بگیر حاجتمو روا نما

بیا منو خجل نکن به پیش زهرا مادرم

بیا بذار منم کمی اجر غریبی ببرم

می خوام شبیه مادرم که مادر شهید بشم

روز قیامت کنار فاطمه رو سفید بشم

دسته گلام فدای اون کاکل ناز اصغرت

فدای قد اکبرت فدای اشک دخترت

درسته قابل ندارند دسته گلام برای تو

اگه اجازه می دادی زینب می شد فدای تو

اینا اگر جا بمونند میون خیمه می میرند

ببین کفن پوشیده اند تا اذن میدون بگیرند

به جون مادرم قسم آه و زاری نمی کنم

تو خیمه آروم می شینم بیقراری نمی کنم

تو که منوخوب می شناسی فقط تورو می خوام حسین

توعشق بازیِ با خدا هر جا بری می یام حسین

اینا اگر چه کوچیکند وارث خون حیدرند

آبروی منواینا با جانبازیشون می خرند

سروده ی جواد حیدری

دوشنبه 1392/08/06 | 0:6 | یه بنده خدا |

فرود آیید یاران! وعده گاه داور است اینجا 

بهارستان سرخ لاله های پرپر است اینجا 
چه غم؟ گر از منا و وادی مشعر سفر کردی 
خدا داند که بهتر از منا و مشعر است اینجا 
زیارتگاه کل انبیاء تا دامن محشر 
مزار قتلگاه عاشقان بی سر است اینجا 
فرود آیید ای یاران در این صحرا که می بینم 
ز بانگ العطش غوغای روز محشر است اینجا 
فرات از چار جانب موج زن، اما خدا داند 
جواب العطش شمشیر و تیر و خنجر است اینجا 
رباب! از اشک و خون دل، دو چشم خویش دریا کن 
که آب تیر زهر آلوده، شیر اصغر است اینجا 
به گل باران چه حاجت دشت و صحرا را؟ که می بینم 
زمینش لاله گون از خون سرخ اکبر است اینجا 
مبادا نام آب آرید! ای طفلان معصومم 
که سقّای حرم خود از شما تشنه تر است اینجا 
عَلَم افتاده، من تنها و اطرافم پر از دشمن 
سر و دست علم دارم، جدا از پیکر است اینجا 
برادر با تن عریان به موج خون و می بینم 
که کعب نیزه، عرض تسلیت بر خواهر است اینجا 
سزد دعوت کنم در کربلا پیوسته" میثم" را 
که او را شور و حال و اشک و سوز دیگر است اینجا 

غلامرضا سازگار(میثم)

***

 آسمان در نظرم تیره و تار است حسین

هرطرف می نگرم بوته خار است حسین

تا رسیدیم اخا تشنگیم افزون شد

این عطش حاصل نفرین بهار است حسین

آن سیاهی که نمایان شده نخلستان نیست

پس چرا دشت پر از نیزه سوار است حسین

خنده ی حرمله در دشت طنین افکنده

به گمانم که پی صید شکار است حسین

کوفیان شهر ه ی غارتگری و تاراجند

حتم دارم که دگر آخر کار است حسین

سروده ی وحید قاسمی

یکشنبه 1392/08/05 | 23:56 | یه بنده خدا |
درباره وبلاگ

با استعانت از خداوند متعال سعی شده در این مجموعه اشعار مذهبی و آئینی جهت استفاده و بهره برداری همه علاقمندان به ساحت مقدس اهل بیت پیامبر (ص) گردآوری شده تا ذخیره ای برای روز واپسین باشد.انشاالله
لینک دوستان
موضوعات وب
امکانات وب